حس شاعرانه

«قلبت را به من بسپار، تنهایی پیرم کرده است»

شاید تو فقط یک خیال باشی و تمام عاشقانه‌هایی که از درون من می‌تراود توهمی از تو! ولی من همیشه پیش از نوشتن، می‌روم کمد کتاب‌هایم‌ را به‌هم می‌ریزم، دنبال دفترچه‌ی خاطرات قدیمی‌ام می‌گردم، آن را می‌آورم مقابلم می‌گذارم، بازش می‌کنم و گل سرخ پرپر‌شده‌ای که در لا‌به‌لای صفحه‌هایش خشکیده را -در حالی که عطر و بو و رنگ سابقش را از دست داده- نگاهی می‌کنم و به یادت لبخند می‌زنم، به یاد همان روزی که همین گل سرخ را به من دادی و بی‌رحمانه ترکم کردی و رفتی! یادم هست یک بار برای همیشه از تو چیزی خواسته بودم، گفته بودم که با دست‌خط خودت در همین دفتر خاطرات چیزی برایم بنویس، که اگر روزی نبودی حداقل چیزی باشد که با آن به یاد تو بیفتم. و تو درخواست مرا پذیرفتی و یادداشتی برایم گذاشته بودی. حالا من نگاهش می‌کنم و واژه واژه‌اش مرا به یاد تو می‌اندازد:

«قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا

اگر بیایی همه چیز خراب می‌شود

دیگر نمی‌توانم

اینگونه بااشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده‌ام به این انتظار

به این پرسه‌زدن در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم‌به‌راه چه کسی بمانم؟»

[حالا خیلی از آن روزها گذشته... و من اصلاً نمی‌توانم مثل تو باشم و با انتظار زندگی کنم؛ پس لطفاً بیا...]

 

الان اگر اینجایم به این امید است که روزی تو اتفاقی از این خیابان عبور کنی و چشمت به وبلاگ من بیفتد و بنشینی تک‌تک کلماتی را که به یاد تو نوشته‌ام بخوانی، بغض کنی و بدانی که بعد رفتنت هرگز فراموشت نکرده‌ام و ثانیه‌ای از قاب خاطرات من فراموش نشدی و از یاد نرفتی. البته نمی‌دانم شاید هم خیلی بی‌تفاوت و بدون اینکه مرا بخوانی، بغض کنی و به یاد این بیفتی که چگونه مرا در گذشته جاگذاشته‌ای، خیلی راحت از کنار وبلاگم عبور کنی و بروی و بعد هم دوباره من بمانم و تنهاییِ من. اما این‌ها که گفتم خیلی هم مهم نیست. چون من همیشه هنگام نوشتن چه در نزدیک‌ترین مکان به من باشی و چه در دور‌ترین نقطه به من، تو را مخاطب خودم قرار داده و می‌دهم. می‌پرسی چرا؟ چون هر جمله‌ای، پاراگرافی، کلمه‌ای که از من تراوش کند و تو مخاطبش باشی یا اینکه ستاینده‌ی تو باشد بدون معنا و مفهوم زیباست. ولی خب هر وقت که تو را مخاطب خود قرار می‌دهم آنقدر محو تو می‌شوم که یادم می‌رود چه می‌خواستم بگویم و الان هم به گمانم از همان وقت‌هاست. [تویی که تمام آن چیزی هستی که من از تمام زندگی ندارم.]

یک روز از روزگارِ «تقصیر دلم نیست، تماشای تو زیباست» به روزگارِ «به دیدارم نمی‌آیی چرا دلتنگ دیدارم / همین بود اینکه می‌گفتی وفادارم وفادارم؟» رسیده بودم و حالا از روزگارِ «زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است / مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم» شتابان به سمت روزگارِ «من مرده‌ام و بغض دلم وا نمی‌شود / زحمت نکش که مرده مداوا نمی‌شود» می‌روم.

 

 

 

+ روزهای بد و عجیبی در گذر است. روزهایی که آدم دوست دارد بروند و دیگر برنگردند چه نام دارند؟ همان. نمی‌دانم شاید خیلی وقت است که زندگی‌کردن را یادم رفته باشد و خودم بی‌خبرم!

می‌تونید تصور کنید من الان چند لیتر اشک ریختم؟؟

 

آقا چرا منتظرید که اون بیاد! خجالت نمی‌کشید؟ :/ پاشید برید دنبالش ببینم! اگه اونم منتظر باشه و صرفا از حجب و حیای دخترونه صداش رو در نیاره چی؟ چرا دارید زجرش می‌دید؟ چرا منتظر معجزه‌اید و خودتون نمی‌رید دستش رو بگیرید بیاریدش اینجا رو بخونه؟ چرا با روح و روان ما بازی می‌کنید اخع؟؟؟ T-T

واقعاً ببخشید. اصلاً قصد نداشتم پست به این سمت و سو بره ولی ناخودآگاه خودش رفت :/

اول پست گفتم که «شاید تو یه خیال باشی و همه‌ی این عاشقانه‌ها توهماتی از تو» که یه وقت سوتفاهمی، چیزی پیش نیاد و من در مقابل چنین سوالایی قرار نگیرم که ندونم چطور بهشون پاسخ بدم؛ ولی الان مقابل چنین سوالایی قرار گرفتم! و جداً نمی‌دونم باید چی بگم!
خلاصه که من در پاسخ به سوال‌هاتون سکوت می‌کنم و شما هم فک کنید همه‌ی چیزایی که تو پست خوندین توهم بوده...

+ و منو هم ببخشید که عادت ندارم صریح و شفاف حرف بزنم!

من صبر میکنم جواب میخک رو بدید بعد کامنت اصلیم رو میذارم🌹/:

می‌دونم پاسخی که به کامنت "میخک" دادم اون طوری نبود که منتظرش بودین ولی خب بفرمایید می‌شنوم :))

وایسین بینممممممممم

پس چرا به من گفتین عاشق نشدین ؟

یا نوعی از دوست داشتن خاص ؟؟؟

 

یعنی چیییییییییی ////:

خب اون موقع عاشق نشده بودم؛
ینی الان هم عاشق نشدم!
کلاً من بلد نیستم عاشق کسی شم :|

آقا من کجای این پست گفتم «عاشق شدم» :/ یا حرف از -به قول شما- «دوست‌داشتن خاص» زدم؟ :/

بیا ای نازنین دلبر،بیا بعد از تو بیمارم

بیا ای جانِ دور از تن،بیا دیریست گرفتارم

 

شرمنده اگه یکم بد شد،بداهه بود💙

اتفاقاً خیلی هم خوشگل و قشنگه :))))

برای هر طبیبی قصه‌ام را شرح دادم گفت
چه می‌خواهی؟ که من خود عاشقم من خود گرفتارم

و نکته دوم :))))))))

ان شالله که تعریف میکنین ؟

تازه باید یه اسم مستعار هم واسش بذارین...

خببب

مال چند وقت پیشه ؟؟ :)))

 

خادایااااا :))))

میگم این اواخر شعر هاتون حس داره ها

الکی نیست

الان میزنم خودمو نصف میکنم...

 

با توجه به پاسخی که به کامنت اولتون دادم، الان انتظار دارین چه چیزی رو تعریف کنم؟ :دی
اسم مستعار؟ آقا ولم کنین تو رو خدا :(( 

چی مال چن وقت پیشه؟ :/ من اصن نمی‌دونم درباره‌ی چی حرف می‌زنین :دی.

ای بابا!
 گرفتار شدما :)))))

همون حرف میخک

 

فقط البته... احتمالش هست اون طرف مقابل "یار" زیاد نباشه و استعاری باشه "-" اونطوری دیگه نمیشه کاریش کرد...

حتی اگه یار هم باشه، باز یه این راحتیام نیست :"") 

همون پاسخی که به «میخک» دادم.

من ترجیح می‌دم بقیه فک کنن استعاریه! :دی

بله، سخته :)))
يكشنبه ۲۷ تیر ۰۰ , ۱۷:۳۵ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

ینیااا پست نذاشتین، نذاشتین، یهو یه چی گذاشتین که اصن حرفم نیاد :))

اصلاً همش تقصیر شماست که آدمو وادار می‌کنین پست بذاره و توش یه چیزایی بگه که بعدش دستش بمونه تو پوست گردو :دی
خلاصه که من همه‌ی اینا رو از چشم شما می‌بینم :))) 
يكشنبه ۲۷ تیر ۰۰ , ۱۷:۵۲ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

مسئله‌ای ندارم، از چشم من ببینین :دی. در عوض یه پست قشنگ خوندیم و احساساتی شدیم.

منم یه ظرف تخمه آوردم نشستم تو کامنتا و سوال-جوابا رو می‌خونم ^_^

حواسم به ساعت پست هم هست :/ 

خیلی هم عالی :))

واقعاً که! من اینجا با لرزش دستم دارم به کامنتا پاسخ می‌دم، بعد شما نشستین دارین تخمه می‌شکونین و کامنت می‌خونین؟ :/

=)))

اون طوری که من فهمیدم استعاری نیس فقط یه حسیه که خودتون هم ازش مطمئن نیستین

بیشترش خیال‌پردازیه ولی اون شخص واقعیه

 

 

@زری

هر چی شده همین اواخره...😉

ببینین وقتی خودتون با استفاده از شرایط و قرائن برداشت می‌کنین و سوال نمی‌پرسین، چقد هم شما راضی‌این و هم من :)))))
برداشتتون رو دوست داشتم :دی


همین اواخره؟ این طور که معلومه شما بیشتر از من ازش خبر دارین! =))))

از نوشته تون لذت بردم 

امیدوارم روزهای بد تموم بشن :)

سلام. خوش اومدین به اینجا :))

مرسی. خوشحالم که لذت بردین.
واقعاً... منم امیدوارم :))

@میخک

وای تو هم حس کردی ؟ :))))

@جناب عینک

دیگه ایزی ایزی تامام تامام

.

 

خودتون دارین می‌برین و می‌دوزین؟

چی چی رو تامام تامام :/
عجبا!

غیر از پست که مدرک به اون بزرگیه دیگه اینو چی میگین ؟ :)))

 

 

من ترجیح می‌دم بقیه فک کنن استعاریه! :دی

 

خصوصا اون "  :دی "   آخرش...

هزار تا حرف توشه :)))

پست رو که گفتم خیال کنین توهمه :)))))

خدایااا :)))))
زری‌خانم شما اون پشت کمین نشستین و منتظرین من حرفی بزنم و بعد اونو همون جوری برداشت کنین که مدنظرتونه؟ 

مثلاً چه حرفایی توشه؟ :دی

بسیار عالی 👏

بسیار هم سپاس از شما :)))

عاقا مثل من کامنتارو ببند یا جواب نده خودتو خلاص کن :))))

یک عدد حوصله ندار

یعنی اصلاااااا حسم نمیکشه ها

ولی خب شما مسئول مردمی باش و پاسخگو =)

حالا چه شکلی هست؟چشماش چه رنگیه؟

نه دیگه شما خیلییی کامنتا رو می‌بندین. من نمی‌تونم.
از طرفِ دیگه من چون خودم خیلی دوست دارم آدما رو اذیت کنم (:دی) به همین دلیل بدم نمی‌آد که گاه‌گداری بقیه اذیتم کنن :))))))) 
پس مردمی‌بودن و پاسخگوبودن رو به بستن کامنتا  ترجیح می‌دم.

وای خدا شما خانما چرا اینجوری‌این؟ =)))))))))
خوشگله! چشماش آبیه! اسمش هم نگاره! :))))))))))) همینا رو می‌خواستین بشنوین دیگه نه؟ :دی (البته همه رو شوخی کردما!)

@جهان هیچ

دیگه این چه پیشنهادیه دختر :""""

 

حالا از پاسخی که به کامنتشون دادم راضی‌این؟ :دی

با این حال و اوضاعی که من این روزها دارم و دارم «فراموشی»رو تمرین می‌کنم؛وقتی این متن رو خوندم؛اشک هام رو تو گالون ریختم.

پس نیاز شد  ازتون عذرخواهی کنم اگه که خوندن پست یادآور خاطرات بدی واستون بود، ناراحتتون کرد یا چیز دیگه، ببخشید واقعاً :))

می‌گما حالا چطور می‌تونید فراموش کنین؟ اصن مگه می‌شه فراموشش کرد؟

نگار چشم آبی =""")

خب اسمشم انتخاب شد...

می‌گم حالا که اسمش رو هم پیدا کردیم، نمی‌خواین در حق من خواهری کنین و واسم برین خواستگاری؟ :)))))))))

قشنگ گفتید:)

قشنگ خوندین :)))

+ نیازه که بازم از کم‌پیدا‌بودن جودی در بیان گلایه کنم؟ وبلاگتون نمی‌خواد فعال شه؟

بیا مشترکاً یه شعر بنویسیم؟😂😂🤝🏻💙

نه آقا شما که شاعرین و کتاب شعرتون داره چاپ می‌شه، من اصلاً به خودم جسارت چنین کاری رو نمی‌دم :)))) 

من بلد نیستم فراموش کردن رو.اصولا چون فراموش نمیشه.تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که کمتر بهش فکر کنم.

نیاز شد که بگم منم همییین‌طور! :))) 
[که مهرش از دلم برون نمی‌رود.]

فعلا هردومون نیاز داریم که خلوت نشین باشیم:) 

و خب البته اون بیشتر...

ایشالا هر دوتون با حال خوب و انرژی مثبت از خلوت‌نشینی بیرون بیاین، البته هر چی زودتر لطفاً :))))

منتظرتون می‌مونیم پس.

انچه از دل بر اید لاجرم بر دل نشیند :) عالی نوشتی عینک عزیز :) 

سلام!
خیلی خوش اومدین به اینجا :)))

مرسی ممنون :))

زری پاشو بریم خواستگاری :))))) 

منو نمی‌برین؟ خواستگاری بدون شاداماد؟ :دی


+ در پاسخ به کامنت خصوصی‌تون:
سلام :))
ممنونم که گفتین، اصلاح شد.

فکر کنم الان وقتشه که بگم:

چند وقت پیش(مثلا اردیبهشت یا خرداد) یه خواب بلاگری دیدم که نسبت به بقیه خوابام خیلی پر معنا تر بود D:

اون تیکه ش که به اینجا مربوطه :دی این بود که دارین بهم میگین خیلی وقته دوسش دارم.تازه نشونمم دادینش.منم تو خواب می شناختمش :دی ولی اسمش نگار نبود.چشم آبی هم نبود.الکی نگین به مردم :(( الان اگه یه نگار چشم آبی از اینجا رد می شد چی؟ :((

 

خلاصه من در جریانم دوستان.خیلی وقتم هست :)))))))))

 

 

پ.ن:حتی اگرم صرفا خیاله و اینا،از روزای وصال بنویسین.چرا انقدر غم دارین؟ :(

اول اینکه باید بپرسم: این همون خوابیه که اون روز با نرگس‌خانم داشتین وسط وبلاگ من دربارش حرف می‌زدین و تازه به منم نمی‌گفتین‌ ماجرای خوابو؟

من بهتون گفتم دوسش دارم! :| تو خواب رو نمی‌دونم، ولی تو واقعیت یا کسی رو دوست نخواهم داشت یا اگه کسی رو دوست داشته باشم روم نمی‌شه که دربارش به کسی چیزی بگم؛ حتی به خودش! :(
 و از همین تریبون هم اعلام می‌کنم اگه از این به بعد تو خواب کسی رفتم و وسط خواب چیزی بهتون گفتم، حرفامو نادیده بگیرین :/

اسمش نگار نبود :(( آخه من همیشه تو خیالاتم فک می‌کردم اسمش نگاره که :(( 

من خودم در جریان نیستم که! لطفاً بیاین و منو هم باخبر کنین :دی


پ.ن: بلد نیستم که از وصال بگم انگار :|
ناصحم گفت جز غم چه هنر دارد عشق؟
گفتم ای خواجه‌ی عاقل هنری بهتر از این؟

بله همونه😌

بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله به من گفتین.الان حس غرور دارم می خوام امضا بدم :)))) از بچگی دوست داشتم اولین نفر در جریان یه چیزی قرار بگیرم اما متاسفانه همیشه همونی ام که آخرین نفر همه چی رو می فهمه :)))))

اتفاقا من اسم اینا رو میذارم رویا و بهشون اهمیت میدم.حس شیشم و اینا.اصلاااا نادیده نمی گیرم =)))))

 

نه نبود.اسمشو یادم نیست.ولی همون موقع بالای درخت بود یا شما بالای درخت بودین و به من گفتید :/ اینجوری که با سر بهش اشاره کردید گفتید می بینی؟از همون اول دوسش داشتم :| منم گفتم آره می دونستم.معلوم بود :|

 

پ.ن:خیلی دوست داشتم تو ذهنم جستجو کنم و در ستایش عشق و وصال بگم.گوگلش خراب شده

نه دیگه دیره باید همون روز بهم می‌گفتین ماجرا رو :(
@نرگس‌خانم من اینو هم از چشم شما می‌بینم ها (:دی)؛ فک کردین یادم رفته اون روز کلی اصرار کردم و بم نگفتین! 

خب امضا بدین. من خودم اولین نفر ازتون امضا می‌خوام :دی

عب نداره شما نادیده نگیرین. ولی بقیه نادیده بگیرن لطفاً :))))

حالا اگه دفعه‌ی دیگه به خوابتون اومد حتماً اسمشو بپرسین و بیاین بم بگین :)))))
من بالای درخت بودم؟ من از ارتفاع می‌ترسم ریحانه‌خانم! و اگه تو ارتفاع نیم‌متری هم قرار بگیرم سریع قش و ضعف می‌کنم :( پس احتمالاً اون بالای درخت بوده :)) 
«می‌بینی؟ از همون اول دوسش داشتم» عاشق این جمله شدم چرا؟ :))))))))))

پ.ن:
گویا وصال دوست که بر من حرام بود
بر دیگران رواست... چه می‌خواستم چه شد؟

نرگس منم یه بسته پفک و دوتا چیپس سرکه‌ای آوردم 

یه خورده جا باز کن بشینم کنارت

ماجرا داره جذاب و جذاب‌تر میشه

قبول نیست منم پفک می‌خوام :دی

آقا مگه سینماست اینجا؟ :))))
بعدم دقیقاً کجاش جذابه؟ :/

هر چیزی یه وقتی داره برای گفتن :دی

 

دیگه اعلام عمومی کردم فکر نکنم کسی نادیده بگیره XD

 

 

هعی....باشه....ما دوستان را به وصال رسانیم و از این ناله ها🚶‍♀️ D: آره جمله قشنگیه.ولی اینکه گفتم "می دونستم.معلوم بود :| " قشنگ تره به نظرم :دی

 

 

پ.ن:نههه از این شعرا نه.حالا ذهن منم تعطیل شده :/

این وقتای مناسب برای گفتن رو کی تعیین می‌کنه اون وقت؟ :))

اصن حالا که اینطوره من دیگه تو خواب کسی نمی‌رم که بعدش بخواد نادیده بگیره یا نه :)))))

:)))

پ.ن: مثلاً خواستم بگم من فقط شعرایی که در تضاد با مفهوم وصالن تو ذهنم می‌مونه :|
سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰ , ۱۱:۲۶ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

آقا اون خوابی که ریحان به من گفت این نبود :(((( یعنی یه اتفاق دیگه‌ای که مربوط به خودم بودو تو خوابش گفت، وگرنه اگه این تیکه رو گفته بود که ولتون نمی‌کردم =)))))))))

قانع شدم. خیلی هم عالی. 
حالا اون اتفاقی که مربوط به شما تو خوابشون بود چی بود؟ :دی

خدایااا :))))))))))) چرا اینجا همه شمشیرشون رو واسه من تیز کردن؟ :((

نه نرگس این بخشو نگه داشتم برای همین روزا XD همه احتمالات رو یه جا خرج نکن جانم :))))

الان بیا و ول نکن :)))))

=)))))
همه پولاتونو هم داخل یه جیب نذارید! :دی
:/
سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰ , ۱۶:۴۵ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

من گفتم موضوع کامنتا رو از موضوع اصلی پست منحرف نمی‌کنم، پس نمی‌گم خوابشو :))))

 

@ریحان

ول‌کنم خراب شده فک کنم. خودبه‌خود ول می‌کنه :|

حالا نمی‌شه این دفعه زیر حرفتون بزنین و تعریفش کنین؟ :))

از ول‌کنتون بابت اینکه زودی ول کرد تشکر می‌کنم :دی
سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰ , ۱۹:۰۴ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

خودتون دارین اصرار می‌کنینا :| دو روز دیگه نیاین بگین برم وبلاگای بقیه کامنت بذارم :/ :دی.

اصل مطلب این بود که منم تو این پارکه بودم. بقیه‌ش دیگه خیلی از موضوع پست خارج می‌شه :)))))

 

نگران نباشین، کم‌کم درستش می‌کنم :/

چشم =))))

این همه اصرار کردم که بگین منم تو پارکه بودم و تمام! باشه یادم می‌مونه که سر کارم گذاشتین :دی

راستی من یه چیزی یادم اومد: وقتی ول‌کن آدم درسته، زود ول می‌کنه ولی وقتی خراب می‌شه قاعدتاً باید ول نکنه؛ نه؟ :))))

آره نرگسم بود.خیلی هم خوشحال بود :)

حالا واسه چی خوشحال بود؟ :))))

عید همه مبارک و التماس دعا (:

عید شما هم مبارک :)) همچنین.
سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰ , ۱۹:۳۵ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

ول‌کنِ من متفاوته. کارش ول‌نکردنه. :))

الان مثلاً خواستین اشتباهتون رو جمع کنین؟ یا چی؟ :دی
سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰ , ۱۹:۴۶ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

نخیرم، شما اشتباه کردین که هنوز متوجه تفاوتای من نشدین :دی. من خواستم ذهنیت غلط شما رو درست کنم -_-

الان اینا رو با اخم و تشر و نیش و کنایه بیان کردین؟ :)))))))

من کوتاه می‌آم. اصن حق با شماست! :))
سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰ , ۱۹:۵۷ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

از اولین کامنتم تو این پست با اخم و تشر و نیش و کنایه بودم که =))))))

اون وقت به من بگین که باهاتون خصومت شخصی دارم؟
سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰ , ۲۰:۰۹ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

دیگه به هر حال دل به دل راه داره و اینا. شما با من خصومت شخصی دارین و منم کم‌کم پیدا کردم :))))))

دل که به دل راه داره ولی:
ینیااا حتی اگه «خصومت شخصی»یاب هم می‌آوردین و دنبال خصومت شخصی با من می‌گشتین، به این زودیا پیداش نمی‌کردین :)))))))))))

پست رو که خوندم این مصرع تو ذهنم شروع شد به خوندن: از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر! ربطش اینکه اقای عینک عاشقه و از عشق نوشته و دلتنگی و فراموشی و...

«یادگاری که در این گنبد دوار بماند» 

همیشه دوست داشتم از عشق بنویسم؛ نمی‌دونم چرا؟
ولی خب امیدوارم چیزایی که الان می‌نویسم رنگ و بویی از عشق داشته باشن :))))

به هرحال ربط به عشق داشت که من یاد این شعر افتادم :)

شایدم چون خودتون عاشقین یهو یاد این شعر افتادین؟ :)))))

اتفاقا اینو بگم که من دچار این بحران شدم که چرا عاشق نیستم؟ درواقع همون عشق زمینی و مثلا عاشق یه نفر! درکل این چند وقته هم سیستم عاشق شدنم سوخته دیگه عاشق هیچی نیستم :(

عشق آسمونی که به کنار؛ ولی مگه می‌شه رو زمین عاشق کسی نشد و این عشقو تجربش نکرد؟

امیدوارم سیستم عاشق‌شدنتون برگرده و حالش خوب شه :)))

باید با اجازتون بگم که مبارک یارتون :)))

اگه دیدینش سلام منو هم بهش برسونین! :دی

فعلا که فکر کنم شده. حالا باید عیب یابی کنم خدا کنه درست شه

گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود :))))

ان شاءالله بشود :)

 

ایشالا :)))

اتفاقا کامنتی که توش جواب میخک رو دادید همونی بود که انتظارش رو داشتم :)

وقتی پست رومی خوندم اصلا به وجود اون شخص فکرنمی کردم چون در طی پست های گذشته بارها و بار ها وجودش رو انکار کرده بودید

و واقعا فکر نمی کردم کسی دوباره دنبال شخص دوم شعر بگرده اما خب کامنت میخک رو که خوندم گفتم شایدهم من اشتباه میکنم🤷‍♀️

به هر حال چیزی که دردناکه و من به شدت بهش معتقد ام اینه که آدم میتونه خیلی از درد هارو بدون اینکه تجربشون کنه لمس کنه و با تمام وجودش حسشون کنه

مثل اینکه یه آدم میتونه بدون اینکه اصلا معشوقی توی زندگیش وجود داشته باشه عاشق بشه یا حتی شکست عشقی بخوره!

.

.

حقیقتا من هنوز توی اون بخش

قول بده که خواهی آمد  اما هرگز نیا  اگر بیایی همه چیز خراب می‌شود  دیگر نمی‌توانم  اینگونه بااشتیاق  به دریا و جاده خیره شوم  من خو کرده‌ام به این انتظار  به این پرسه‌زدن در اسکله و ایستگاه  اگر بیایی  من چشم‌به‌راه چه کسی بمانم؟». 

موندم😅

و هنوز فکر میکنم اونکی میره کاش هیچ وقت بر نگرده حتی اگه عاشقش باشم از دوریش بخوام بمیرم

چون‌ واقعا آدم اون حس قبل رو نداره

واقعا نداره!

با خودت فکر میکنی اگه بیاد زندگیت از این رو به اون رو میشه بخاطر وجودش اما وقتی میاد متوجه میشی که اصلا اونطور نیست  یه جورایی توی مدت نبودنش از علاقه ای که بهش داری اونقدر اونو توی ذهنت بزرگش میکنی که وقتی هم بیاد هزاران بار کوچکتر از اون آدم توی ذهنته و عملا اومدنش هیچ دردی رو دوا نمیکنه هیچ به درد آدمم اضافه میکنه..

:))))
آره قبلاً انکارش کرده بودم و هنوزم انکارش می‌کنم؛ ولی می‌دونین چیه یه وقتایی به خودم می‌گم نکنه حسم واقعیه و صرفاً می‌خوام با انکارکردنش خودم رو فریب بدم؟

ولی خب با اینجای حرفتون خیلی موافقم: «به هر حال هر چیزی که دردناکه و من به شدت بهش معتقدم اینه که آدم می‌تونه خیلی از دردها رو بدون اینکه تجربشون کنه لمس کنه و با تمام وجودش حسشون کنه.»




ولی من برعکسم! اتفاقاً دوست دارم بره و برگرده! واسه من اینقدر قشنگه که منتظر یه نفر بمونم که ترکم کرده :)))))) و اینقدر دوست دارم کسی رو دوست داشته باشم که از من دل بریده :))))))
از طرف دیگه من فک می‌کنم آدم وقتی یه نفرو با همه‌ی وجودش دوست داشته باشه، هیچ چیزی حتی جدایی و دوری و حتی اگه اون طرف هیچ حسی نسبت بهش نداشته باشه نباید از اون دوست‌داشتن طرف کم کنه و باید همیشه و‌در هر شرایطی اون حس رو نسبت به طرف داشته باشه :)).

واسه من اینقدر قشنگه که منتظر یه نفر بمونم که ترکم کرده :)))))) و اینقدر دوست دارم کسی رو دوست داشته باشم که از من دل بریده

اتفاقا این برای منم قشنگه !

خیلی هم قشنگه

حقیقتا منم تا همین 10 روز پیش هم همین فکر رو میکردم (:

اما خب وقتی برام اتفاق افتاد متوجه شدم که اینطور نیست!

من نمیگم از اون دوست داشتنه کم میشه معلومه که نمیشه به هیچ وجه هم نمیشه

اما ما تا قبل از اینکه اون شخص برگرده

اونقدر شخصیتش رو بزرگ کردیم و عاشقانه پرستیدیم

که وقتی میاد میبینی اون شخصیتی که ازش توی ذهنت ساختی رو بیشتر از خودش دوس داری(:

البته فکر میکنم این به مدت زمان فراق هم ربط داشته باشه

به هر حال من به شخصه اگه دچارش بشم و برای مدت زمان طولانی فراق رو تجربه کنم  قطعا ترجیح میدم به جای اینکه برگرده و کنارم باشه

نبودنش ادامه داشته باشه و من با امید و عشق به اون و خاطراتش زندگی کنم و در باقی عمرم به انتظار اومدنش ثانیه هارو بشمارم (:

 

آقا شما که همین دو دیقه پیش داشتین می‌گفتین اونی که می‌ره بهتره دیگه هیچوقت برنگرده و از این حرفا؛ الان چی شد؟ :/
ولی خب واقعاً حس‌و‌حال قشنگ و دوست‌داشتنی‌ایه :))))

با اینکه کنجکاوم بپرسم مگه تو این ده روز اخیر چه اتفاقی افتاده که تغییر موضع دادین، ولی چون روم نمی‌شه نمی‌پرسم :|


طرز فکرتون خیلی جالبه!‌ من واقعاً نگاهتون رو دوسش داشتم ^_^
مخصوصاً اینجاشو: «و من ترجیح می‌دم به جای اینکه برگرده و کنارم باشه نبودنش ادامه داشته باشه و من با امید و عشق به اون و خاطراتش زندگی کنم و در باقی عمرم به انتظار اومدنش بشمارم»

بعد کنکورم علائم حیاتی نبود اینجا الانم نیست.خوبین آیا؟ =}

بعد کنکور تو شوک کنکور بودم، الآن هم تو شوک اعلام نتایجم.
من خوبم؛ ولی:
[گاه اگر در پاسخ احوال‌پرسی‌های تو
گفته بودم شادمانم، بشنو و باور مکن!]

آهان پس باور نکردم.

 

 

 

خیلی دوست دارم بشنوم که رتبه تون بهتر از قبل بوده و اگه شوکه نیستین که چقدر عالیه،لااقل شوکه باشین که چقدر بهتره...

خوبه پس.
جداً ولی الآن نسبت به عصر خیلی بهترم :)))


آره خدا رو شکر از پارسال که بهتر شدم، ولی بازم خودم راضی نبودم! ینی اونی نشد که بایستی می‌شد، اونی نشد که انتظارشو داشتم...
+ مرسی که نگران من شدین :)))).

من اینقد استرس اونایی که بعد اعلام نتایج تو سکوت میرن رو دارم که نگم براتون

باز اگه گریه و زاری باشه آدم میتونه دلداری بده یا دو کلام حرف بزنه شاید بی‌تاثیر باشه اما دلم خوش میشه که یه کاری براشون کردم

اما سکوت ترسناکه. جرئت هم ندارم سکوت رو بشکنم و حال کسی رو بپرسم

اینکه پاسخ کامنتی رو دادید دلگرم کننده است یعنی هنوز هستین

و خب... ما که آخرش نفهمیدیم اونی که میخواید چیه و رشته‌ای که بایست یعنی چی! به هر حال امیدوارم بهترینا براتون اتفاق بیفته :)

البته من سکوت نکردم، فقط ترجیح دادم عکس‌العمل سریع نسبت به اعلام نتایج نداشته باشم. آخه می‌دونین آدم وقتی یه چیزی رو می‌بینه و سریع می‌خواد بهش واکنش نشون بده، اون واکنشش در واقع یه واکنش کاملاً هیجانیه و اصن معقول نیست! واسه همین حس کردم به جای عصبانیت و داد و بیداد‌های بی‌خود و بد و بیراه‌گفتن به عالم و آدم و از این دست چیزا بهتره یه‌کم آرامش خودمو حفظ کنم و بذارم زمان بگذره...
مرسی که گذرتون به اینجا افتاد و نگران شدین :)))
به قول خودتون: آقا اینجا وبلاگ منه می‌شه اینقد درباره‌ی کنکور حرف نزنین؟ :)))))))
راستش من خودمم نمی‌دونم اون چیزی که می‌خواستم چی بود، ولی خب فقط می‌دونم اون چیزی‌که می‌خواستم نشد :/ 

همچنین واسه‌ی شما، کلی موفق باشید :))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می‌کردم
که تو خواننده‌ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می‌خوانی؟
نه، دریغا، هرگز...
باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می‌خواندی
بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
بی تو سرگردان‌تر
از پژواکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
بی تو سرگردان‌تر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی‌سر و سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم، خاموش
نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
روی تو را کاشکی می‌دیدم
شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان‌دادن سر را که عجیب
«عاقبت مُرد؟»

[شعر از حمید مصدق]
Designed By Erfan Powered by Bayan