حس شاعرانه

[درباره‌ی عینک]

[به نام خدایی که در این نزدیکی است]

 

نخی برمی‌دارم و به انگشت می‌بندم، به انگشت می‌بندم تا هرگز فراموش نکنم که هنوز هم یک انسانم. جز انسان‌بودن نمی‌دانم کیستم و چیستم؟ و نمی‌دانم دقیقاً برای چه خلق شده‌ام؟ به چه علت؟ آفریده شده‌ام تا جای خالی چه کسی را پر کنم؟ اصلا اگر من نباشم چه اتفاقی می‌افتد؟ غیر از این است که یک نفر از اهالی زمین کم می‌شود و جا برای بقیه بازتر؟ نمی‌دانم! و یک عالم نمی‌دانم دیگر که دوست ندارم بدانم! فقط می‌دانم که باید خندید، گریست، لذت برد، حسرت خورد، اشک ریخت، لبخند و تلخند زد، باید دوست داشت و دوست داشته‌ شد، عشق ورزید و زندگی کرد و سر آخر هم مادامی که هنگامه‌اش فرا رسد باید مرد! فقط همین قدر از زندگی فهمیده‌ام.

​​​​نمی‌دانم درباره‌ی من چه کنجکاوی‌هایی دارید؟ ولی هر چه که هست و باید نوشت را می‌نویسم:

متولد نخستین ماه از آخرین فصل از سال 1380 هستم و از آن دست آدم‌هایی به شمار می‌روم که اسمشان در شناسنامه چیز دیگری است ولی به نام دیگری صدایشان می‌زنند! با ذکر همین مقدمه بنده "عیسی کیانی" هستم که البته در 75 درصد حالات (شایدم 85 درصد :دی) مرا به نام کوچک "حامد" صدا می‌زنند. اسم اول را بیشتر دوست دارم ولی اسم دوم را بیشترتر :)). و نمی‌دانم چرا اینقدر از خودم دارم اینجا می‌نویسم؟ شما بدانید نام من چیست یا ندانید چه فرقی می‌کند؟ پس چون فرقی نمی‌کند بهتر است بدانید :دی.

"عینک" یا همان "عین.ک" مخفف اسم و فامیل کاملم هست، همین!

​​​​​

 

 

 

 

+ اگه یه روزی یه جایی یه پسری رو با یه چهره‌ی کاملا معمولی تو خیابون دیدین که شال سبز‌رنگ دور گردن انداخته و عینک قرمز‌رنگ به چشم زده و با یه لبخند از کنارتون رد می‌شه اون حتماً حتماً منم :دی 

کاهش جان من این شعر من است
آرزو می‌کردم
که تو خواننده‌ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می‌خوانی؟
نه، دریغا، هرگز...
باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می‌خواندی
بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
بی تو سرگردان‌تر
از پژواکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
بی تو سرگردان‌تر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی‌سر و سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم، خاموش
نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
روی تو را کاشکی می‌دیدم
شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان‌دادن سر را که عجیب
«عاقبت مُرد؟»

[شعر از حمید مصدق]
Designed By Erfan Powered by Bayan