حس شاعرانه

آخرین پست؟ | مرگ تدریجی این وبلاگ

وبلاگ‌ها متولّد می‌شوند، رشد می‌کنند و زمانی می‌میرند. مرگ یک وبلاگ نه با انفجاری مهیب؛ بلکه با دل‌کندن و دل‌بریدن بلاگر همراه است. و شما که خوب می‌دانید «دل‌بریدن گاه تنها راه عاشق‌ماندن است.» وقتی که آدم به خودش می‌آید و می‌بیند در نیمه‌شبی سیاه و تاریک، در کویری کور و پیر، خسته و تنهاست؛ وقتی که به هر دری می‌زند بسته و به هر سمتی که می‌رود بن‌بست و هر چه که می‌بیند سراب است، وقتی که پرنده‌ی رستن آوای نماندن می‌خواند، وقتی که مدام کسی در گوشش زمزمه می‌کند: «گرم آغوش توأم امّا رهایم کن برو...» آن وقت است که دیگر دل می‌کَند، کرکره‌ی وبلاگش را آرام و بی‌صدا پایین می‌کِشد و به جای دیگری برای خانه‌ساختن و اطراق‌کردن می‌رود. ولی من هرگز آدمِ راحت دل‌کندن و راحت رفتن نبوده و نیستم. و همیشه برای کوچک‌ترین کارها و کوچک‌ترین حرف‌هایم هم هزار جور مقدّمه‌چینی می‌کنم. و گاهی آنقدر درگیر همین مقدّمه‌ها می‌شوم که اصلاً یادم می‌رود خود مطلب چه بود و چه می‌خواستم بگویم.

گرچه وبلاگ همیشه برایم رنگ و بوی عصرهای جمعه را داشت؛ پر از نبودن بود و پر از بی‌قراری، پر از آدم‌های رفته و حرف‌های جامانده، پر از شب‌های سرد و طولانی و روزهای بی‌پناهی، پر از غم‌های ماندگار و شادی‌های گذرا، پر از دلتنگی بود و پر از بغض‌های تکراری؛ با همه‌ی این‌ها ولی همیشه وبلاگ برای من مأمن خوبی بوده است. از همان روزهای اوّل سیزده-چهارده سالگی که پا به این فضا گذاشته‌ام تا همین امروزی که با پست بیهوده‌ام مزاحم اوقات شما شده‌ام! راستش را بخواهید یادم هست آن روز اوّلی که وبلاگ زده بودم با خودم کلّی کیفور بودم و کلّی ذوق‌زده، که آی من چه کار شاخی کرده‌ام که وبلاگ زده‌ام مثلاً. و اگر کسی نمی‌دانست فکر می‌کرد که من امپراطور سه قلمروی شیلا-بکجه-گوگوریو شده‌ام! و همیشه هم با وبلاگ‌هایم بی‌وفا بودم و هر بار عادت داشتم که پس از مدّتی وبلاگم را حذف کنم و به جای دیگری بروم و دوباره از نو همه چیز را شروع کنم. آخر می‌دانید من همیشه‌ی خدا از گذشته متنفّر بوده‌ام؛ از همه جای گذشته متنفّر بوده‌ام، از خود دو سالگی تا همین ده دقیقه‌ی قبل. دوست ندارم هیچ‌وقت هیچ ردّی از گذشته‌ی من روی زمین جا بماند. گذشته چه خوب باشد چه بد، درصد تنفّر و بیزاری من از آن کوچک‌ترین تغییری نمی‌کند. گذشته نباید باشد، گذشته نباید نفس بکشد، گذشته باید برود و مرا با خودم و با حال و آینده‌ام تنها بگذارد. امروز 859امین روز این وبلاگ است و من واقعاً نمی‌دانم چرا اینقدر دوام آورده‌ام و این همه اینجا مانده‌ام. ولی خب ظاهراً سرنوشت بدین ترتیب بوده که من در 859امین روزِ وبلاگ دل از اینجا بکنم... 

از صبح نشستم و دوباره همه‌ی پست‌های وبلاگ را خواندم، چه پست‌ها را چه کامنت‌ها را. خیلی‌هاشان هزار جور خاطره جلوی چشم‌هایم می‌آوردند و البته نسبت به خیلی‌های دیگرشان هم کاملاً بی‌حس بودم. اینجا را به سنّت وبلاگ‌های گذشته‌ام حذف نمی‌کنم بلکه دوست دارم بماند. از پست‌ها هم فقط بیست‌تایشان را جدا کردم و نگه‌داشتم و بقیّه را بی‌رحمانه حذف کردم. تا بلکه هر وقت از اینجا رد شدم چیزهایی باشد که مرا دوباره به یاد خودم بیندازد. همه‌ی کامنت‌های وبلاگ را هم عدم نمایش زدم، کامنت‌هایتان به یادگار پیش من می‌ماند.

 

این همه حرف زدم که فقط بگویم عمر این وبلاگ به پایان رسیده است، فقط همین. دلم خیلی برای «حسّ شاعرانه» تنگ می‌شود. خیلی زیاد. ولی خب چاره‌ای نیست. دیگر مرا اینجا ذوق و شوقی برای نوشتن نبود و نیست. به زودیِ زود در جای دیگری از جنگل بیان کلبه‌ای خواهم ساخت و دوباره از اوّل شروع به ماجراجویی می‌کنم. از همه‌ی دویست و خورده‌ای نفری که اینجا را می‌خواندند و دلیل و بهانه‌ی نوشتن من بودند سپاس‌گزارم. و یک چیزی هم هست که رویم نمی‌شود بگویم ولی می‌گویم و شما هم قول بدهید که بین خودمان بماند؛ فراوان دوستتان دارم! :((

پایانِ [شاید] خوش قصّه‌ی من و کنکور

همه چیز می‌تواند ساده باشد. آنقدر ساده که گاهی عجیب مسحور همین سادگی‌ها می‌شویم. مثلاً آسمان را تصوّر کنید؛ اگر در شبانه‌روز هیچکس سوی نگاهش به سمت آسمان نچرخد و به تماشای این آبیِ نیلگون ننشیند، آن‌وقت دیگر چه فرق می‌کند آسمان صاف و روشن باشد یا پرستاره و مغموم؟ غرق لبخند باشد یا گرفته و ابری؟ آبیِ آبی باشد یا سیاهِ سیاه؟ آن‌وقت چه فرقی می‌کند انوار طلایی خورشید را دریافت کنیم یا بارشِ قطره‌های باران را؟ وقتی آسمان را نبینیم همه چیزش ساده است.  طوری که اصلاً انگار آسمانی وجود ندارد! همه چیز این جهان می‌تواند مثل همین آسمان ساده باشد ولی فقط این ماییم که عادت کرده‌ایم گاهی پیچیده به این سادگی‌ها بنگریم. 

 

قصّه‌ی من و کنکور هم آنقدر ساده است که شاید اصلاً نیاز به تعریف‌کردنش نباشد. ولی همین پستِ قبل با خودم عهد کردم آنچه گفتنش بهتر از نگفتنش است را بگویم، پس می‌گویم. به سنّت آغاز همه‌ی قصّه‌ها: یکی بود، یکی نبود... از کنکور برایم غول ساخته بودند. فکر می‌کردم وقتی به دستش بیفتم دیگر رهایم نمی‌کند تا التماسش کنم و صد جور خواهش و تمنّا، تا به پایش بیفتم و جان عزیزش را قسم بخورم. فکر می‌کردم کَشتی می‌شود و مرا به وسط اقیانوس می‌برد و بعد طوفان می‌شود، تنهایم می‌گذارد، خودش مقابلم می‌ایستد و تیشه‌به‌ریشه‌ام می‌زند. فکر می‌کردم بارها بی‌رحمی‌اش را به رخم می‌کشد، بارها آزارم می‌دهد. طوری که هر روز هزاران بار از خدای خودم و خدای دیگران آرزوی مرگ کنم. فکر می‌کردم مرا با خودش به پرتگاه می‌برد، برمی‌گردد و نگاهم می‌کند، آرام به من لبخند می‌زند و بعد هم به پایین هلم می‌دهد. راستش را بخواهید از کنکور برایم غول عجیبی ساخته بودند. ولی من  حالا دیگر خوب می‌دانم کنکور همان قدر که بی‌رحم است می‌تواند برایمان مثل دایه‌ی مهربان‌تر از مادر هم باشد. همان قدر که آزارمان می‌دهد، صبر ایوب به ما هدیه می‌کند. شاید با خودتان می‌گویید حالا که خرم از پل گذشته و از قضا دارم چمدانم را برای به دانشگاه رفتن می‌بندم، آمده‌ام و دارم آسمان ریسمان می‌بافم و الکی از کنکور تعریف می‌کنم. آری درست فکر کرده‌اید! وگرنه کسی که خرش از پل گذشته باشد دیگر پشت سرش را هم حتّی نگاه نمی‌کند، دیگر به فکر گذشته‌های برای همیشه رفته نمی‌افتد. ولی حرفم همان است که گفتم. کنکور مهربان است. خیلی مهربان است. اصلاً چطور دلتان می‌آید به این موجود بی‌آزارِ دوست‌داشتنی چیزی بگویید؟ کنکور همانی‌ست که مرا تا دیروز یک پشتِ کنکوریِ بدبختِ سربازفراریِ بی‌چاره نگه‌ داشته بود ولی بامداد امروز مرا دانشجویی نوشکفته کرد :دی. 

 

صبح امروز برای آخرین بار  به مدرسه‌‌ی سابقمان رفته بودم برای گرفتن گواهی موقت پایان تحصیلات و فلان. بعد از یکی-دو ساعت معطّلی بالاخره کار انجام شد. رییس مدرسه‌مان پای برگه‌ها را مهر زد، آن‌ها را منگنه کرد، دست من داد و گفت: «دوازده سال درس خواندی برای همین سه برگه‌! برو به سلامت.» آها راستی رشته و دانشگاهم را هم یادداشت کرد تا بعداً عکسم [یا اسمم] را به همراه سایرین روی دیوار مدرسه بکوبند بلکه الگویی باشم و باشیم برای آیندگان :|

قصّه‌ی ما به سر رسید و کلاغه هم که طبق معمول به خانه‌اش نرسید.

شکستن یخِ [خودم و] بیان | اپیزود دوم.

می‌نویسم؛ چون که بیش از هر چیز دیگری دلم هوای نوشتن کرده است. چون که حس می‌کنم در میان این کوچه‌ها و در این شب‌هایی که انگار صبح ندارند، دارم از بین می‌روم. و شما که خوب می‌دانید من پر از حرف‌های همیشه نگفته‌ام، پر از احساساتِ تا ابد ابراز‌نکرده‌ام، پرم از دوستت‌ دارم‌هایی که روی دلم جا مانده ولی مخاطبشان بی‌رحمانه رفته است. یا شاید هم هنوز به زندگی‌ام نیامده باشد. ولی من فکر می‌کردم حرف‌هایی که آدم در زندگی‌اش نمی‌گوید یک روز آرام دفن می‌شوند؛ نمی‌دانستم همیشه قرار است با من بمانند، نمی‌دانستم بغض می‌شوند و بارها مرا می‌شکنند، نمی‌دانستم اشک می‌شوند و آسمان دلم را ابری و هوای چشم‌هایم را بارانی می‌کنند، نمی‌دانستم مثل معشوقه‌ای سفت و محکم مرا به آغوش می‌گیرند و رهایم نمی‌کنند. ولی این بار می‌نویسم چون دیگر خوب می‌دانم حرف‌های نگفته آدم را پیر می‌کند، خیلی زود پیر می‌کند.

راستش را بخواهید همیشه قبل از دست‌به‌قلم‌شدن به ایده‌ی نوشتن و چرایی گفتن فکر می‌کرده‌ام، ولی این بار صرفاً می‌خواهم بنویسم تا دلم کمی سبک شود. البته شاید هم نشود! ولی دیگر خوب می‌دانم «نوشتن» هیچوقت قرار نیست آنگونه که باید درمانِ من باشد یا لااقل گوشه‌ای از درد مرا تسکین دهد؛ با این وجود باز هم گاه‌گاهی حس می‌کنم نوشتنِ بعضی چیزها و به اشتراک‌گذاشتنشان هر چند در بی‌بهانه‌ترین و گنگ‌ترین حالت ممکن باشد بهتر از نگفتنشان است. مثلاً همین چند روز پیش و بعد از نوشتن چند سطر آخر پست قبل برگشتم و از خودم پرسیدم: «من واقعاً چرا وبلاگ می‌نویسم؟» آن روز جواب سوالم را ندادم و خودم را به بی‌خیالی و فراموشی مطلق زدم. ولی حالا که یادم آمده می‌خواهم جواب خودم را بدهم: «ما که هر جایی از زمین آشیانه‌ی محبت ساختیم، نفرت دیدیم. ما که هر کجا رفتیم و مهر فروختیم، عوارضی شهرداری به سراغمان آمد (:دی)، ما که هر جا گلستانِ لبخند شدیم، اخم و تشر دیدیم، دشمنمان شدند و تبر زدند. ما که در این جهان هیچوقت، هیچ‌کسی ذره‌ای دوستمان نداشته؛ بگذار خوانده شویم. همین که در وبلاگ کسانی هستند که ما را بی‌بهانه می‌خوانند کافی است. مگر آدم چه انتظاری از کسانی که او را نمی‌شناسند می‌تواند داشته باشد جز خوانده‌شدن؟ جز درک‌شدن؟» 

اصلاً چه داشتم می‌گفتم؟ آها باز هم حرف‌هایم نگفته ماند.

 

 

+ همچنان در راستای شکستن روزه‌ی سکوت بیان: کلیک

شکستن یخِ [خودم و] بیان | یک بار برای همیشه.

به من خبر داده‌اند که در بلاگستان هوا ابری است و باران‌های سیل‌آسا شدت گرفته‌است. گزارش‌ها حاکی از آن است که نصف بلاگستان زیر آب رفته و به زودی جریان آب به همه‌ی سطوح پایین و بالای شهر رخنه می‌کند. کار و بار مردم تعطیل شده و بازارچه‌ها و فروشگاه‌ها را بسته‌اند. می‌گویند همه جا سوت و کور است و انگار نیمه‌شب سیاه و تاریکی مثل زمستانی خفقان‌گرفته و سرد در ابعاد بلاگستان نفوذ کرده‌است. هم‌زمان سازمان هواشناسی خبر داده باران‌های سیل‌آسا به مدت چند هفته ادامه خواهد داشت. و ما باید زندگی‌هامان را با شرایط موجود برای مدتی وفق دهیم. از بلاگستان‌های مجاور برایمان کمک فرستاده‌اند امّا هیچکدام به دستمان نرسیده و ظاهراً وسط راه طعمه‌ی دزدان دریایی شده‌اند. همه در وبلاگ‌هایشان زیر کرسی نشسته‌اند و آیه‌ی «ربّنا» می‌خوانند. آب و برق و گاز همه جا قطع است. امکانات رفاهی سطح بلاگستان به نزدیک صفر رسیده. مدام رعد‌و‌برق می‌زند، آسمان می‌غرّد و ترس به جانمان می‌افتد. خسته‌ایم و ابعاد تحمّلمان تب کرده‌! همه پروفایل‌های خود را به «مثل پسر عاشقی زیر باران، بی‌چتر مانده‌ام» یا «هیچ چیز اینجا حتی شبیه زندگی هم نیست» تغییر می‌دهند. چه کسی می‌داند شاید همگیِ ما هم‌مسیر بغض بودیم و سرنوشتمان فوّاره‌ی آه شدن است. امّا چه می‌شود کرد؟ باید نشست و غصّه خورد یا باید بلند شد و ایستاد؟ 

 

کلمات از دستمان سُر می‌خورند و پایین می‌افتند، جمله‌ها آرام و قرار ندارند، پاراگراف‌ها بند گسسته‌اند، پست‌ها گوشه‌‌ی محو بلاگستان پنهان شده‌اند و حوصله‌ی نوشته‌شدن ندارند. یا اگر نوشته می‌شوند، حوصله‌ی منتشرشدن ندارند. ما مانده‌ایم و این حس تلاطم که با ماست. ما مانده‌ایم و وقت‌هایی که فکر می‌کردیم نوشتن آخرین و تنها راه درمانمان است؛ ولی الآن حتّی نوشتن بر دردمان می‌افزاید انگار. گاه‌گداری هم از خودمان می‌پرسیم اصلاً «وبلاگ» یعنی چه؟ چه معنی دارد این همه نوشته‌ها و نانوشته‌های ریز و درشت؟ چه معنی دارد این همه لبخندها و اشک‌های یواشکی و گاه جنون‌آمیز؟ آیا رازهایمان را در تن کلمات مخفی کرده‌ایم؟ دوست داریم کسی ما را بخواند و فاش جهان شویم، یا چه؟ نمی‌دانم! من فقط می‌دانم که ما امپراطور واژه‌هاییم، «وبلاگ» سرزمین ما و «بیان» میعادگاه ماست.

 

 

+ در راستای شکستن روزه‌ی سکوت بیان: کلیک

خواندن این پست جرم است!

از خودم می‌پرسم مرا چه شده که این همه پریشانم؟ مرا چه شده که اینقدر بی‌حوصله‌ام؟ مرا چه شده که دلم زندگی‌نکردن می‌خواهد؟ نمی‌شود دنیا چند ساعتی خودش را متوقف کند تا من نفسی بگیرم و استراحتی کنم و بعد دوباره همه چیز ادامه یابد؟ دیگر توان راه‌آمدن با آدم‌ها را ندارم. هر روز قصّه‌ی تازه و اتّفاق‌های دوباره. هر روزمان پر شده از صبح‌های گرفته، عصرهای دلتنگی و نیمه‌شب‌های بی‌قراری.

شاید همیشه قرار است مسافر قطاری باشم که نمی‌دانم به کدام سمت می‌رود و هم‌سفرانم را هم ظاهراً نمی‌شناسم. امّا دیگر خوب می‌دانم که هیچ چیز، هیچوقت، هیچ کجای دنیا قرار نیست آنگونه باشد و آنگونه پیش برود که من می‌خواهم. پس چه؟ باید گوشه‌ای بنشینم و تماشاگر باشم؟ نه! پس چرا حس می‌کنم هم‌اکنون همه‌ی درها به رویم بسته شده و حتی یک نیمچه راه هم جلوی پایم نیست که لااقل خودم را امیدوار نگه دارم؟ مگر نمی‌گویند: «خدا گر ز حکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری»؟ به ما که رسید حکمت و رحمت خدا بی‌معنی شد مثلاً؟ یا من توهّم زده‌ام و همه چیز را غرقِ مه می‌بینم؟ آخَر چرا دستمان را به روی هر چیزی که می‌گذاریم یکهو ناپدید می‌شود و از آن لحظه به بعد باید در نقطه‌به‌نقطه‌ی زندگی به دنبالش بگردیم و پیدایش نکنیم؟ و چرا همیشه بازنده‌ی این بازی ماییم؟

و تو... و تو چرا رهایم نمی‌کنی و آسوده‌ام نمی‌گذاری؟ خواهش می‌کنم یا از خیالم برو یا دیگر نیا. من که خودم را هم این روزها نمی‌توانم تحمّل کنم، تو را کجای دلم بگذارم؟ [بیا شعر شو و غزل‌ به‌ غزل آرامِ آرامم کن، ابر شو و قطره‌قطره بر تنهایی‌ِ من ببار. نسیم شو و هر صبح از کنار پنجره‌ی اتاقم بگذر، بهار شو و شکوفه‌های امیدم باش. پاییز شو و برگ‌های خستگی‌ام را فرو بریز. بیا، بیا جاده شو و مسیرم باش، عابر شو و از کوچه‌ام بگذر. غصّه شو و آغازم باش، قصّه شو و تمامم کن. بیا دست مرا بگیر و مرا ببر به یک روز خوب و بعد رهایم کن و خودت برگرد. من نیازمندم به تو، به یک روز خوب و به همین احساس‌های یک‌طرفه؛  پس بیا... بیا و لااقل یک روز قبل مرگم هم که شده الکی دوستم داشته باش، الکی عاشقم شو.] بیا و ببین این روزهای مرا. بیا و بعد هم رهایم کن و برو. رهایم کن و بگذار گوشه‌ای بنشینم و فریاد بزنم:

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست‌هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

ای آن‌ها که به بی‌برگی من خندیدند

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید!

[نجمه-زارع]

خسته از درهای بسته...

از کسی که پنهان نیست از شما چه پنهان، من از امتداد خیابانی که زندگی[ام] را به برهوت آشوب و ناآرامی سوق می‌دهد می‌ترسم. از سیاهی مطلق و از یأس می‌ترسم. از هر چیزی که آدم را مجاب به انجام کارها و گرفتن تصمیم‌هایی می‌کند که هرگز در عمرش حتی دوست نداشته خیال‌شان را نیز به سرش راه دهد می‌ترسم. من از تمام وقت‌هایی که در مقابل زندگی، سرنوشت، تقدیر یا هر چیز دیگری که اسمش را می‌گذارید، قرار می‌گیرم و مجبور به انتخاب  شوم می‌ترسم. آخر می‌دانید آدم وقتی بر سر یک دوراهی قرار می‌گیرد و یکی را به دیگری ترجیح می‌دهد و ادامه‌ی مسیر را طی می‌کند، ممکن است هر لحظه از تصمیمی که گرفته پشیمان شود و توهمِ «اگر از آن مسیر می‌رفتم بهتر بود» مادامی که مجبور به همین انتخاب‌های گاه‌و‌بی‌گاه است عذابش می‌دهد. و امان از همین عذاب‌های کوچک که روزی بغض می‌شوند به گلویمان، اشک می‌شوند به گونه‌هایمان، غم می‌شوند به زندگی‌هامان! [دلم می‌خواهد همین الآن کسی در اتاقم را بزند، بیاید و کنارم بنشیند، دستانم را بگیرد، بفشارد و بگوید «نگران نباش همه چی درست می‌شه...» :(( اما حیف که کسی نیست‌ و من مانده‌ام اینجا تنهای تنها...]

 

من معاصر جاده‌ها نیستم که مدام در سفر باشم، معاصر قصه‌ها نیستم که به دنبال فرجام خوشی بگردم، معاصر زمستان نیستم که از برف نیمه‌شب واهمه داشته باشم، معاصر پاییز نیستم که مدام عاشق بشوم. من معاصر ابرهایم، همان ابرهایی که همیشه گریان‌ و گاهی سرگردان‌اند. من معاصر بادهایم، همان بادهایی که همیشه بی‌قرار و گاهی خسته‌اند؛ خسته‌ی خسته‌ی خسته... [نمی‌شود زندگی اینقدر به ما سخت نگیرد؟ نمی‌شود یک لحظه ما را به حال خودمان رها کند؟]

 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری
لحظه‌های کاغذی را، روز و شب تکرارکردن
خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری
عصر جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری
رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

[قیصر-امین‌پور]

شاعرانه-نوشت [13]

کسی دیگر به شب‌های قرار من نمی‌آید

که دیگر وعده‌های تو به کار من نمی‌آید

 

شدم مانند آن ابری که می‌بارد ز دلتنگی

من اندوه زمستانم، بهار من نمی‌آید

 

چه بی‌تابم برای لمس آن گیسوی بی‌تابش

چرا آن بی‌وفا دیگر کنار من نمی‌آید؟

 

منم آن ساعت ماتی که می‌لغزد ز بی‌خوابی

نشستم تا سحر اما «نگار» من نمی‌آید

 

تو را می‌خواهمت مثل هوای روز بارانی

ولی پاییزِ دل‌کندن به کار من نمی‌آید

 

در این مرداب تنهایی چه دلتنگش شدم امشب

بمیرم من... ببینم بر مزار من نمی‌آید؟

 

[عینک]

 

+ مدیونید اگر فکر کنید این شعر کوچک‌ترین ارتباطی به پست قبل دارد!

«قلبت را به من بسپار، تنهایی پیرم کرده است»

شاید تو فقط یک خیال باشی و تمام عاشقانه‌هایی که از درون من می‌تراود توهمی از تو! ولی من همیشه پیش از نوشتن، می‌روم کمد کتاب‌هایم‌ را به‌هم می‌ریزم، دنبال دفترچه‌ی خاطرات قدیمی‌ام می‌گردم، آن را می‌آورم مقابلم می‌گذارم، بازش می‌کنم و گل سرخ پرپر‌شده‌ای که در لا‌به‌لای صفحه‌هایش خشکیده را -در حالی که عطر و بو و رنگ سابقش را از دست داده- نگاهی می‌کنم و به یادت لبخند می‌زنم، به یاد همان روزی که همین گل سرخ را به من دادی و بی‌رحمانه ترکم کردی و رفتی! یادم هست یک بار برای همیشه از تو چیزی خواسته بودم، گفته بودم که با دست‌خط خودت در همین دفتر خاطرات چیزی برایم بنویس، که اگر روزی نبودی حداقل چیزی باشد که با آن به یاد تو بیفتم. و تو درخواست مرا پذیرفتی و یادداشتی برایم گذاشته بودی. حالا من نگاهش می‌کنم و واژه واژه‌اش مرا به یاد تو می‌اندازد:

«قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا

اگر بیایی همه چیز خراب می‌شود

دیگر نمی‌توانم

اینگونه بااشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده‌ام به این انتظار

به این پرسه‌زدن در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم‌به‌راه چه کسی بمانم؟»

[حالا خیلی از آن روزها گذشته... و من اصلاً نمی‌توانم مثل تو باشم و با انتظار زندگی کنم؛ پس لطفاً بیا...]

 

الان اگر اینجایم به این امید است که روزی تو اتفاقی از این خیابان عبور کنی و چشمت به وبلاگ من بیفتد و بنشینی تک‌تک کلماتی را که به یاد تو نوشته‌ام بخوانی، بغض کنی و بدانی که بعد رفتنت هرگز فراموشت نکرده‌ام و ثانیه‌ای از قاب خاطرات من فراموش نشدی و از یاد نرفتی. البته نمی‌دانم شاید هم خیلی بی‌تفاوت و بدون اینکه مرا بخوانی، بغض کنی و به یاد این بیفتی که چگونه مرا در گذشته جاگذاشته‌ای، خیلی راحت از کنار وبلاگم عبور کنی و بروی و بعد هم دوباره من بمانم و تنهاییِ من. اما این‌ها که گفتم خیلی هم مهم نیست. چون من همیشه هنگام نوشتن چه در نزدیک‌ترین مکان به من باشی و چه در دور‌ترین نقطه به من، تو را مخاطب خودم قرار داده و می‌دهم. می‌پرسی چرا؟ چون هر جمله‌ای، پاراگرافی، کلمه‌ای که از من تراوش کند و تو مخاطبش باشی یا اینکه ستاینده‌ی تو باشد بدون معنا و مفهوم زیباست. ولی خب هر وقت که تو را مخاطب خود قرار می‌دهم آنقدر محو تو می‌شوم که یادم می‌رود چه می‌خواستم بگویم و الان هم به گمانم از همان وقت‌هاست. [تویی که تمام آن چیزی هستی که من از تمام زندگی ندارم.]

یک روز از روزگارِ «تقصیر دلم نیست، تماشای تو زیباست» به روزگارِ «به دیدارم نمی‌آیی چرا دلتنگ دیدارم / همین بود اینکه می‌گفتی وفادارم وفادارم؟» رسیده بودم و حالا از روزگارِ «زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است / مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم» شتابان به سمت روزگارِ «من مرده‌ام و بغض دلم وا نمی‌شود / زحمت نکش که مرده مداوا نمی‌شود» می‌روم.

 

 

 

+ روزهای بد و عجیبی در گذر است. روزهایی که آدم دوست دارد بروند و دیگر برنگردند چه نام دارند؟ همان. نمی‌دانم شاید خیلی وقت است که زندگی‌کردن را یادم رفته باشد و خودم بی‌خبرم!

بلیت قطار به مقصد کجا؟

دلم می‌خواهد تقویم را بردارم و تک‌تک صفحه‌هایش را پاره کنم تا دیگر منتظر آمدن هیچ روزی و هیچ اتفاقی نمانم؛ تا دیگر یازدهم تیر با سوم شهریور و بیست‌و‌چهارم دی‌ و هفدهم فلان‌ماه برایم تفاوت چندانی نداشته باشد. تا گذر خیس فصل‌ها، رفت‌وآمد مدام‌ رویدادها، کوچ پرستوهای بهار و عصر جمعه‌های پر از دلتنگی پاییز همه برایم تکراری و عادی جلوه دهند. دلم می‌خواهد سنگی بردارم و ساعت‌دیواری خانه‌مان را بشکنم تا دیگر هیچوقت ساعت‌ها مرا در انتظار آمدن کسی نگذارد. از وقتی که یادم می‌آید خودم را در انتهای یک جاده‌ی مه‌گرفته تصور می‌کردم که روی نیمکتی نشسته‌ و منتظر آمدن/برگشتن کسی است و همیشه هم قرار است در همین حین یاد شعر حمید مصدق بیفتم: «چه انتظار عجیبی نشسته در دل ما / همیشه منتظریم و کسی نمی‌آید!» اصلاً امان از این همه انتظار.

دلم می‌خواهد پنجره‌ی اتاقم را بردارم و به جایش دیوار بچینم، تا دیگر پرتو‌های نور به چشمم نتابند و گذر گیج نسیم را از کنار پنجره به تماشا ننشینم. دلم می‌خواهد گلدان‌های خانه را نیست و نابود کنم تا دیگر بذر امید هر روز صبح در قلبم کاشته نشود! یا که دلم می‌خواهد تمام افکارم را در یک جعبه بیندازم و با یک قفل خفه‌شان کنم که دیگر به سراغ‌شان نروم. اصلاً من دلم می‌خواهد از دست خودم فرار کنم و سر به کوه و بیابان بگذارم. راستش را بخواهید دلم خیلی وقت است که هوای رفتن کرده. مثلاً هوای این به سرم زده که در یک روز صبح سرد زمستانی که از قضا برف شب قبل هم روی زمین مانده کوله‌پشتی‌ام را بردارم و از خانه بیرون بزنم و اصلا هم برایم مهم نباشد کجا می‌خواهم بروم یا چرا می‌خواهم بروم یا کِی می‌خواهم برگردم؟ من فقط تاریخ رفتن خودم را می‌دانم و به بعدش هم فکر نمی‌کنم! بگذارید هر کس هم که می‌خواهد نگرانم شود. می‌پرسید اگر کسی نگران و دلتنگت نشود چه؟ اگر کسی اصلا نفهمد که تو رفته‌ای چه؟ من می‌گویم آدم موقع رفتن به این چیزها اصلاً فکر نمی‌کند!

 

 

این روزها فقط دلم هوای یک اتفاق تازه کرده، که نمی‌دانم کی قرار است بیفتد؟

شاعرانه-نوشت [12]

مصرعی از غم شدم، تنهای تنهایان منم

فصل من کی می‌رسد عاشق‌ترین باران منم

 

دیدمت یک شب که می‌رفتی به همراه رقیب

خنده بر لب‌های تو، گریان منم گریان منم

 

بی‌وفا‌جان بنگر این خانه‌خرابی‌های من

آنچه می‌بینی در این آوار و این ویران منم

 

می‌روی از یاد من، تو می‌روی از خاطرم

آنکه می‌ماند به یاد تو در این دوران منم

 

فصل ما عشق است و این گل‌ها منم باران تویی

قصه‌ها می‌خوانمش، مبدأ تویی پایان منم

.

.

می‌رسد روزی که می‌بینی "مرا با عکس «تو»"

سال‌ها هم عاشقت بودم وَ هم گریان منم...

 

[عینک]

۱ ۲ ۳
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می‌کردم
که تو خواننده‌ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می‌خوانی؟
نه، دریغا، هرگز...
باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می‌خواندی
بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
بی تو سرگردان‌تر
از پژواکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
بی تو سرگردان‌تر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی‌سر و سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم، خاموش
نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
روی تو را کاشکی می‌دیدم
شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان‌دادن سر را که عجیب
«عاقبت مُرد؟»

[شعر از حمید مصدق]
Designed By Erfan Powered by Bayan