حس شاعرانه

[در شعر خودم، دنبال "خودم" می‌گردم...]

زبان حال دلم را کسی نمی‌فهمد!

  • عی‍ن‍‍ک ...
  • شنبه ۲۳ اسفند ۹۹
  • ۱۲:۴۵

بی‌قرارم مثل عقربه‌ی ثانیه‌شمار ساعت چند لحظه مانده به تحویل سال، چند لحظه قبل از «یا مقلب القلوب و الابصار / یا محول الحول و الاحوال» گفتن‌های گوینده. بی‌قرارم مثل پرنده‌ای که به سمت قله رفته و پیش از رسیدن به لب قله به فرسخ‌فرسخ راهی که آمده شک می‌کند، مثل مادری که تا نیمه‌ شب نشسته و برای دختر‌بچه‌ی نداشته‌اش از نای جان لالایی می‌گوید، مثل مرد عاشق‌پیشه‌ای که ساعت ها از پشت پنجره به بارش باران زل زده و در انتظار آمدن کسی است؛ در حالی که هاله‌ای از خاطرات ترک خورده اطرافش را فرا گرفته، مثل شاعر پریشان و سرگشته‌ای که مدام زیر لب با خودش تکرار می‌کند:

مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است / بمان که مهر تو از سینه راندنش سخت است

چه حال و روز غریبی که قلب عاشق من / اسیر کردنش آسان رهاندنش سخت است

 

 

بی‌قرارم؛ بی‌قرار... البته نه از آن نوع بی‌قراری‌هایی که بگویم: «بی‌قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی» یا که بگویم: «بی‌قرار تو‌أم و در دل تنگم گله‌هاست‌...» و از این حرف‌ها. نه اصلا نمی‌خواهم چنین چیز‌هایی بگویم چون آن نوع بی‌قرار‌بودن پیش‌شرطش عاشق‌بودن است اما من قبلا هم گفته بودم که عاشق نیستم! حالا من مدام وسط وبلاگم می‌نشینم، پایم را روی آن پایم می‌اندازم، چایم را سر می‌کشم و می‌گویم عاشق نیستم شما چرا باور می‌کنید؟ اصلا من به قول قیصر امین پور:

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده‌ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی‌شود

من سرم نمی‌شود ولی

راستی

دلم که می‌شود!

 

برعکس چیز‌هایی که در پاراگراف قبل گفتم و سعی کردم همه چیز را به گونه‌ای جلوه بدهم که شما باورتان بشود که من عاشق هستم! اما باید بگویم که اشتباه متوجه شده‌اید و من همان "عاشق نیستم" درست‌تر است!‌ با این وجود اما من نمی‌دانم چگونه می‌شود که یک آدم هم دلتنگ باشد، هم غمین و هم بی‌قرار، هم دلخون شده‌ی وصل و از این حرف‌ها باشد و هم لحظه‌هایش عطر نبودن کسی را بدهد و هم دلش برای آن شب قشنگ، برای جاده‌ای که عاشقانه بود آن سیاهی و سکوت، چشمک ستاره های دور و از این دست شعر های عاشقانه‌طور تنگ شده باشد و هم عاشق نباشد؟ چگونه می‌شود؟ البته این احتمال هم وجود دارد که عاشق باشم و خودم خبر نداشته باشم؟ :/ اصلا بگذریم. چرا آدم را هی سر این دو راهی‌های سخت می‌گذارید؟ مگر من چه هیزم تری به شما فروخته‌ام؟ (:دی) بگذارید مثل قبل وسط وبلاگ بساطم را پهن کنم پایم را روی آن پایم بیندازم و چایم را سر بکشم...

هر چه که هست آوای بی‌قراری از هر سو مثل شعری که شاعرش یادش رفته آن را بسراید در گوشم نجوا می‌شود...

 

 

 

هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام / حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است

  • نمایش : ۳۵۴
  • cupcake ...

    T~T چه قشنگگگ!

    سلام :)

    ممنونم؛
    با نگاهتون قشنگ خوندین :))
    سین دال

    چقدر من....! 

    :((


    +شاعر می‌گه:
    زبان حال دلم را کسی نمی‌فهمد
    کتیبه های ترک خورده خواندنش سخت است!
    Lee. NarXeS(:

    چه احساسات پیچیده‌ای...!

    اگه پیچیده نباشن که اسمشون احساس نیست!‌ هوم؟


    +و جا ماند از گلفروشی‌ها و گلدان‌های بلورین
    حس می‌کردم درختی خوشبختم
    که جاده دیگر از او عبور نخواهد کرد!
    و گاه خودم را رودی آزاد می‌دیدم
    بی هیچ سد و معبری...
    Lee. NarXeS(:

    چه احساسات پیچیده‌ای...!

    :)))
    پروانه ★__★

    بفرمایید چایتون رو سر بکشین تا یخ نکرده و از دهن نیفتاده.

    فقط تنهایی میخواین چایتون رو سر بکشین؟

    حوصلتون سر میره هااا

    (میبینین من چقدر به فکرتونمD:)

    اجازه بدین منم بیام تو وبلاگتون شعراتونو حفظ کنم

     

     

     

     

     

     

     

    + داشتم فکر میکردم چقدر باحال میشد اگه میتونستم مخم جناب عینک رو دربیارم ببینم چی توش میگذره !

    ذهن یه شاعر..! به نظر میاد ذهنتون خیلی جذاب باشه

     

    نه نگران نباشین سرد نمی‌شه، تازه اگه سرد بشه می‌رم عوضش می‌کنم :دی

    راستش من تنهایی چای خوردن رو بیشتر می‌پسندم ولی اگه بخواین واسه شما هم چای می‌ریزم =)))

    :)))) باز می‌خواین شعرای منو حفظ کنین! :))))


    +😅
    بفرمایید ذهن من رو بشکافید، مو به مو زیر و روش کنید و ببینید چی توش می‌گذره... و بعدا اگه چیزی سر در‌آوردین ازش بیاین و با منم در میون بذارین چون من خودمم نمی‌دونم چی توش می‌گذره D:
    Aysan ~°

    چرا میشه تمام این حس و احوالات رو باهم به تجربه نشست!

    شاید...

    ولی خب با بی‌قراری‌ها و دلتنگی هاش چه می‌شه کرد؟ یعنی این حس و احوالات اونقدر حوبن که به سختی هاش می‌ارزن؟ :/
    نمی‌دونم!
    سما نویس

    خیلییی خوب بود.

    ممنونم؛
    خوب خوندین :))
    🍃. Narges

    سلام

    پست رو خوندم یاد آهنگ خواجه امیری افتادم بی قرار...

    همونقدر تلخ و همنقدر همزاد پندارانه

    سلام :)

    آهنگ بی‌قراری خواجه امیری *____*

    نشستم هوات از سرم بپره...
    نشستم که این سال ها بگذره T_T
    برو به کسایی که می‌شناختم بگو
    من قمار تو رو باختم
    ...
    دیوونم دیوونم دیوونم دیوونه
    حال امشبمو جز تو کی می‌دونه؟
    بی‌قرار بی‌قرار بی‌قرار بی‌قرار
    آخرش می‌کشه منو انتظار :((


    :))))

    ممنونم که این آهنگ رو یادآوری کردین :)
    جودی! --

    انسان فطرتا عاشقه!و شاعر ها که در عشق و عاشقی سرآمدن...

    اما عشق که فقط در زمینی بودن خلاصه نمیشه:)!  هرچند که به نظرم همیشه عشق رو با دوست داشتن اشتباه می گیرن... عشق اونقدر بی نهایته و مقدس که اصلا در زمین نمی گنجه ... !

    ولی پیشنهاد می کنم شعر: 

    مادرم سه قانون داشت

    عاشق شو!

    عاشق بمان!

    و عاشق بمیر ... 

    آقای حمید جدیدی رو بخونید...

    دوباره شدین جودی؟ :))))

    بله بله...
    آقا من کجا گفتم که عشق فقط در زمینی بودن خلاصه می‌شه؟ قبول دارم که عشق بی‌نهایته و هر چیزی رو نباید عشق نامید ولی خب یه وقتایی هم آدم وقتی یه حس خاصی داره و نمی‌دونه اون رو چی بنامه؟ نا‌خود‌آگاه اسمش رو می‌ذاره "عشق" :)

    شاعر می‌گه:
    احساسم به تو را چه بنامم؟
    دوست داشتن؟
    عشق؟
    نیاز؟
    یا...
    نمی‌دانم!
    وقتی مجال معنا نمی‌دهد عطر تنت
    با چشم هایت به لب‌هایم بیاموز کلمات را
    بگو حسی که دارم نامش چیست؟

    بازم می‌گم که من هنوز درکی از عشق ندارم چه زمینی باشه و چه نباشه!

    چشم ممنون از پیشنهادتون :)) حتما می‌رم و اون شعرو می‌خونم :)
    sahra

    چه جوری اینقد عالی کلمات رو کنار هم می چینید و

    متنایی به این زیبایی خلق می کنید:/

    دارین هندونه زیر بغلم می‌ذارین دیگه نه؟ :/

    کلمات که خودشون کنار هم شکل می‌گیرن و متن‌ها هم که خودشون ساخته می‌شن و..... شما هم که زیادی به من لطف دارین :))
    ~ فاطیما

    سلام! :)

    چرا اینجوریه که هر نوشته ای من از شما میخوندم انگار حرف های دل منو دزدیدن و نوشتن؟انگار یه جایی اون گوشه گوشه های قلبم نگه شون داشتم و دلم خواسته نگم. یه روزی، روز مبادا بگمشون:) بعد یه آقای شاعر اومده و همه ی اونا رو گفته :)

    چرا اینجوریه آقای عینک؟ :)

     

    و من هنوز دیوانه این شعر های نو ام و غبطه میخورم که چرا همه ی همه رو حفظ نیستم که هی با خودم بخونم. 

    سلام :))

    وای آخه چرا  اینقدر ناز و لطیف این جملات رو گفتین؟ @_@
    الان من چی بگم آخه؟ :((

    ببخشید که حرفای شما رو می‌دزدم و می‌نویسم D:
    روز مبادا؟ قیصر امین پور می‌گه:
    در صفحه‌های تقویم اما
    روزی به نام روز مبادا نیست!
    آن روز هر چه که باشد
    روزی شبیه دیروز
    روزی شبیه فردا
    روزی درست مثل همین روز‌ها‌ی ماست :))

    خب چرا گوشه‌ی قلبتون نگهشون می‌دارین؟ تا کی باید حرفامونو نگفته باقی بذاریم؟ واقعا تا کی...؟

    و اینکه واقعا نمی‌دونم چرا اینجوریه!!


    قاعدتا همه‌ی همه رو که نمی‌شه حفظ کرد! ولی این شعرا فوق‌العاده با احساس من بازی می‌کنن T_T هر موقع که می‌خونمشون یا جایی می‌نویسمشون...
    پروانه ★__★

    اهم اهم

    معذرت میخوام نمیدونستم تنهایی چای نوشیدن رو ترجیح میدین البته باید خودم میفهمیدم..

    ولی جدا خیلی جذاب حالم رو گرفتینD:

     برم بشینم سر جام شعراتونو حفظ کنم

    خواهش می‌کنم :)

    آره من به نوعی تنها‌طلبم و تنهایی رو به هر چیزی ترجیح می‌دم :)

    ببخشید که حالتون رو گرفتم D:

    ^___^
    پروانه ★__★

    اگه اجازه بدین ذهنتون رو بشکافم که خیلی خوب میشه

    حتی تصورشم هیجان انگیزه!

    فکرشو بکنین باید خیلی دهنتون جالبباشه

    اگه بتونم یه همچین کاری بکنم قطعا ذهنتون رو‌میدزدم میبرم با خودم

     

     

     

     

     

    راستی ممکنه یه خواهش بکنم

    احازه دام وبلاگتون رو پیوند کنم؟=)))

     

    من که گفتم
    مال شما اصلا...
    بفرمایید بشکافیدش...

    من که چیزی از ساختمان ذهنم سر در نمی‌آرم، شاید شما تونستید رامش کنید...

    نه دیگه اگه می‌خواین بدزدینش قبول نیست! :دی



    بله که اجازه هست :) اصلا باعث افتخاره *_*
    فقط امیدوارم "حس شاعرانه" لیاقت پیوند شدن رو داشته باشه :))
    پروانه ★__★

    بله به خوبی درک میکنم که تنهایی رو به هرچیزی ترجیح بدین@_@

     

     

     

     

     

     

    + همین الان به این نتیجه رسیدم که نباید به دزدین ذهنتون اکتفا کنم

    اگه خودتون رو بدزدم همه چی حل میشه

    تازه میتونم شعراتون رو تصاحب کنم*-*

     

     

     

     

     

     

    اوه هههههههووووووووررررراااااااااا

    مممنونم که اجازه دادین

    دمتون گرم=)

     

     

    مرسی که درک می‌کنین =)))))


    + الان با صد و ده تماس می‌گیرم و می‌گم می‌خوان منو بدزدن لطفا کمک کنید! D:


    خواهش می‌کنم :))
    لیلی تنها :)

    سلام. خیلی عالی نوشتین ..

    راستش بهتون حسودیم میشه که اینقد خوب میتونید چیزی که توی دلتون و ذهنتون هستش رو در چند سطر به تصویر بکشید... کاش منم میتونستم :(

    سلام‌‌ :)

    خیلی ممنونم :))
    حالا اونقدرا هم کار سختی نیست فقط کافیه چیزایی که تو دل و ذهنتون هست رو رو کاغذ بیارین و به قلم اجازه بدین حرفاتون رو بیان کنه!...

    امتحانش کنید...حتما می‌تونید...
    ~ فاطیما

    :)

     

    :)))

     

    اختیار دارید :)

    قیصر امین پور چه خوب میگن همیشه.

    روز مبادا روزی درست مثل همین روزهاست :) 

     

    کاش میدونستید چرا اینجوریه :(

     

    من دیوانه این شعرهام:))) فکر میکنم اگه این شعرها و شاعرا نبودن من باید روز ها و شب هایی که حالم خوب بود، بد بود، دلتنگ بودم، منتظر بودم. چیکار میکردم :) 

     

     

    :))

    :))
    خواهش می‌کنم :)
    قیصر امین‌پور یکی از شاعرای محبوب و مورد علاقه‌ی منه *_* و به نظرم شعرای نویی که نوسته کم نظیرن!...

    کاش... :((


    واقعا...واقعا...
    اگه نبودن چیکار می‌کردیم؟‌.... :))))
    🍃. Narges

    خواهش میکنم⁦(✯ᴗ✯)⁩

    واقعا آهنگ معرکه ایه بنظرم. 

    و متن شما هم عالی⁦^_^⁩

    :)))

    اصلا هر آهنگی که با صدای خواجه امیری باشه مگه می‌شه معرکه نباشه؟

    مچکرم ممنون :))
    🍃. Narges

    دقیقا :)

     

    خواهش میکنم.

    :))

    در جواب "خواهش می‌کنم" باید چی گفت؟ D:


    +راستی چرا اینقدر آنلاینین؟ :/ :)))))
    🍃. Narges

    نمیدونم والا ! ازون سوالاست که خودمم دنبال جوابشم :دی

     

     

    😅 به امید حق علیه باطل قالب وبلاگم رو درست میکردم.

    اگه جواش رو پیدا کردین حتما به منم بگین :))))


    خیلی هم عالی :))))
    🍃. Narges

    باشه حتما :)

     

    اصلا عالی نیست برا کنکوریا😅

    :)))


    حالا کنکور رو کی داده کی گرفته؟ D:
    🍃. Narges

    خیلی هم کنکو رو دادن خیلی هاهم گرفتن😂

    ناسلامتی منم جزو همون خیلی‌هام...😅
    AliReza ‌ ‌

    بنظرت این حسی که اکثرا داریم آخرش به کجا ختم میشه؟ :)

    چه سوال سختی!

    من معمولا در پاسخ به چنین سوالاتی طفره می‌رم و خودم رو به اون راه می‌زنم و از این چیزا...
    الان هم ترجیح می‌دم از همون شیوه‌ی سابق استفاده کنم و خودم رو به اون راه بزنم 😅

    اصلا مگه باید آخرش به جای خاصی ختم شه؟ D:
    🍃. Narges

    بله ببین خودتونم هم کنکورو میدین و هم میگیرین:)

    هق هق هق هق

    :(((

    ولی جدا از این چیزا من حرفم اینه که کنکور رو اونقدرا هم نباید بزرگ کرد!!
    میم مهاجر

    سلام

    به نظر عنوان پست شما حداقل تو فضای بیان صدق نمیکنه

    از دل خیلی از پست های بیان چنین حال و هوایی در میاد

    مثل این پست، مثل سؤال آخر سین دال 

    یه درد فراگیره...

     

     

    سلام :)

    آره حق با شماست، احتمالا بایستی عنوان رو می‌ذاشتم: "زبان حال دلمان را کسی نمی‌فهمد"!


    :))
    حالا این درد فراگیر درمان نداره؟ 
    AliReza ‌ ‌

    هرچیزی یه پایان و نتیجه ای داره* تو چه پایانی واسه خودت متصوری؟ :)

     

    *مگه اینکه بخوای تا آخر عمر با این حس گنگ کنار بیای و تنها زندگی کنی! :)

    نه قرار نیست باهاش کنار بیام و تنها زندگی کنم!

    به نظرم رسیدن به محبوب قلب و چشیدن عطر وصال  شاید بتونه پایان نیک فرجامی واسه هر کسی باشه و حالا منم از این قاعده خارج نیستم :)

    ولی خب اگه اسم حسمون رو عشق بنامیم، به قول جودی عشق که پایان ناپذیره و ما نباید دنبال آخرش بگیردیم!
    سُـ جود

    حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است...

    دقیقا!!

    :((


    گاهی وفتا چیزی نمی‌شه گفت!
    Amir chaqamirza

    سلام سلام سلام

    خیلی خیلی زیبا بودش.  :)

    وبلاگتان بوی نوروز باران زده می دهد. :)

    سلام :)

    خیلی ممنونم، زیبا خوندین :))

    نوروز باران زده! چه توصیف قشنگی *_*
    AliReza ‌ ‌

    خوبه که امیدواری :)

    تو هم امیدوار باش! :)
    چوی زینب دمدمی

    @نرگسسسسس

    آره پیچیده ست.ودقیقا همینش فوق العاده ست!

     

    اصلا مگه میشه احساسات ساده باشن؟

     

     

    :)))



    واقعا...
    میم مهاجر

    "حالا این درد فراگیر درمان نداره ؟" 

    نمی دونم

    یه سری ها که کلا انکارش می کنن

    یه عده هم ماست مالی میکنن قضیه رو

    من دیدم بعضی از شعرا،عرفا، علما و... می فهمن چی میگم که اون ها هم یه چیزایی میگن که من سخت می فهممشون

    انگار هرکس تو این وادی رفته دیگه اون آدم قبلی نشده! 

    چه می دونم مولانا میگه «با رنج مرفهیم»! 

    خاقانی هم میگه «دردی که مرا هست به مرهم نفروشم»! 

    انگار از دور نمیشه فهمید

    باید رفت تو دل ماجرا... 

    :)))

    ممنون از توضیحاتی که دادین؛ البته من به جواب نرسیدم! شاید همه چیز تو همون "نمی‌دونم" اول حرفاتون خلاصه می‌شه!

    این درد هر چی که هست با ما که نساخته...یعنی با جسم ضعیف من نمی‌تونه همزیستی پیدا کنه! قلب من پسش می‌زنه و می‌گه "تو رو خدا دست از سر ما بردار"!! 

    ماجرا همون ماجراست که قیصر امین پور می‌گه:
    درد‌های من گر چه مثل درد‌های مردم زمانه نیست / درد مردم زمانه است!!

    بازم ممنونم :))
    میم مهاجر

    * «در رنج مرفهیم» 

    :)))

    +چرا اینقد جزییات واستون مهمه؟ :/
    میم مهاجر

    بله صادقانه ش همون نمی دونم بود

    +یه چیز جزئی نبود، روی معناش اثر داشت

    :))

    +کلاً گفتم!
    فآطم ..

    بسی قشنگ بود

    عیدتم پیشاپیش مبارک عینک 

    چه وبلاگ قشنگ شده :)))

    خیلی ممنونم :))
    عید شما هم پیشاپیش خیلی مبارک باشه فاطمه خانم ^_^ 

    چشاتون قشنگ می‌بینه :))
    آقای آبی

    منم چایی میخوام... 

    سال نوت مبارک... 

    *سینی چای را به سمت آقای آبی می‌گیرد* :)))

    سال نوی شما هم پیشاپیش مبارک باشه :) [امیدوارم زود‌تر سال تحویل شه و من دیگه کلمه‌ی پیشاپیش رو به کار نبرم :/]
    هیـ ‌‌‌ـچ

    رضا یزدانی یه آهنگ داره به اسم «بارونی» که یه جاش میگه «مثل روزای آخر اسفند، پر دلشوره‌های بی‌علت» ، با این پست یاد اون افتادم :)

    نیاز شد که برم آهنگ رو گوش بدم :)) مخصوصا که با صدای خاص رضا یزدانی باشه ^_^

    :)))


    Teo ‌ ‌

    عیدت مبارک :)

    سلام :)
    دیگه این‌ روزا اینقدر عید تو عید شده که هر کی بهمون می‌گه "عیدت مبارک" باید برگردیم و بپرسیم "کدوم عید؟" :))

    به هر حال عید شما هم مبارک باشه :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    کاهش جان من این شعر من است
    آرزو می‌کردم
    که تو خواننده‌ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می‌خوانی؟
    نه، دریغا، هرگز...
    باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می‌خواندی
    بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردان‌تر
    از پژواکم در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
    بی تو سرگردان‌تر
    از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو - اشکم
    دردم
    آهم
    آشیان برده ز یاد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم، خاموش
    نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
    چه کسی خواهد دید
    مردنم را بی تو؟
    خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
    روی تو را کاشکی می‌دیدم
    شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
    و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
    و تکان‌دادن سر را که عجیب
    «عاقبت مُرد؟»

    [شعر از حمید مصدق]