حس شاعرانه

[در شعر خودم، دنبال "خودم" می‌گردم...]

بلیت قطار به مقصد کجا؟

  • عی‍ن‍‍ک ...
  • شنبه ۱۵ خرداد ۰۰
  • ۲۱:۲۰

دلم می‌خواهد تقویم را بردارم و تک‌تک صفحه‌هایش را پاره کنم تا دیگر منتظر آمدن هیچ روزی و هیچ اتفاقی نمانم؛ تا دیگر یازدهم تیر با سوم شهریور و بیست‌و‌چهارم دی‌ و هفدهم فلان‌ماه برایم تفاوت چندانی نداشته باشد. تا گذر خیس فصل‌ها، رفت‌وآمد مدام‌ رویدادها، کوچ پرستوهای بهار و عصر جمعه‌های پر از دلتنگی پاییز همه برایم تکراری و عادی جلوه دهند. دلم می‌خواهد سنگی بردارم و ساعت‌دیواری خانه‌مان را بشکنم تا دیگر هیچوقت ساعت‌ها مرا در انتظار آمدن کسی نگذارد. از وقتی که یادم می‌آید خودم را در انتهای یک جاده‌ی مه‌گرفته تصور می‌کردم که روی نیمکتی نشسته‌ و منتظر آمدن/برگشتن کسی است و همیشه هم قرار است در همین حین یاد شعر حمید مصدق بیفتم: «چه انتظار عجیبی نشسته در دل ما / همیشه منتظریم و کسی نمی‌آید!» اصلاً امان از این همه انتظار.

دلم می‌خواهد پنجره‌ی اتاقم را بردارم و به جایش دیوار بچینم، تا دیگر پرتو‌های نور به چشمم نتابند و گذر گیج نسیم را از کنار پنجره به تماشا ننشینم. دلم می‌خواهد گلدان‌های خانه را نیست و نابود کنم تا دیگر بذر امید هر روز صبح در قلبم کاشته نشود! یا که دلم می‌خواهد تمام افکارم را در یک جعبه بیندازم و با یک قفل خفه‌شان کنم که دیگر به سراغ‌شان نروم. اصلاً من دلم می‌خواهد از دست خودم فرار کنم و سر به کوه و بیابان بگذارم. راستش را بخواهید دلم خیلی وقت است که هوای رفتن کرده. مثلاً هوای این به سرم زده که در یک روز صبح سرد زمستانی که از قضا برف شب قبل هم روی زمین مانده کوله‌پشتی‌ام را بردارم و از خانه بیرون بزنم و اصلا هم برایم مهم نباشد کجا می‌خواهم بروم یا چرا می‌خواهم بروم یا کِی می‌خواهم برگردم؟ من فقط تاریخ رفتن خودم را می‌دانم و به بعدش هم فکر نمی‌کنم! بگذارید هر کس هم که می‌خواهد نگرانم شود. می‌پرسید اگر کسی نگران و دلتنگت نشود چه؟ اگر کسی اصلا نفهمد که تو رفته‌ای چه؟ من می‌گویم آدم موقع رفتن به این چیزها اصلاً فکر نمی‌کند!

 

 

این روزها فقط دلم هوای یک اتفاق تازه کرده‌، که نمی‌دانم کی قرار است بیفتد؟

  • نمایش : ۶۴۱
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    هم‌ذات‌پنداری شدید با کل پست.

    خط آخر. دقیقاً دقیقاً.

    :))))))

    من هر وقت که می‌بینم یکی تو یه موردی داره با من هم‌ذات‌پنداری می‌کنه؛ حس می‌کنم داره چیزی از من دزدیده می‌شه! پس لطفا هم‌ذات‌پنداری نکنین و بذارین همه چیز واسه خودم بمونه :دی
    𝓻𝓪𝓼 𝓱𝓮𝓵

    ^^درسته! منم خسته ام از ثانیه شماری و دیدن تقویم اتاقم :/ دلم می خواد آزاد بشم..نفس بکشم.. نسیم باد بهاری و پاییزی و سرمای تابستون رسوخ کنه زیر پوستم..حسشون کنم..بدون هیچ استرسی..بدون هیچ دغدغه ای :/!

     

    هعیی.. دلم می خواد بخوابم طوری که دیگه خسته بشم از خوابیدن دیگه بیدار بشم ^^

     

    حس پرنده ای در قفس که داره برای اون روز موعود که میدونه کی هست بال بال میزنه رو از نوشته ها گرفتم ^^ خودمم همین حالم^^

    فعلاً که انگار گره خوردیم به تقدیر ناگزیر تقویم‌ها! و انگار قرار نیست اون اتفاقی که باید بیفته به این زودی‌ها بیفته :/

    منم!
    می‌گما مگه آدم از خوابیدنم خسته می‌شه؟ :دی


    امیدوارم این پرنده‌ی در قفس زودتر به اون روز موعود برسه :))).
    𝒩αrgєѕ 🌱

    چقدر من!!!!!

    نسبت به تیر حس بدی دارم

    ان شاءالله میگذره آقای عینک صبر کنید و توکل :)

    حالا همه می‌خوان با پست هم‌ذات‌پنداری کنن؟ :دی
    منم همین‌طور! اصن کاش بعد خرداد یهو مرداد بیاد :))))

    خدا کنه زودتر بگذره. چون من نه صبر‌کردن بلدم نه توکل :/
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    آها چشم. پس الان با همین حستونم هم‌ذات‌پنداری می‌کنم.

    اصن هر کاری دوست دارین بکنین :/ 
    𝓻𝓪𝓼 𝓱𝓮𝓵

    :| وایی آره!

     

    😂 شاید! بالاخره 12 ساعت یا n ساعت هم کع بخوابی بالاخره تنت آزرده خاطر میشه و مجبوری بیدار شی^^!

     

    :) منم امیدوارم!

    :)))

    من که اصن اینجوری نیستم! ینی از تنها کاری که خسته نمی‌شم خوابیدنه. چه معنی می‌ده که آدم وقتی شب قراره دوباره بخوابه صبح بیدار شه؟ :دی :))))))


    فقط می‌شه امیدوار بود!
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    صرفاً جهت جبران ساعت پست :))

    تا باشه از این جبران‌کردنا :))))

    ولی من هنوز یه گل جلوترم از شما. می‌دونین چرا؟ چون داور گل قبلی شما رو آفساید گرفت :دی :)))))))
    Mojan ...

    ولی تاریخ ها خیلی خوبن هر روز یه روز جدیده و روز قبل دیگه رفته تا امروز بیاد و امروز اومده که یه کار جدید انجام بشه حتی اگر یه کار کوچیک هم بکنیم که مفید باشه بازم خوبه و فرداش میتونیم دو تا کار خوب بکنیم و پس فرداش خسته بشیم بعد از فردای پس فردا دوباره شروع کنیم

    و مناسبت ها ، بعضی از مناسبت ها خیلی دلنشین‌اند مثلا عید که همه دور هم جمع میشن یا ۲۹ اسفند برای کسایی که مدرسه دارن خیلی روز خوبیه

     و تازه متوجه نمیشم چرا یه نفر باید ساعت رو بزنه بشکونه وقتی میتونه باتریش رو در بیاره و بذاره یه گوشه ی تاریک ،شاید یه روز یه دفعه دلش خواست دوباره به ساعت نگاه بکنه 😁(امیدوارم اون‌طور که میخواستم خنده دار بوده باشه😁)

    ولی در هر صورت چه بخواهیم چه نخواهیم زمان میگذره 

    ببخشید تا حالا اینقدر با یه نفر مخالف نبودم ولی واقعا باید میگفتم امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم

     

    البته منم نگفتم تاریخ‌ها بدن! من فقط حرفم اینه که روزا توی تقویم تبدیل شدن به تکرار یک تکرار! ینی همون اتفاقات همیشگی. و آدم خسته می‌شه از این تکرار مکررات... مثلا نوروز امسال مگه با نوروز پارسال تفاوتی داره؟ زمستون امسال مثلا قراره چه اتفاقی بیفته که زمستون قبل نیفتاد؟ آدم دلش می‌خواد بره یه جایی که توش زمان و مکان هیچ ارزشی نداشته‌باشن و بدون فکرکردن به اونا خیلی آروم زندگی‌شو بگذرونه... ماها فقط وابسته شدیم به زمان و روزها و تاریخ و اینا وگرنه اونقدرا هم مهم نیستن :/ می‌فهمین چی می‌گم؟ 

    چشم چشم. دفعه‌ی بعد حتماً به جای شکوندن ساعت باتری‌شو در می‌آرم :)})))))) البته شکوندن ساعت حس دیگه‌ای داره :دی

    نه بابا خواهش می‌کنم. مرسی که نظرتون رو بیان کردین :))))
    زری ...

    انشالله سال بعد من این پست و کپی شده منتشر میکنم :"")

    ایشالا هیچ وقت مجبور به منتشرکردن چنین پستایی نشین :))).
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    حالا مساوی یا چی؟ :)) 

     

    + خب خدا رو شکر انگار مسیر کامنتای این پست رو هم تونستم تغییر بدم :|

    نهه من اصن از مساوی خوشم نمی‌آد! ینی حاضرم ببازم ولی مساوی نکنم :/ پس فعلا یک هیچ به نفع شما :)))

    + راحت باشین :دی
    ++ راستی تعداد صندلیای سالن کنار چی شد؟ :)))))
    .ک. .ن.

    سال بعد حتما اینو درک میکنم

    سال بعد کنکوری هستین ینی؟
    Nαrgєѕ 🌱

    اصلا نوشته های آقای عینکه و همزاد پنداری😂😂

    ان‌شاءالله خدا بهترینو براتون رقم بزنه

    انگار من واسه این پست می‌نویسم که مردم بیان بام هم‌ذات‌پنداری کنن. وگرنه قصد دیگه‌ای ندارم 😅

    مرسی :))
    امیدوارم شما هم موفق باشید :)))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    سر دوتا امتحان قبلی فک کنم یکی‌شونو یادم رفت برم طبقه‌ی بالا، یکی‌شم دیر رسیدم و وقت نشد. خلاصه که به بچه‌ها سپردم دوشنبه یادم بندازن قبل امتحان حتماً یه سر برم و بشمرم.

    بعد اصلاً یه چیزیو متوجه شدم. اون سری که من ردیفا و ستونای سالن خودمونو شمردم، فرض گرفتم به همین ترتیب همه‌جا صندلی هست. امتحان قبلی متوجه شدم جلوی در ورودی صندلی نیست، پس 96تا نیستن و 95تائن. 

    پس من تا دوشنبه منتظر می‌مونم! :)))) اصن هم نمی‌دونم دونستن تعداد صندلیای اون یکی سالن حوزه‌ی شما به چه دردم می‌خوره؟ :/
    به دوستاتون سپردین یادتون بندازن؟ :| مثلا بهشون گفتین یادم بندازین برم تعداد صندلیای فلان جا رو بشمرم و اونا هم گفتن باشه؟ :/


    :)))))
    95 تا هم خوبه :دی
    ناشناس

    سلام.

    روزها تکراری ان.به نظر من خاصیت ایام همینه؛که تکرار بشن.

    تا قبل از کنکور رو چون تجربه ندارم،نمی دونم.ولی در کل،فکر می کنم به قول آنشرلی،اتفاقای خوب برای ساختن یه روز خوب،اونایی ان که مثل مرواریدای یه گردنبند،کنار هم روز/ایام رو خوب کنن.نه لزوما یه اتفاق خیلی فوق العاده.اتفاقات رو بسازید.چرا منتظرید براشون؟سکونِ این برکه رو موج بندازید.با سنگ ریزه ها.تخته سنگ حتی شاید انتخاب خوبی نباشه.مگه چندتا تخته سنگ ممکنه داشته باشید(یا بهتون بدن)تا آخر عمر؟خوبی سنگ ریزه اینه که زیاده...و می تونید دوباره و دوباره بندازید.هر دفعه سکوت رو کنار می زنن و تکراری هم نمیشن برای برکه؛برای پرتاب کننده.

    از طرفی هم شنیدید اون حدیث امام علی -علیه السلام- رو که میگن نباید امروزتون مثل دیروزتون باشه؟این با نگاه کردن به تقویم،با انکار روزگار حل نمیشه.

    پوزشِ پیشاپیش اگر لحن کامنت،تند به نظر اومد.با کمال آرامش نوشته شده.با کمال آرامش بخونید.

    سلام به شما :)

    اصلا این کامنت انقدر خوبه که من فقط می‌تونم از حرفای قبلیم یه‌کم عقب‌نشینی کنم و به حرفایی که تو این کامنت شنیدم فکر کنم :)) 

    مرسی بابت این کامنت. واقعا مرسی ^_^
    الان هم نمی‌دونم باید چی بگم؟ فقط فک کنم نیازه که بشینم و به حرفایی که زدین فکر کنم :))) بازم ممنون :))


    نه بابا خواهش می‌کنم :))). عذرخواهی واسه چی؟ من از اونایی نیستم که وقتی یه نفر نظری مخالف نظرش بده سریع علیه اون شخص گارد بگیره و با پرخاش فقط سعی کنه عقاید خودش رو به زور به کرسی بشونه! :)) از جمله علایق من شنیدن نظرات مختلف آدما راجع به یه مورد مشترکه :)))
    ناشناس

    خواهش می کنم :)

     

    خدا رو شکر.

    ناراحت شده بودم با خوندن پست.داشتم فکر می کردم چرا یه جوونِ توانمند،باید این طوری شده باشه...

    که...البته جوابش تا نود و نه درصد،کنکور بود.به خیر و صلاح می گذره.ان شاءالله.

    :)))

    ای وای ناراحت شده‌بودین! واقعا ببخشید که باعث کدورت خاطرتون شدم :/ هر چی که تو پست خوندین بیشتر «هذیان نوشت» بود، پس جدی نگیرین زیاد!
    جوون توانمند؟ 😅

    کاش جوابش فقط کنکور بود :( ینی کاش می‌تونستیم همه‌ی تقصیرا رو بندازیم گردن کنکور و خودمون راحت شیم :/ ولی خب اینجوری نیست!
    ناشناس

    الان عذرخواهی رو نمی فهمم این وسط."حال" مهمه.اما بله...خودمم از همون دسته م که میگم من مهم نیستم!رو حال من استوپ نکن!برو بعدی رو دریاب!برو سر زندگی خودت،وقتتو نذار برای حال پیچیده من.

     

    نه پس...

     

     

    چه اهمال کاری ای کردم انداختمش گردن کنکور :) مثلاً؟

    آیا به این دلیل که سبب ناراحت کسی شدم نباید ازش عذرخواهی کنم؟
    ولی باور کنین حال من با حال پست خیلی متفاوته! ینی الان که دارم پست رو می‌خونم به خودم می‌گم ینی اینا رو من نوشتم؟ :/ خلاصه که می‌گم جدی نگیرین ینی جدی نگیرین! آدم یه وقتایی یه چیزی می‌گه که دو دیقه بعد از گفتنش پشیمون می‌شه. 
    ولی حالا که شما انقدررر حال جوونای کشور براتون مهمه «برو بعدی رو دریاب» :دی :))))

    :)))

    نمی‌دونم! شایدم واقعاً همه چی تقصیر کنکوره :/ 
    ناشناس

    بحث رو همین جا در اوج تمومش می کنم.

     

    از حرفای خودم گول نمی خورم :)

     

     

    متاسفانه/خوشبختانه کمتر از یه ماه مونده.تموم میشه.بد نگذرونیدش.اینا روزای عمره....

    کار خوبی می‌کنین :دی

    :)))


    یه دوستی داشتیم می‌گفت:
    یه خبر خوب دارم یه خبر بد. خبر خوب اینه که یه ماه بیشتر به کنکور نمونده، خبر بدم اینه که هنوز هیچی نخوندیم :/
    می‌تونم سعی کنم که بد نگذره...
    ناشناس

    سنگ ریزه ها رو فراموش نکنید!

    همین،شب‌تون به خیر...

    چشم حتماً :)))))))
    شب شما هم بخیر.

    + خیلی کنجکاو بودم بفهمم کی هستین!؟
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    آم آره :| دقیقاً گفتم یادم بندازین برم صندلیای طبقه‌ی بالا رو بشمرم و اونام گفتن باشه :| عجیبه؟ :)))))

    نه اصن هم عجیب نیست :/ 

    [قبلاً گفته‌بودم که دخترا رو باید از رو دوستاشون شناخت و اینا؟]
    .ک. .ن.

    بعله

    امیدوارم موفق باشید :)) و به وضع من دچار نشین :/
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    این یه‌بارو استثنائاً باهاتون موافقم چون همون موقع که اینو گفتم فهمیدم یکی دیگه از دوستامم مثل من درگیر تعداد صندلیاعه و می‌شمرشون :)))))

    آخ جون! چیز، منظورم اینه که خیلی هم عالی. تا باشه از این با من موافق‌بودنا و اینا :دی

    ناگفته نماند من خودمم خیلی علاقه‌مند به شمردن این چیزام :)))))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    آره منم دوس دارم. مثلاً قبلاً تو جاده تیربرقا رو می‌شمردم. یا تو هر جمعی می‌رفتم تعداد آدماشو می‌شمردم. مورد داشتیم موقع دیدن بازیای فوتبال سعی کردم تماشاچیا رو هم بشمرم :/ که خب از یه جایی قاطی‌شون می‌کردم و اعصابم خورد می‌شد :/ :دی.

    :)))))))

    نه شما دیگه خیلیییی مرزهای شمردن رو رد کردین! من در حد همون صندلیای مدرسه و اینا رو می‌شمرم و هنوز به این سطح از کمال نرسیدم :دی
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    ایشالا برسین. مخصوصاً اولیو :/ سرگیجه‌ای می‌گیرین اصن غیرقابل‌وصف :///

    ممنون که تلاش می‌کنین منو به راه راست هدایت کنین :دی
    چشم حتما امتحانش می‌کنم :)))
    مترسک هیچستانی

    عجیب جذاب می‌نویسی، در این حد عجیب که به کل یادم رفت چی می‌خواستم بگم :))

    آهان یادم اومد می‌خواستم بگم که این هوای رفتن به ناکجا داشتن، گویا مبتلابه مشترک همهٔ ما توی این زمونه شده...

    قربان شما، لطف دارین :))

    و مشکل اینجاست که به هر دری می‌زنیم این ناکجاآباد رو پیدا نمی‌کنیم و به هر سمتی بریم بهش نمی‌رسیم :/
    جودی! --

    صفحه نیاز مندی ها:

    بیشتر از همه ی این ها به یک اتفاق خوب نیازمندیم!

    من که به همون اتفاق تازه هم قانعم!
     اتفاق خوب پیشکش :/
    فآطم ..

    اصلا بیا بریم دیگه بر نگردیم:))

    حالا کجا بریم؟ :دی
    ناشناس

    شوخی کردن با یازدهم تیر اکیدا ممنوعه و پیگرد قانونی داره.

    لطفا با روز تولد داداش من شوخی نفرماد « چیز یعنی نفرمایید»

    با الهام از نکات آموزشی نرگس

    سلام :)
    همش تقصیر سازمان سنجشه که روز کنکور ما رو دقیقاً گذاشته همون روز تولد برادر شما؛ تقصیر من چیه؟ :(( بعدم من کجا با یازدهم تیر شوخی کردم؟ :/
    با اینکه نمی‌دونم کی هستین ولی تولد داداشتون هم پیشاپیش مبارک ^_^

    عه شما کامنتای اون ورو خوندین :)))))))))
    @ نرگس‌خانم
    بیاین ببینین نکات آموزشی‌تون چقد فراگیر شده :دی
    شهرزاد nj

    سلااااام... :)))

    من داشتم همینجوری از اینجا رد می شدم و چیزه .خب یه ذره فوضولیم بر انگیخته شد که ببینم حتی تو تابستون هم شال میندازین؟ یا شالتون از اون شال سید هاست؟؟؟؟ 

    سلام :)
    و منی که عاشق آدمای فضول و کنجکاوم ^_^

    شال سیدها!! :/ نه بابا منظورم همون شال‌گردن زمستونه بود :))))) از جمله کارای مورد علاقه‌م همین انداختن شال دور گردن، زدن عینک [غیرطبی] به چشم یا گرفتن چتر به دست تو روزای بارونیه. ولی خب اینکارا رو تو تابستون نمی‌شه انجام داد :(( به نظرتون اگه وسط گرمای تابستون شال دور گردن بندازم و برم بیرون، تو خیابون بم نمی‌خندن؟ :/
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    @ناشناس

    حیف نیست از این صرف افعال انقد خوب الهام گرفتی، اما ساعت کامنتت رند نیست؟ =))))))

    البته نفرماد سوم شخصه؛ ولی نمره‌شو می‌دم :دی.

     

    حالا بعضیا هی به حرفای من اهمیتی ندن :دی.

    :))))))
    احتمالاً ساعت کامنتشون رو از من الهام گرفتن :دی

    آقا یه بار این فعل «می‌فرمان» و اینا رو واسمون صرف کنین ببینیم چه جوریه؟ :)))))))))

    اگه منظورتون از «بعضیا» منم، باید بگم من حتی به همین حرفتون هم اهمیتی نمی‌دم :دی

    + به ساعت کامنت خودتون نگاه انداختین؟ :))))))))))
    شهرزاد nj

     

    عهههه لطف دارین :)))))))))  پس از این به بعد بیشتر فوضولی میکنم

     

    چرا خب.اون وقت میشین مضحکه ی خاص و عام و یه ذره باهاتون تفریح میکنن.اما اینجا ما یه آقایی داریم که تو تابستون هم کلاه میذاره سرش.کلاه پشمی هااااااا.گفتم شاید از ایل و تبار ایشونین.

     

    حالا اینجا کسی نیست بذارید بگم خودمم از اون دسته آدماییم که خیلی زیاد با همین مسئله دستم انداختن.اینکه تا سه چهار هفته ی پیش با سوییشرت تو خونه تردد داشتم و از بس بهم گیر دادن دو هفتس درش آوردم ، نمونشه...

     

    @ نرگس

    و در آخر به عنوان نماینده و مدیر برنامه های ناشناس،باید بگم هنوز نتونستم با ساعت های رند ، رابطه ی عاطفی برقرار کنم :/

    ولی افعالو سعی میکنم خوب یاد بگیرم:))))))))) 

    خواهش می‌کنم، در این وبلاگ از هر گونه کنجکاوی و فضولی با آغوش باز استقبال خواهد شد ^_^

    خب اینکه مضحکه‌ی خاص و عام شم و بقیه بام تفریح کنن واسه همون بقیه قشنگه، چیش به من می‌رسه؟ :/
    نه من از ایل و تبار اوشون نیستم، اشتباهی گرفتین :دی

    آره اینجا کسی نیست به جز این @ نرگس‌خانم که تو وبلاگ من چادر زده :/ :دی
    هعی... هعی... 
    منم اینقد لباس‌های زمستونه رو دوست دارم که اصن نگین :))))))) ولی خب تو شهر ما نصف سال دمای هوا بالای ۴۰ درجه است :((


    به حرفای نرگس‌خانم گوش‌ندین! ایشون عادت دارن بچه‌های مردم رو اغفال کنن :/ دیدم که می‌گم! :))))))))))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    بدآموزی دارین. 

     

    دیگه بقیه‌ش عادیه. فقط یه می‌فرماده و می‌فرمان. 

     

    منم به اینکه اهمیت نمی‌دین، اهمیت نمی‌دم و از این بخش رد می‌شم ^_^

     

    + حالا که اینجوریه خیلیم رنده اتفاقاً :/ اگه ارقام دقیقه رو، یعنی ۵ و ۹، با هم جمع کنیم می‌شه ۱۴. چون الان توی تیر ماهیم، ۴ رو هم بش اضافه می‌کنیم و جواب می‌شه چند؟ ۱۸. ساعت چند بود؟ ۱۸. من چند سالمه؟ ۱۸. رندتر از این؟

    :/

    :))

    منم به اینکه به اهمیت‌ندادنم اهمیت نمی‌دین اهمیت نمی‌دم :)))))))

    + خداااای من :))))))) قانع شدم دیگه حرفی ندارم!
    ینیااا خوشم می‌آد هر چی می‌شه آخر به سنتون ختمش می‌دین :))))))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    @شهرزاد

    همین که تلاش کردی تا ارتباط بگیری خودش کافیه، حتی اگه تلاشت نتیجه نبینه ^_^ شاید باورت نشه ولی بعضیا هستن که همین تلاش رو هم نمی‌کنن و عمداً از درِ دشمنی وارد می‌شن. 

    :))))))

    باز به من گفتین «بعضیا» :/ باز به من گفتین «بعصیا» :/
    شهرزاد nj

    خب دل بقیه رو شاد کردین؛قرار نیست که همش به خودمونم چیزی برسه.... حالا خدا دلتونو شاد کنه یه روزی به جاش:)))

     

    نرگس که خودیه :)

     

    خب بذارید با فضولی بعدیم خوشحالتون کنم.  " شهرتون کجاست مگه؟؟؟ "

    خب تو شهر ما هم نصف بیشتر سال دما زیر 20 درجست. میتونین بیاین اینجا و فانتزی هاتونو عملی کنین :))) *----*

     

    عهههه نهههه نرگس خودش از بچه های مردمه

    .......

    منو توی دعواتون قاطی نکنین. 

    من همینجا یه گوشه وایمیستم اگه کار به بزن بزن رسید بیام جداتون کنم

     

    نه دیگه من ترجیح می‌دم مضحکه‌ی خاص و عام نشم و ایشالا یه وقت دیگه دل بقیه رو‌ شاد کنم. بعدم آقا من به شدددت خجالتی‌ام از من چنین کارایی رو نخواین! چون احتمالاً از خجالت آب می‌شم اون وسط :/

    :))

    شهرمون؟ اممم... می‌گم چیزه، می‌شه به این سوالتون جواب ندم؟ آخه خیلی یهویی پرسیدین! از طرف دیگه من رو شهرمون خیلیییی حساسم. حالا می‌شه نگم؟ :دی می‌تونم به جاش و صرفاً به این دلیل که تو ذوقتون نزده باشم استانمون رو بهتون بگم. ولی اجازه بدین شهرمون سِکرِت بمونه و نگمش :))))) خوبه؟

    شما اهل کجابین مگه؟ :دی
    شما فک کنین کارای معمولی واسم تبدیل شدن به فانتزی‌هام! خیلی بده نه :/

    :)))
    نه نه نگران نباشین کار به بزن بزن نمی‌رسه! 
    اصن همش تقصیر نرگس‌خانمه که مدام با اخم تشر و نیش و کنایه با من حرف می‌زنن و دعوا می‌گیرن! منم که خیلی مظلوم یه گوشه نشستم و هیچی بهشون نمی‌گم :دی :))))))))
    حالا اگه یه وقت کارمون به بزن بزن و اینا رسید (:دی) شما پشت من درمی‌آین دیگه نه؟ :))))))))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    شهرزاد زورم به بزن بزن می‌رسید که خیلی وقت پیش کارو تموم کرده بودم :((

    کارو تموم کرده بودین ینی چی؟ :/ عجبا!
    شهرزاد nj

    واااااییییییی خدااااااا. تا الان به هر کی گفته بودم رو شهرمون حساسم،مسخرم کرده بود. فک نمی کردم کس دیگه ای هم پیدا بشه که اینقدر رو شهرش حساس باشه

     

    مثلا یه بار @زری ازم اسم شهرمونو پرسیده بود .بهش گفتم : " دلم نمیاد اسم شهرمونو بگم. عین زنی که نمیخواد پیش بقیه ی زنا از شوهرش تعریف کنه"

     

    البته من دیگه زیادی حساسم.*--+--*

     

    خب چون خودمم همینطوریم پس استانم بگین قبوله. 

     

     

    اینکه کارای معمولیتون شده فانتزیاتون یه خورده تقصیر خودتونم هست هااااا!! ! مثلا همینکه نگران رفتار مردمین. پس یه جورایی مشخص میشه که تو شهرتون همدیگرو میشناسین:/! اشتباه کردم؟؟؟ یا واقعا اینطوریه؟ 

     

    مثلا من یکی از فانتزی هام این بود با لباس تو خونه ای برم بیرون و چون به حرف مردم در این حد واقف نبودم رفتم بیرون باهاش. خیلی هم خوش گذشت:)))) البته لباس تو خونه ای مناسب هااااا!! !!!

    تازه همه هم همدیگه رو میشناسیم تو شهرمون. 

     

    من چون خودم از طرفدارای نرگسم،بهتره زیر آبشو پیش من نزنید. برید با دشمناش دست به یکی کنید.... 

    بچه به این خوبی... 

    ************************************

     

     

    @ نرگس 

    عههه راست میگی. اصلا زد و خورد دیگه کارساز نیست. 

    از قدیمم گفتن : زبان تیز به از جنگ و ستیز. 

    ولی بهتره که مسالمت آمیز با هم کنار بیاید.. .

    میخواید هم همینطوری ادامه بدین. چون دعوا نمک زندگیه... یه خوردش خوبه:))))))

     

     

     

    همیشه معتقد بودم از بهترین اتفاقای دنیا یافتن آدماییه که درست مثل ما فک می‌کنن؛ الان خوشحالم که می‌بینم شما هم مث من رو شهرتون حساسین ^_^

    :))))

    از اونجایی که من علاوه بر شهرمون رو استانمون هم حساسم (:دی)، حالا می‌آم خصوصی و‌بهتون می‌گم :)))) البته به این شرط که وقتی من گفتم شمام استانتون رو بگین. وگرنه اگه من بگم و شما نگین حس می‌کنم سرم کلاه رفته :دی

    تقصیر خودمم هم هست :/ نمی‌دونم تا حالا بهش فک نکرده بودن! :|
    نه تو شهرمون که اونجوری همه همدیگه رو نمی‌شناسن؛ فک کنم بیشتر به خاطر خجالتی‌بودنمن و اینا :(

    =))))))))))
    نیم ساعته دارم با خودم فک می‌کنم «لباس توخونه‌ای مناسب» ینی چی؟ :دی :)))))))

    عیب نداره اصن شمام طرف نرگس‌خانم رو بگیرین :/
    باشد تو نیز بر جگرم خنجری بزن / با من دم از هوای کس دیگری بزن :((

    «زبان تیز به از جنگ و ستیز»؟ اتفاقاً از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح آخر :)))))
    شهرزاد nj

    :))))))))))))))))) آره خیلی حس خوبی داره :)))

     

    نگید من چقدر زود زود دارم کامنت میدمااااااااااا...خب فعلا کاری نداشتم ...

     

    قبوله .بگین تا بگم :)

     

     

    خب از این به بعد بهش فکر کنین...

     

     

    مناسب دیگه :/ یعنی در عین حال که تو خونه ای و راحتیه واسه بیرون رفتن هم مناسب باشه.مثلا با تیشرت که نمیشه رفت بیرون.

     

     

    :)))))))))))))))))

    :)))))

    خواهش می‌کنم این چه حرفیه؟ اتفاقاً من خودم جزو بیکارترین آدمای دنیام :دی

    خیلی هم عالی :)) البته من فک کنم بدونم شما اهل کدوم استانین :دی

    چشم :))


    :)))))))))
    شهرزاد nj

    حواسم هست دارین می پیچونینااااااااااااااا

     

    خب فک کنم یکی دو جا استانمونو گفتم ...اصلا کجاست اگه راست میگین ؟؟؟؟

     

    فقط امیدوارم اونجایی که اسم شهرمونو ناخواسته گفتمو ندیده باشین :/

     

    نه آقا چه پیچوندنی! الان اومدم خصوصی گفتم دیگه...

    اگه گفتین هم من ندیده بودم! از جای دیگه فهمیدم.

    اونم ندیدم :/
    | ترنج | ‌

    دیگه لازم نیست یازده تیرو از تقویم محو کنین...

    پنج دقیقه ست که ازش گذشته و بیست و سه ساعت و پنجاه و پنج دقیقه دیگه تموم میشه...

    آره از این یازدهم تیر‌ها زیاد گذشته و زیاد می‌گذره، ولی طعم تلخشون واسه مدت‌ها رو زبونمون می‌مونه! ولی واسه همیشه قراره واسمون یادآور یه خاطره‌ی بد باشن! ولی...
    سین دال

    آقا شما هنوز از شوک بیرون نیومدید؟ بعد کنکور همه ستاره‌ها روشن شد فقط شما جا موندیدا

    من موندم شماها بعد کنکور چطور می‌تونین انقد ریلکس و آروم باشین :/
    از بقیه نه؛ من از «خودم» جا مانده‌ام! 
    سین دال

    من ریلکس و آرومم؟؟ من ریلکس و آرومم؟؟؟؟؟ آخه من؟؟؟؟ من هنوز هم دست و دلم داره می‌لرزه :/ تازه سه روز که گذشت و از شوک در اومدم گریه‌هام شروع شد :// فقط سعی می‌کنم باهاش مقابله کنم همین

    سعی می‌کنم این یه ماه کمتر زهرمار باشه برام 

    به هر حال

    هر چی که شده شده

    فقط میشه سپردش به خدا...

    وقتی می‌آیین و از من می‌پرسین «شما هنوز از شوک بیرون نیومدید؟» من باید فک کنم شما خودتون ریلکس و آرومین دیگه نه؟

    پیشنهاد می‌کنم باهاش مقابله نکنین! آخه یه جمله‌ای هست که می‌گه «در مقابل طوفان مقاومت نکن بگذار طوفان عبور کند!» 

    چطور می‌شه سپردش به خدا؟ به فرض اگه یه نفر کنکورو خراب کرده باشه، باید انتظار داشته باشه که خدا واسش شمس‌القمر کنه؟ یا چی؟
    سین دال

    شما خودتون شاعرید و با کلمات سر و کار زیادی دارید

    متضاد شوکه بودن ریلکس بودنه مگه؟ :/

     

    ایم... نصیحت خوبیه فقط نمی‌دونم چطور میشه بهش عمل کرد

     

    سرنوشتم رو می‌سپارم به خدا

    آخر عاقبتم رو

    مسیری که از این به بعد قراره جلوی روم بذاره

    خوشبختی مگه به کنکور و رتبه و تراز و این مسخره‌بازی‌هاست؟

    بله درست می‌گین، حق با شماست. شوکه‌شدن رو نمی‌تونیم در مقابل ریلکس‌بودن قرار بدیم ولی خب من اون لحظه چنین حسی بهم دست داده بود که شمایی که شوکه نیستین حتماً ریلکسین :))

    منم نمی‌دونم! :/

    نگاهتون جالب بود. دوسش داشتم و حتماً بهش فک می‌کنم. ممنون.
    کلنگ همساده

    اما من کاملا برعکس. دوست دارم هر چه دیوار هست بردارم و جایش پنجره بگذارم. این کار را هم خیلی انجام داده ام. من حرفه ام طراحی است. در دو پروژه اخیرم بیشتر دیوارها را برداشتهو به جایشان سرتاسر شیشه و پنجره گذاشته ام :)

    +

    تکرار خوب است. به نظرم اگر تکرار و خسته شدن از تکرار نبود، آدمی از زندگی سیر نمی شد. چه بسا بسیار آدم هایی که به دلیل شرایط سخت همان اوایل زندگی از همه چیز سیر می شوند.

    سلام به شما :)) خیلی خوش اومدین به اینجا :))

    منم پنجره‌ها رو دوست دارم ولی خب به وقتایی دلم می‌خواد هیچ محفظه‌ای وجود نداشته باشه که نور ازش نفوذ کنه و به من و اتاقم بتابه! فقط همین.
    خیلی هم عالی :)))))

    +
    ینی معتقدین آدما به این دلیل از زندگی سیر می‌شن چون از تکرار خسته می‌شن؟ چه عجیب!
    [ینی ممکنه منم -منی که انقد عاشق زندگی‌ام- یه روز از زندگی خسته و‌سیر شم :/ ]
    کلنگ همساده

    وقتی کودک بودم دوست نداشتم هیچ وقت بمیرم. با گذشت سال ها فلسفه ی مرگ را بیشتر و بیشتر پذیرفته ام. احساس می کنم وقتی آدم خیلی پیر و فرتوت می شود و قدرت و توانایی بدنی اش را از دست می دهد خود بیشتر به این ماجرا ملتفت خواهد شد.

    منم! :((

    آقا قبول نیست چرا حرفاتون انقد باتجربه و پخته است :/
    اصن نمی‌‌دونم باید چی بگم!
    Amir chaqamirza

    سلام. سلام.سلام... .:).

    بدک نیست این اوضاع، مگه، نه!؟

    یه چای سرد هم باید باشه،خوب میشه!!!... .:).؛).😅🌻🎈🌻⛅🌁☕☕☕☕🍵🍼

    سلام :)

    بدک نیست، ولی خوب هم نیست :/
    چای رو موافقم ^__^ من حتی اگه چن دیقه به مرگم مونده باشم حتماً جرعه‌ی چایم را با آرامش خواهم نوشید :)))) البته چای سرد نه!
    reyhaan

    دیگه بدم میاد از این پست که چسبیده این بالا...

    منم همین‌طور! :(
    قول می‌دم زودِ زود از اون بالا بکشونمش پایین :)))
    ناشناس

    یه چیز بگم؟؟؟؟ 

    معمولا شق القمر میکنن هاااااا نه شمس القمر. 

    مجید :)))))))))))😁😊



    #جواب کامنت سین دال

    واااااااااییییی :))))))))
    من از سوتی‌دادن بدم می‌آد :/
    جدی جدی به شق‌القمر گفتم شمس‌القمر؟؟ :))))))

    خدایااااا...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    کاهش جان من این شعر من است
    آرزو می‌کردم
    که تو خواننده‌ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می‌خوانی؟
    نه، دریغا، هرگز...
    باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می‌خواندی
    بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردان‌تر
    از پژواکم در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
    بی تو سرگردان‌تر
    از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو - اشکم
    دردم
    آهم
    آشیان برده ز یاد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم، خاموش
    نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
    چه کسی خواهد دید
    مردنم را بی تو؟
    خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
    روی تو را کاشکی می‌دیدم
    شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
    و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
    و تکان‌دادن سر را که عجیب
    «عاقبت مُرد؟»

    [شعر از حمید مصدق]