حس شاعرانه

[در شعر خودم، دنبال "خودم" می‌گردم...]

شاعرانه-نوشت [12]

  • عی‍ن‍‍ک ...
  • سه شنبه ۴ خرداد ۰۰
  • ۲۲:۵۹

مصرعی از غم شدم، تنهای تنهایان منم

فصل من کی می‌رسد عاشق‌ترین باران منم

 

دیدمت یک شب که می‌رفتی به همراه رقیب

خنده بر لب‌های تو، گریان منم گریان منم

 

بی‌وفا‌جان بنگر این خانه‌خرابی‌های من

آنچه می‌بینی در این آوار و این ویران منم

 

می‌روی از یاد من، تو می‌روی از خاطرم

آنکه می‌ماند به یاد تو در این دوران منم

 

فصل ما عشق است و این گل‌ها منم باران تویی

قصه‌ها می‌خوانمش، مبدأ تویی پایان منم

.

.

می‌رسد روزی که می‌بینی "مرا با عکس «تو»"

سال‌ها هم عاشقت بودم وَ هم گریان منم...

 

[عینک]

  • نمایش : ۸۶۱
  • جودی! --

    به به 👏🏻👏🏻👏🏻

    واقعا لذت بردم:)

    :)))
    خوشحالم که لذت بردین :))

    + اگه جایی از شعر مشکل داره بهم بگینا...
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    امروز یه عالمه صفحه‌ی «شاعرانه‌نوشت‌ها» رو باز کردم بلکه شعر جدیدی ببینم :))))

     

    «مصرعی از غم شدم» خیلی خوب بود. با اجازه یادداشت شد و بعداً استفاده هم شاید :))

    عه واقعاً؟ قول می‌دم اون صفحه هم زود به زودتر بروز شه :))

    مرسی ^_^ 
    خیلی هم عالی :)))
    آرتـــ ـــمــیس

    آیا اجازه هست اون «مصرعی از غم، تنهای تنهایان منم، فصل کی می رسد عاشق ترین باران منم» رو وصیت کنم رو قبرم بنویسن؟ :] 

    ینی از همین الان به فکر تک‌بیت شعر روی قبرین؟ :دی

    بله که اجازه هست؛ اصن هر جایی دوست دارین بنویسینش، امیدوارم به خوبی مورد استفاده قرار بگیره =)))) 
    زری ...

    مصراع 5 یه جوریه...نمیخوره

    و 7

    از چه لحاظ نمی‌خوره؟ وزن یا مفهوم؟ :/
    ناشناس

    فقط  بیت اول

    بقیش نه :l

    مرسی که نظرتون رو بدون رودرواسی بیان می‌کنین :)) در این وبلاگ از هر گونه انتقاد با آغوش باز پذیرا می‌شود :)))

    امیدوارم یه روز برسه که شعری بنویسم که از همه‌ی بیتاش مثل بیت اولش راضی باشین :))
    زری ...

    بیت اول عالی بود...

    :)))))
    زری ...

    وزن

    راستش من چندین بار چک کردم ولی از لحاظ وزن مشکلی نمی‌بینم :/
    جودی! --

    فقط بیت سوم مصرع اولش وزنش بابقیه مصرع ها نمی خونه... از نظر وزن اوکیه ولی با بقیه فرق داره... 

    و نمی دونم شاید من این طور حس میکنم که مضمون فدای وزن و قافیه شده بعضی جاها؟!

    مصرع اول بیت سه یه دونه هجای بلند اضافه آخرش داره... که می‌شه با درنظر‌گرفتن اختیارات شاعری نادیدش گرفت، چون هجای بلند آخر رو معمولا در نظر نمی‌گیرن :)) نمی‌دونم ولی شایدم حق با شما باشه!

    دفعه‌ی قبلم همینو گفتین؛ ینی بازم مضمونو فدای وزن کردم :/ خب به هر حال وزنو باید جور کرد هر طوری که شده؛ حتی به قیمت کشتن مفهوم :// 
    یادم باشه دفعه‌ی بعد بیشتر به این دقت کنم :)) مرسی از تذکرتون :))
    پروانه =]

    سلام به شاعر نا خفن بیان

    سلام به شاعر بیان که اصلا خفن نیست..

     

    اینبار نه به قصد زدن مختون اومدم نه به قصد اجازه گرفتن برای بودن جای یه شاعر ناخفن=)

    اینبار اومدم بپرسم..

    حال ِ دلتون چطوره؟

    مصرعی از غم شدین

    یا مثل من در پی یار ، هار شدین؟

    سلام :)
    D:
    مرسی که دیگه از کلمه‌ی «خفن» استفاده نمی‌کنین :دی =)))))))

    ینیااا خیلی خوبین :))))) ممنون که مخمو نمی‌زنین :دی
    نمی‌دونم چرا کلی خندم گرفت از کامنتتون :))))

    ممنون، حال دل من خوبه :)) شما خوبین؟
    مگه شما در پی یار هار شدین :/
    زری ...

    اینی که تقطیع کردین من اطلاعی راجبش ندارم...

    از روی خود شعر که بخونین متوجه میشین ناهمخوانی داره

    :))
    بله یه مقدار ناهم‌خوانی داره قبول دارم :))

    + باز که دارین کامنتا رو یکی‌در‌میون خصوصی_عمومی می‌زنین :/
    زری ...

    موفق باشین شب خوش :"))))

    خواهش می‌کنم، همچنین :))
    و شب شما هم بخیر.
    جودی! --

    یکی از استادامون یه بار برگشت به یه بنده خدایی گفت:فلانی ساختار اگر مشکل داشته باشه ولی مفهوم و برسونه می ارزه به اینکه تو حالت برعکسش اتفاق بیفته...مثلا بیت آخر مصرع دوم در ادامه ی تصویرسازی مصرع اوله؟

    ولی بدون اغراق میگم از خوندنش واقعا لذت بردم...احساساتی که منتقل میکنه خیلی خیلی قشنگه:)

     

     

    + حالا من یه مصرع هست هی می خوام ادامش بدم نمیشه:/ چه باید کرد با اون مصرع به نظرتون؟

    منم به‌شدت موافقم با حرف استادتون :)) 
    ولی جدی ینی این شعر از لحاظ مفاهیم مشکل داره؟ :/

    بیت آخرو فک کنم نتونستم اون جوری که می‌خوام مفهومو منتقل کنم! در واقع می‌خواستم بگم: یه روزی می‌آد که تو منو می‌بینی که عکس تو تو دستای منه، اون موقع می‌فهمی که من تو تموم این سال‌ها عاشقت بودم و تو با یکی دیگه بودی... و فقط گربه‌هاش مال من بوده. حالا تصویرسازی کامل شد؟

    مرسی که در کنار انتقادها نکات مثبت رو هم می‌بینین :)))))


    + من اگه باشم رهاش می‌کنم و می‌رم سراغ یه مصرع دیگه :دی 
    ولی جدی اگه بخوام بگم: اول اینکه من اصن در جایگاهی نیستم که کسی رو نصیحت کنم ولی به نظرم بهتره وزنی رو واسه شعرتون انتخاب کنین که بتونین با اون وزن پیش برین، ردیف و قافیه‌ای رو انتخاب کنین که بتونین راحت با اون وزن روی اونا بکوبین، و اینکه دیگه زیاد سخت نگیرین! قرار نیست یه شعر خارق‌العاده بنویسین و بنویسیم؛ همون مصرع‌هایی که تو ادامش به ذهنتون می‌رسه رو رو کاغذ بیارین حتی اگه مدام هی با خودتون بگید: «اَه چقد به‌درد‌نخور شد :/»... دیگه چی بگم؟ :|
    راستش دفعه‌ی قبل که اون شعرتون رو خوندم وزنش رو نمی‌پسندیدم! ینی اگه من می‌خواستم مثلا اون شعرو ادامه بدم نمی‌تونستم! چرا از وزنای کامل استفاده نمی‌کنین؟ :/
    راستی بذارید از این فرصت استفاده کنم و بپرسم سبک‌شعرنوشتنتون هنوزم غزل مدرنه؟
    پروانه =]

    شمارو شاعر خفن بیان صدا نکنم کیو رو دارم که شاعر خفن بیان صداش کنم..؟

     

     

    واقعا خوشحالم که فکر میکنین من خوبم*_*

     

    ایوللللللل تونستم یکم شاعر ناخفن بیان رو خوشحال کنم...

    کاش منم بلد بودم کمکتون کنم......

    فقط مشکلم اینه که بلد نیستم کمکتون کنم...

    از هیچی سر درنمیارم....

     

     

     

     

    نه هار نشدم اومدم مثلا یکم قافیه و وزن و اینحور چیزا بیارم وسط حرفام

    که از شما که شاعرین تقلید کنم

     

     

     

     

     

    فکر کنم باید ازتون اجازه بگیرم که دوباره شاعر خفن بیان صداتون کنم..

    سخت شد که نمیتونم...

    ای بابا باز که برگشتین به حالت سابق؛ شما که زیادی به من لطف دارین و من نمی‌دونم چی بگم!

    :))))

    عیب نداره حالا...
    همین حضورتون لانجا کلی ارزش داره :))


    آها اون هار و یار رو واسه قافیه گفتین 😅 خسته نباشین واقعا :دی :))))) گفتم خیلی خوبیناا... باور نکردین!

    نه دیگه :/
    محیا ..

    می‌روی از یاد من، تو می‌روی از خاطرم

    آنکه می‌ماند به یاد تو در این دوران منم

     

     کاش اینجوری میشد واقعا:):

    فعلاً که برعکسه

    اونکه از یاد رفته وهرلحظه به یادشه منم:((((((((((

     

    شعرت قشنگ بود:)

    کلاً به شاعرا غبطه میخورم:)

     

     

    این شعره هم خودت گفتی؟ خییلییی خوبه

     

    آرزو می کردم که تو خواننده‌ی شعرم باشی

    راستی شعر مرا می‌خوانی؟

    نه، دریغا، هرگز...

    باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی

    کاشکی شعر مرا می‌خواندی 

    بی تو من چیستم؟ ابر اندوه 

    بی تو سرگردان‌تر

    از پژواکم در کوه 

    گرد بادم در دشت 

    برگ پاییزم در پنجه‌ی باد 

    بی تو سرگردان‌تر 

    از نسیم سحرم 

    از نسیم سحر سرگردان

    بی سرو سامان 

    بی تو - اشکم 

    دردم 

    آهم

    آشیان برده ز یاد 

    مرغ درمانده به شب گمراهم 

    بی تو خاکستر سردم، خاموش

    نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!

    :)))))


    هر بار هر جایی دیدم که از عشق حرف زدین، همیشه از یه غم عجیبی هم کنارش می‌گین :( امیدوارم حال دلتون از اینی که هست بهتر بشه و یه روزی به سامان برسین. که از یاد رفتن بدترین حس دنیاست و امیدوارم آدما کمتر هم‌دیگه رو از یاد ببرن :/

    چشاتون قشنگ می‌بینه؛ خیلی ممنونم از محبتتون محیا‌خانم :)))


    آره این شعر زیادی قشنگه؛ ولی نه از من نیست. شعری از جناب حمید مصدقه :))))


    :)))))
    سَمَر ‌‌

    بسی لذت بردیم:))

     

    «تو قاتلی، تو قشنگی،

    و برکه جای حقیریست،

    چنان که هیچ نهنگی در آن حدود نگنجد...

    غمِ عظیمِ تو امّا؛

    در این حقیر وطن کرد!»

    -حسین صفا

    خوشحالم که لذت بردین :))


    چه قشنگ و البته چه غم‌انگیز T_T

    خیلی ممنونم :))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    امروز سر امتحان که منتظر بودم بقیه‌ی صفحاتو کپی کنن و بیارن، وقتی داشتم پشت صفحه‌‌ی پاسخنامه شعر و جمله و آهنگ می‌نوشتم و نقاشی می‌کشیدم و اینا، خیلی یی‌هویی (:دی) دیدم این بیتو نوشتم و فهمیدم حفظش شدم! 

    «فصل ما عشق است و این گل‌ها منم باران تویی

    قصه‌ها می‌خوانمش، مبدأ تویی پایان منم»

    :))))))))))))

    وسط امتحان شعر و جمله و آهنگ می‌نویسین؟ اونم پشت پاسخنامه؟ نقاشی هم می‌کشین ینی؟ =))) چشمم روشن دیگه چه کارا می‌کنین؟ :دی :))))))

    خب من الان باید قاعدتاً کلی ذوق کنم دیگه نه؟ =)))))) اینکه یه نفر سر امتحان نهایی سلامت و بهداشت، تو برگه‌ی پاسخنامه‌اش شعر منو نوشته یا نشون‌دهنده‌ی دیوونگی اون شخص مذکوره(:دی) یا... دیگه یا نداره! :دی :)))))

    ولی جدی منم این بیتو خیلی دوسش دارم ^_^
    جودی! --

    فقط بعضی جاها گنگه یکم مثل همون بیت آخر...بله بله  ممنون که توضیح دادین:)) 

    خب من اول موضوع و انتخاب می کنم بعد مثلا به خودم میگم می خوام بیت اول درباره ی این باشه که عطر چایی سر صبح تو خونه پیچیده و منو به سمت خاطرات کودکی برده. بعد همینو تبدیل به شعر می کنم:/ خیلی سخته ولی خب من تا داستان و نچینم قافیه و وزن نمیاد. قبل ترها حداقل تو وزن و قافیه و مضمون مشکل داشتم. الان حتی داستانشم نمی تونم بنویسم. 

    وزنش کامل نبود یعنی؟ و جالب این جاست که همچنان غزل پست مدرن  با این وزن می نویسم...خیلی دوست داشتم مثل شما بنویسم ولی نشد... علاقه ی وافری دارم به اینکه از تاریکی ها بنویسم مثلا یه مدت پیش رفتم عاشقانه بنویسم آخرش این به ذهنم رسید « شوقی که درلباس عروسیت، کنج کمد برای تو جامانده»  و حالا ادامش که درباره ی نا امیدی از زندگی مشترک و این ها بود:/ نمی دونم با این ذهن بیمار و قلم بیمارتر چه باید کرد؟ 

    آره قبول دارم که یه جاهایی گنگه! فک کنم فقط خودم شعرمو درک کردم :/

    ولی من اصلا ابن طوری نیستم، ینی نمی‌تونم از قبلش سناریو بنویسم و یه عالمه داستان بچینم که می‌خوام درباره‌ی چی شعر بنویسم و از اینا. هر چی که هست خودش می‌آد؛ مثلا یهو موقع درس‌خوندن یه چیزایی میآد تو ذهنم که گوشه‌ی برگه یادداشتشون می‌کنم و بعدا همونا تبدیل می‌شن به ساختار اصلی شعرم. ساختار شعر که شکل بگیره و وقتی می‌دونی می‌خوای چی بگی؟ بقیه‌ش دیکه کاری نداره، فقط می‌مونه وزن و قافیه و اینا که باید تو کل شعر برقرار شه. فروغ همیشه می‌گفت: «درشعر نوشتن نباید کلمات را در قالب ریخت بلکه باید قالب را در کلمات ریخت!» منم همیشه وقتی تو وزن و اینا گیر می‌کنم، سعی می‌کنم به این جمله‌ی فروغ پناه ببرم تا مشکل از کارم گشوده شه :)).

    نه اینکه وزنش کامل نبود...نه! در واقع منظورم چیز دیگه‌ای بود. وگرنه تو غزل مدرن معمولا از همون وزنایی استفاده می‌کنن که تو شعر شما هم جریان داشت. من مشکلم با این وزن اینه که آخرش دو تا هجای بلند قرار می‌گیره و یه‌کم طرز خوندنش سخت می‌شه! مثلا وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع لن» که بیشتر تو غزل مدرن استفاده می‌شه رو مقایسه کنین با وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن که بیشتر تو شعر کلاسیک استفاده می‌شه... من دومی رو بیشتر ترجیح می‌دم، چه تو خوندن شعر چه تو نوشتنش :)).


    با این وجود فکر کنم دریچه‌ی نگاه من با شما خیلی تفاوت داشته‌باشه یا شایدم شما خودتون دوست دارین این جوری ببینین و این جوری شعر بنویسین؟ نمی‌دونم! من منکر تاریکی‌ها نیستما... و معتقدم تاریکی‌ها هم مثل روشنی‌ها بخشی از همه چیز رو تشکیل می‌دن ولی تا وقتی که می‌شه از امید و روشنی نوشت چرا از تاریکی؟؟

    :)))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    خب وقتی یه ربع-بیست دیقه فاصله می‌دن بین پخش برگه‌ها و منم تقریباً وسط سالنم و جزء آخرین نفرایی‌ که بهم می‌رسه، نمی‌تونم که همینجوری بشینم و به دیوار روبه‌روم زل بزنم که؛ می‌تونم؟! :دی

    مجبورم مثلاً تعداد صندلیا رو بشمرم (که اونم امروز فهمیدم چندتاست و دیگه نمی‌تونم تکرارش کنم)، یا با خودکار روی میز ضرب بگیرم و سکوت جلسه رو به‌هم بزنم ( :))) )، یا زل بزنم به بقیه که دارن می‌نویسن (و شبیه کسایی بشم که می‌خوان تقلب کنن :دی)، یا سرمو بندازم پایین و پشت پاسخنامه رو پر کنم :)))) منطقی نیست؟ :دی

     

    نتیجه‌گیری جالبی بود :| :))))))

    حرفاتون کاملاً قانع‌کننده بود ولی از اون جایی که من عادت به قانع‌شدن ندارم؛ اجازه بدین این بار هم قانع نشم :دی

    باورتون می‌شه منم سابقه‌ی انجام همه‌ی این کارایی که گفتین رو دارم؟ ینی الان که کامنتتون رو خوندم حس کردم دارم حرفای خودم رو می‌خونم مثلاً! :))))) آخ آخ اون با خودکار روی میز زدن بدترین کار ممکنه، چون یهو کل دانش‌آموزا برمی‌گردن و نگات می‌کنن :| و آدم اون لحظه نمی‌دونه چه جوری باید جمعش کنه :/ و جز آب‌شدن از خجالت و قیافه‌ی مظلوم گرفتن کار دیگه‌ای از دستش برنمی‌آد :/
    می‌گم حالا تعداد صندلی‌های سالنتون چن تا بوده؟ :دی 

    :)))))))

    + هر وقت دکمه‌ی ذخیره‌ی پاسخ کامنتی رو می‌زنم حس می‌کنم نصف حرفام رو نگفتم و یادم رفته که بگمشون :/
    یاسمن مجیدی

    چند روز پیش یکی از دوستام گفت توی بیان شعرهای عیسی کیانی رو می خونی؟گفتم نه یعنی وبلاگش رو نمی شناسم.

    آدرس رو داد و حالا خوشحالم که اینجا می تونم کلی شعر از یک شاعر با احساس بخونم.

    :))))))))

    پس نیاز شد که من یه سلام و خوش‌آمد بهتون بگم؛ خیلی خیلی خوش اومدین به اینجا. فوق‌العاده باعث خرسندیه که شما رو اینجا می‌بینیم :)).
    با اینکه کنجکاوم بدونم اون دوستتون کی بود که آدرس اینجا رو بهتون داده ولی از اون جایی که روم نمی‌شه ازتون چنین سوالی کنم، پس ترحیح می‌دم همون کنحکاو بمونم :دی
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    شما کی قانع شدین که الان بار دومتون باشه؟ :دی راحت باشین =)))

     

    قبل شروع امتحان که همه دارن سروصدا می‌کنن و شلوغه خوبه. هر چقدرم محکم بزنی کسی توجه نمی‌کنه :دی. ولی وسط امتحان یه جوریه :)) من خنده‌م می‌گیره وقتی برمی‌گردن سمتم :/ 

    سالنی که من توشم، 96تا. یعنی فک کنم. چون وسط امتحان نمی‌شد برگردم و پشت سرمو نگاه کنم، سرسری ردیفا رو شمردم و اگه اشتباه نکنم 12 ردیف بود. و 8تا ستون. الان درگیری بعدی‌م اینه که سالنی که من توش نیستم (:دی) چندتا صندلی داره. فک کنم امتحان بعدی باید زودتر برم که اول یه سر به سالن دیگه‌ی مدرسه -که نمی‌دونم کجاشه- بزنم و صندلیای اونجا رو هم بشمرم.

    فقط اگه بفهمم با دونستن تعداد صندلیا می‌خوام به چی برسم خیلی خوب می‌شه :| :)))

     

    + منم اغلب وقتا بعد از اینکه کامنتی رو می‌خونم و به جوابش فک می‌کنم، تا می‌آم بنویسمش بخش زیادی‌ش یادم می‌ره و کلاً یه چیز دیگه می‌گم. حتی الانم در جواب این خواستم یه چیز دیگه بگم و یادم رفت :| :دی.

    االان منو به قانع‌نشدن متهم کردین ینی؟ :/ :دی

    خندتون می‌گیره؟ :| دفعه‌ی قبل هم یادمه زیر پست قبل گفته‌بودین من وسط روز دادگاه جلو قاضی و اینا احتمالا خندم می‌گیره :/ عجیب نیست که تو جاهایی که نباید خندتون بگیره خندتون می‌گیره؟ :دی :)))

    :)))))) 
    حالا اگه فرداروزی تعداد صندلی‌های سالن کناری رو هم فهمیدین، بیاین به منم بگینا :دی 
    با شمردن تعداد صندلی‌ها می‌خواین به چه برسین؟ شاید به جای خاصی نرسین ولی خوبیش اینجاست که بعد امتحان وقتی برگردین خونه و ازتون بپرسن چکار کردین؟ شما می‌تونین برگردین و بگین با اینکه امتحانو خراب کردم ولی موفق شدم تعداد صندلی‌ها رو بشمرم :دی =))))))

    + :))))) 
    ولی شما باورتون نمی‌شه که من چقد وقت سر پاسخ کامنتا می‌ذارم و چقد با خودم کلنجار می‌رم :/ مثلا همین الان موقع پاسخ‌دادن به کامنت شما کلی با خودم یکی‌به‌دو کردم که چی بنویسم؟ چی ننویسم؟ :| کجای پاسخم ممکنه بهشون بربخوره؟ و‌ کجاش دیگه خیلی چرت‌وپرته؟ کجاش زیاده‌روی کردم و کجاش...؟
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    حرف خودتونو تایید کردم فقط :)))

     

    آره عجیبه :| کلاً خیلی خنده‌م می‌گیره. توی شرایط حساس یا خیلی جدی بیشتر :| :))) مثلاً وسط بحث و دعوا :)))

     

    بله حتماً :))))

    الان ینی منظورتون اینه که امتحانامو خراب می‌کنم همیشه؟ انقد وضع نمره‌هام بده؟! حالا حتماً باید به روم می‌آوردین؟!

    (فک کنم نیاز باشه تو پرانتز اضافه کنم که «ش» :دی.)

     

    + دقیقاً منم :))))) 

    الانم عذاب وژدان گرفتم که همیشه از یه جایی به بعد کامنتام از موضوع اصلی پست منحرف می‌شن ://

    «شما کی قانع شدین که الان بار دومتون باشه» کجاش تایید حرف من بود؟ :/

    خیلی عجیبه!
    یادمه توی اون پادکست رادیوبلاگی‌ها یه جایی که می‌گفتین «خب اینا همش کمدیه...» قشنگ معلوم بود که می‌خواستین بزنین زیر خنده! حتی یه خنده‌ی ریزی هم اومدین :)))) اگه خنده‌هاتون همون شکلیه که آره بهتون حق می‌دم بخندین :دی :)))))

    :))
    حالا من یه مثال زدم و از خراب‌کردن امتحان گفتم شما چرا به خودتون گرفتین؟ [حیف که آتش‌بس اعلام کردیم وگرنه با مسلسل جوابتون رو می‌دادم :دی]
    ( :))))) )


    + :)))
    شایدم پاسخای من یه جوری‌ان که باعث منحرف‌شدن از موضوع اصلی پست می‌شن :/
    -

    من احساس می کنم «را» اینجا وزن رو خراب می کنه:

    "بی‌وفا‌جان بنگر این خانه‌خرابی‌های من را"

     

    شعر گفتن آدم رو خسته می کنه حقیقتا؛

    خسته نباشید!

    بله تو کامنتای بالا هم دوستان به این مصرع اشاره کردن و حق با شماست :)).

    اصلا هم خسته‌کننده نیست :/ خیلی هم لذت‌بخشه :))))))
    سلامت باشید :)) البته با کلاس‌ترش می‌شه: مانا باشید و برقرار :دی
    ترنج 🍃‌

    سلام.راستش الان وسط آزمونم دقیق نخوندم بقیه دوستان در مورد بیت سوم چی میگن.از این اصطلاحات تخصصی  هم چیزی بارم نیست :دی D: ولی میگم اگه "را" رو بردارید از مصرع اولش،درست نمیشه...؟

     

    خیلی،خیلی،خیلی قشنگ بود...هم مضمونش که عالی بود،هم مصراع و بیت هایی که پتانسیل تو دفتر نوشته شدن رو داشت،هم پختگی بیشتر شعر از نظر من :))

    سلام :)
    جدی جدی شماها وسط آزمون تو نت می‌چرخین ینی؟ :/

    کلی با خودم کلنجار رفتم که «را» رو بردارم یا نه؟ از لحاظ قوائد شعر فک نکنم بودنش مشکلی ایجاد کنه؛ با این وجود بازم آره فک کنم برم و برش‌دارم بهتره...


    الان دیگه باید بگم چشاتون قشنگ می‌بینه و از اینا دیگه...؟
    خیلی خیلی ممنونم، لطف دارین :)))
    سین دال

    در پارانتز بگم اون «خب اینا همش کمدیه...» رو من نوشته بودم

    برم موزم رو پوست بکنم...

    حالا مگه ما گفتیم کس دیگه‌ای اونو نوشته؟ :دی

    :))))
    آقای آبی

    مصرعی از غم شدم، تنهای تنهایان منم

     

    فصل من کی می‌رسد عاشق‌ترین باران منم

     

    وای این خیلی خوب بود...  

    حالا میتونید دونات بردارید...

    ... 

    :)))))

    مرسی ^_^


    دونات‌ها را برداشته و از آقای آبی کلی تشکر می‌کند :))
    Amir chaqamirza

    سلام. سلام.سلام... .:).

    چه دلپذیر و قشنگ نوشتید،باید بگم که:(«بابا تو دیگه کی هستی!؟/با این شعراتو پستهات دل مارو به این وبلاگ ،بستی!)».

    چه بامزه گفتم،!😂😁☀😃😅🌈🌈☺🌸... .:).؛).

    سلام :)

    چه کامنت شاعرانه‌ای :دی ^__^
    چشاتون دلپذیر و قشنگ می‌بینه :))

    مرسی :))

    سما نویس

    فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن  فاعلن

    خیلی خوشحالم که بالاخره یه نفر این وسط پیدا شد که وزن شعرمو می‌شناسه :)))
    _ Narges _

    شعرو خوندم و کامنت سما رو دیدم و نقطه نظرات دوستان رو یاد کلاس ادبیات افتادم آخ که چقدر دلم برای با خودکار روی میز زدنه و فاعلاتن مفاعلن فعولن تنگ شده

    :)))عه شما هم از اونایی بودین که مدام با خودکار رو میز می‌زدین :دی

    و من چقد همیشه دوست داشتم که برم رشته‌ی انسانی :( اصن نفهمیدم چی شد اومدم تجربی :/ خلاصه که به همه‌ی اونایی که انسانی خوندن حسودیم می‌شه :)))
    ترنج 🍃‌

    از همین تریبون به نرگس اعلام می کنم که در حین یاد گرفتن تقطیع،میرم پیشش تا یه چیزایی رو ازش بپرسم :دی همیشه آرزوم بوده با خودکار بکوبم رو میز تقطیع کنم DDD:

     

    آ...اصلاح می کنم که تو "نت" نمی چرخم و تو "وبلاگ" می چرخم ^_^ 

    خب وقتی مغز قفل کنه همینه دیگه... :"

     

    من چشمام قشنگ نمی بینه،قشنگ هست!

     

     

    [این قسمتو اگه خواستین ستاره کنید :)

    جسارتاً "قواعد" درسته :) ]

    تعداد «نرگس»ها تو بیان انقدر زیاد شده که فک کنم بهتره شماره‌گذاری‌شون کنیم :دی

    هیچوقت فک نمی‌کردم با خودکار روی میز کوبیدن و تقطیع‌کردن آرزوی یه نفر باشه =)))))

    آقا مگه نت و وبلاگ با هم فرق دارن؟ :/ مهم اینه که شما وسط امتحان یه جای دیگه دارین سیر می‌کنین :دی
    حالا آزمونتون رو خوب دادین؟

    قشنگی از خودتونه =))))

    ای وای ببخشید خانم معلم؛ قول می‌دیم از این به بعد دیگه غلط املایی نداشته باشیم!
    ترنج 🍃‌

    اینم فکر خوبیه :دی

     

    شما قدر آب چه دانید که در کنار فراتید -_-

     

    بالاخره ^_^

    فکر کنم خوب دادم ولی معلم تعیین می کنه D:

     

     

    امم...ناراحت شدید؟قصد بدی نداشتم از حرفم...=}

    :دی

    فرات کجا بود؟ والا من تو بر و بیابون گیر کردم؛ هر چی هم آب می‌بینم سرابه :/

    :))
    امیدوارم معلمتون یه «بیست» خوشگل تعیین کنه :))))


    نه بابا این چه حرفیه؟ ناراحت کجا بود! خواهش می‌کنم :))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    منم از همین تریبون اعلام می‌کنم که فک کردم ریحانه از همین تریبون می‌خواد چیزی رو به من اعلام کنه و با خوندن بقیه‌ش خورد تو ذوقم :(( :دی.

    :)))))

    جدی من هیچوقت نمی‌تونم تو جایی باشم که کس دیگه‌ای هم اونجا باشه که هم‌اسم من باشه :// شماها چطور همو تحمل می‌کنین؟ :دی
    ترنج 🍃‌

    نرگس جان پیش تو هم میام که بهت یه چیزی رو اعلام کنم DDD:

    (خواب رو اعلام کردم.به هیچ کدوم از افراد حاضر دیگه نگفتم :دی )

    :)))))

    ماجرای خواب چیه؟ :/ چرا من بی‌خبرم از همه چیز :/
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    اسمای متداول این داستانام دارن دیگه :| ولی من حس خاصی ندارم. برامم بانمکه اتفاقاً.

    فقط یه‌بار بابتش یه‌جوری بودم، اونم ابتدایی بود که یه نرگس دیگه هم تو کلاسمون داشتیم و نمی‌دونم چرا همه منو به فامیلی صدا می‌زدن؛ اما به اوشون می‌گفتن نرگس :/ حس می‌کردم اسمم متعلق به خودم نیست :/ 

     

     

    @ریحانه

    جدی خوابو نگفتی؟ =))) خب پس خوبه. همین کافیه. دستت مرسی :دی.

    «نرگس» اسم متداولیه ینی؟ :/ چرا من تو اسما انقد خنگم! 

    :))))
    خدا ر‌و شکر من تا حالا اینجوری نشدم؛ وگرنه اگه می‌دیدم تو کلاسمون هم‌اسم من وجود داره حتما مدرسمو عوض می‌کردم :/ اصن هم نمی‌تونم کسی رو تحمل کنم که اسمش شبیه من باشه! (چه اسم اول، چه اسم دوم!)


    تو وبلاگ من دارین با هم حرف می‌زنین و منو کنجکاو می‌کنین؛ بعد به منم نمی‌گین چه خبره؟ خدایی ماجرای خواب چیه؟ :/ یکی به منم بگه خب :(
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    نیست؟ نمی‌دونم والا :/ اتفاقاً دیروزم یکی گفت متداول نیست و من تعجب کردم :/ با این حساب انگار من تا حالا اشتباه فک می‌کردم :دی.

     

    من چند نفریو هم‌اسمتون می‌شناسم. واجب شد آشناتون کنم با هم ^_^ :دی.

     

    منطقی بود. می‌ریم یه جا دیگه حرف می‌زنیم :دی. (پاک‌کردن صورت مسئله =)) )

    :))
    آره شما همیشه اشتباه فک می‌کنین :دی 

    واقعا که! :/

    برین برین دور شین... منو تنهااااای تنهااااا بذارین :( 
    سین دال

    اقا خواب رو به منم بگین :((

     

     

    ریحانه بیا بغلم تو خواهر گمشده‌ی منی :)))))

    قول بدین اگه فهمیدین به منم بگین :((



    جسارتاً مگه تا همین چن روز پیش شما خواهر گم‌شده‌ی من نبودین؟ الان ریحانه‌خانم شد خواهر گمشدتون ینی؟ یه سوال واسم پیش اومد: خواهر گم‌شده‌ی خواهر گم‌شده‌ی من خواهر منه؟ :دی =))))))))
    _ Narges _

    بعلهههه من از هموناش بودم که چه م مداد مغزی  هایی هم تلفات دادم 😅

     

    میدونید اگر سرکلاس هر معلمی این ادارو دربیاری پرتت میکنه بیرون ولی سرکلاس فنون بچه های انسانی باید بلند بلند شعر بخونن و ت ت تق تق بزنن رو میز 

     

    کاش میخوندین حیفش😅

    :)))))

    عهه پس چه کلاسی بوده کلاس فنون :)))) جای ما حسابی خالی ^_^


    بی‌سعادت بودیم که نخوندیم :((
    سین دال

    چشم :)

     

    آخه ریحانه هم موقع آزمون تو نت (اصللح می‌کنم تو وب) می‌چرخه قطعا یه نسبت پنهاتی با من داره :))

     

    اوم... می‌تونه خواهر ناتنی‌امون باشه

    مثلا عمومون می‌خواست ما رو بکشه نه اینکه گم و کور کنه ولی مادرمون فراری‌امون داد و خودش رو سپر ما کرد و می‌خواستن اعدامش کنن که یکی از وزیرهای وفدار به پدرمون فراری‌اش داد و کمکش کرد و چون خود اون وزیر به جرم وفاداری تبعید شده بود مادرمون هم همرلهش رفت به یه جزیره‌ی دور افتاده و اونجا ازدواج کردن و ریحانه به دنیا اومد ولی خب عمو رد مادرمون رو گرفت و فهمید و دستور داد جزیره رو به آتیش بکشن و همه‌ی مردم اونجا سوختن و وزیره هم به رحمت خدا رفت و فقط ریحانه و مادرمون موفق به فرار شدن و مادرمون با احتیاط شدید و همیشه پنهانی و اینا ریحانه رو تنهایی بزرگ کرد و هویتش رو هیچوقت به دخترش هم حتی نگفت. احتمالا چون بیچاره پارونویا گرفته بوده حتی وقتی شنید پسرش پادشاه شده هم باور نکرد و فکر کرد یه دروغه واسه اینکه هویت خودش رو لو بده و بکشنش. 

    تمام تلاشش روی اینه که ریحانه رو در امنیت نگه داره و خبر نداره ریحانه به تمام فنون رزمی مسلط شده و یه گروه رابین‌هود مانند راه انداخته برای خودش. من و ولیعهد هم در مسیر لشکرکشی به روستای ریحانه ایما می‌رسیم و ریحانه بدو بدو میاد تا به ما ملحق شه چون از ستم‌کاری‌های عینک و وزیرش شنیده بوده. منم که بی‌خبر از همه جا قبول می‌کنم. میشه دستیارم و من فنون جادوگری‌ام رو کم‌کم بهش یاد میدم. بعد مادرمون میاد می‌زنه تو گوش من که دختر عزیرم رو ازم گرفتی و بهش جادوی سیاه یاد میدی...

    چشمتون بی‌بلا :)

    ینی همه‌ی اونایی که احیانا وسط آزمون تو نت/وب می‌چرخن به‌نوعی فامیل شمان؟ :دی




    وای خدایاااا این دیگه خیلی جذاب شد ^_____^ :))))))
    حس می‌کنم یه نویسنده‌ی واقعی و معروف رو آوردن گذاشتن جلوم و بش گفنن شروع کن به نوشتن یه رمان جدید :)))) آخه چرا انقدر جذاب و خوش‌ذوق؟ خدایی قدر خودتون و قلمتون و تخیلتون و باقی چیزا رو همه رو با هم بدونین خیلی زیاد :)))
     یاد «داستانی به نام قتل» و «روحی در همین نزدیکی» و «پرواز به آسمان» و... بخیر :)))))))‌ راستی می‌دونستین که من اسکرین داستاناتون رو دارم و نگهشون داشتم؟ :))))))) 




    برم ادامشو بخونم و ببینم عینک و خواهر گم‌شدش و ریحانه‌خانم بالاخره چی می‌شن؟ امیدوارم فقط ته قصه باز من نَمیرم :/
    فاطیما ^^

    سلام:)

     

    دیر رسیدم میدونم :/

     

    واقعا دیگه کلمه ای پیدا نمیکنم. حس میکنم بگم چقدر قشنگ بود، فوق العاده بود و اینا لوس میشه :دی.

    شما همونجوری حساب کن :)

     

    صرفا چون از کنجکاوی در بیایید و روتون نمیشه از یاسمن بپرسید. اون دوستش منم :دی. 

    سلام :)

    آره دیگه دیر رسیدین و ما شامو خوردیم :دی حالا فقط می‌تونم با نوشیدنی ازتون پذیرایی کنم. چای میل دارین یا قهوه؟ :))

    خیلی ممنونم :))) اگه شما اون چیزا رو می‌گفتین؛ منم بایستی هی برمی‌گشتم و می‌گفتم: چشاتون قشنگ می‌بینه و چشاتون فوق‌العاده می‌بینه و از این چیزا... و بازم لوس می‌شد :دی 

    :)))))
    عه شما اون دوست یاسمن‌خانمین! :))))) اول اینکه آره کلی از کنجکاوی دراومدم و دوم هم که باید به‌خاطر کارتون ازتون کلی تشکر کنم، مرسی ^_^ :))).
    ترنج 🍃‌

    آآآ ایول الی :)))

    گروه رابین هود و فنون رزمی رو دوست داشتم DDD:

    (وی از پشت صحنه خارج شده است)

    :)))))
    فنون رزمی و رابین‌هود رو دوست داشتین؟ بهتون نمی‌آد انقد خشن باشین :/ 

    +‌دیدین الکی‌الکی خواهر و برادر ناتنیِ گمشده دراومدیم :دی
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    خُبه خُبه. خواهر برادرا خوب با هم خلوت کردین. شیطونه می‌گه یه نقشه بکشم هر کدومتونو بفرستم یه وری. 

    من که با شما قهرم :/ جوابتونو هم نمی‌دم :/

    ...
    فآطم ..

    هق :)))

    «هق» و بعدش سه تا لبخند؟ از این پارادوکسای قشنگ :)))))
    سین دال

    ایول ریحانه خوشش اومد ادامه میدیم :))))

    خب بذارید یه شخصیت دیگه هم وارد کنم. هلن چطوره؟ احتمال قوی اینجا رو نمیخونه ولی عیبی نداره. هلن قطعا یکی از فرمانده‌های ارتش جناب عینکه و بسیار قوی هیکله و همیشه هم با تبرش می‌جنگه. اسم مستعارش هم جلاده. جلادی با موهای صورتی. زیبا نیست؟ :) و بسیار به هم فاطیما وفاداره چون فاطیما خانواده‌اش رو از مرگ نجات داده و اینا.

     

    حالا همون لحظه‌ای که مامانم یه دونه می‌خوابونه زیر گوشم هلن فریاد میزنه حملهههههههههههههههههه و شبیخون می‌زنه بهمون. ما هم چون غاقل‌گیر شدیم تار و مار میشیم. ولیعهد هم فقط میتونه بگه بیخیال مهمات و آذوقه جونتون رو بردارید تا فرار کنیم این هلن خیلی خطرناکه. مامان بنده اما گیر میده که نه یه وسیله‌ای دارم که باید حتما برش دارم و باید حتما برگردم خونه و خیلی واجبه و اینا. من ریحانه رو همراه نرگس می‌فرستم بره خودم همراه مامانم میره خونه‌اش و در راه ازش محافظت می‌کنم و این حرفا. بعد می‌بینم اون وسیله‌ی خیلی مهم یه یادگاری از پدرم (پدر من و شما آقای عینک) بوده که این همه سال نگهش داشته... صحنه احساسی میشه و گریه و زاری همدیگه رو میشناسیم و بغل میکنیم و منم که احساساتی شدم میزنم کل ارتش هلن رو با خاک یکسان میکنم. بعد یه گوشه میشینیم و من و مامانم و ریحانه یه عالمه خاطره تعریف میکنیم و همدیگه رو بغل میکنیم و....

    هلن گزارش کار رو به فاطیما میفرسته و میگه تا سین دال هست ما پیروز نخواهیم شد. فاطیما یه طلسم رو روی یه قاصدک می‌نشونه و فوت می‌کنه به سمت من که در جا منو بکشه. هیچکی به قاصدک توجه نمیکنه بجز مامان که پارانویا داشته و همیشه در حال فرار و این صحبتا بوده. قاصدک رو قبل از اینکه رو قلب من بشینه رو هوا میگیره و خودش در جا میمیره. دوباره صحنه اشک و بغض و گریه...

    سین دال

    من میزنم به سیم آخر و روحم پرواز میکنه میره به قصر عینک اتاق شیطان. که تا منو میبینه سکته میکنه از ترس :)))

    بهش میگم فقط سه دقیقه بهت فرصت میدم بدن دوست من فاطیما رو با احترام پس بدی و گورت رو کم کنی بری جهنم وگرنه چنان بلایی سرت میارم که بری بچسبی به تاریخ و جغرافیا :) درجا میگه باشه قبوله. من یکم شک میکنم اما نمیفهمم نیتش چیه. از بدن فاطیما خارج میشه و میره داخل بدن دخترک 5ساله‌ی آقای عینک که مدتی بود مریض بود و روحش رو تصاحب میکنه :(

    همون لحظه هلن در اتاق رو باز میکنه و جنازه ی فاطیما رو زیر پای من میبینه و فکر میکنه من کشتمش و میفته دنبالم که انتقام بگیره و من فقط میتونم فرار کنم.

    بعد از اون حال دخترک خوب میشه اما یکم رفتاراش تغییر کرده و مادرش که ملکه باشه مشکوک میشه. میگه نکنه سین دال اینجا بودنی بلایی سرش آورده باشه؟ میخواد بره پیش عجوزه‌هایی که من رو بزرگ کردن و درموردم تحقیق کنه اما عینک میگه عزیزم مگه من مردم خودم میره و این حرفا.

    توی اونجا برادرم یه دفتر که تمام کارهای بد من توش نوشته شده بوده رو پیدا میکنه. تمام قتل‌ها و خون‌ریزی‌هایی که خب مربوط به دوران جاهلیتم بوده :/ بعد هم چون توی دفتر فاطیما یه سری نشونه‌ها پیدا کرده بودن که اون موقع معنی‌اش رو کسی نمی‌دونست الان توی غار عجوزه‌ها میفهمه که اون علامت‌ها شیطانی‌ان و فکر میکنه که شیطان منم. میفهمه یه طلسمی روی دخترش اجرا شده اما نمیفهمه چیه. با خودش به این نتیجه میرسه که تا سین دال زنده است حال دختر من خوب نمیشه. آخرین صفحه‌ی دفتر گزارشات من نوشته شده که برای قتل دشمن شیطان فرستاده شدم و دستور خود شیطانه (قتل ولیعهد) که فکر میکنه منظورش فاطیماست و در اینجا آقای عینک به شدت از من متنفر میشه و قسم میخوره که با دست‌های خودش بکشتم :)

    فاطیما ^^

    واااای دختر دمت گرم با این تخیلت:)))))))

     

    ادامه بده:))) 

    :)))))

    @سین دال
    ترنج 🍃‌

    هی الی،دوسِت داریم خواهر :))))

     

    آدم خوشحال میشه شخصیت موازی ای که از خودش تو ذهنش داره رو می بینه D:

    نه بابا به من میاد خشن باشم؟ :(

     

    +والا :)) قدرت قلم :))

    :))))

    :دی
    خب چون بهتون نمی‌آد خشن باشین گفتم دیگه!

    + قلم چه‌ها که نمی‌کنه :)))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    آیا می‌دانستین من نه قاهر خوبی‌ام و نه مقهور خوبی؟ (قهرکننده و مورد قهر واقع‌شده) نه‌تنها بلد نیستم با کسی قهر کنم، بلکه اگرم کسی بام قهر کنه هیچ واکنشی ندارم که انجام بدم و ته تهش سیامک انصاری‌طور به دوربین زل می‌زنم و وایمیسم ببینم چی می‌شه.

    آره خلاصه همین :)))

    واقعاً قاهر و مقهور یعنی قهر‌کننده و مورد قهر واقع‌شده؟ نمی‌دونستم! ممنون که گفتین. دو کلمه به دایره‌ی لغات ذهنم اضافه شد :دی

    منم از اون جایی که تا حالا با کسی قهر نکردم و کسی باهام قهر نکرده؛ با خودم گفتم بذار یه بارم که شده با یکی قهر کنم ببینم قبل و بعدش باید چه واکنشی نشون بدم :دی
    مدیونین اگه فک کنین شما رو موش آزمایشگاهی کردم :))))

    خلاصه که جدی نگیرین! من از اون جایی که چن شبه که دارم فک می‌کنم «دخترونه» بار مثبت داره یا منفی؟ کاتیونه یا آنیون؟ و مسائلی از این قبیل یه‌کم قدرت فکر‌کردنم رو از دست دادم :دی :)))))) حالا یادم نیست کدوم بنده‌خدایی ازم درباره‌ی بار «دخترونه» پرسیده‌بود؟ :))))))
    فاطیما ^^

    به ذهنم رسید این داستان رو سر هم کنیم یه داستان جذاب در میاد ها :))))))

    بعدشم نگهش داریم یادگاری فقط کاش همه با هم نوشته بودیم، الان نویسنده فقط سین داله

    فکر خوبیه :))) واقعاً هم داستان قشنگیه :))))

    فک کنم اگه ماها _به‌خصوص خودم_ هم توی نوشتنش سهیم بودیم احتمالاً می‌زدیم خرابش می‌کردیم (:دی)؛ پس همون بهتر که نویسندش فقط سین داله :))))
    فاطیما ^^

    اینقدر دلم میخواسته یه بار با دوستام داستان جمعی بنویسم و هیچ وقت نشده که واسه همین میگم :)

     

    میدونم آخرشم آرزوش به دلم میمونه :/

    عه واقعاً! نگران نباشین ایشالا یه روز می‌نویسین :)))

    حداقل انقد ناامید نباشین خب :(
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    نههه کلمات من‌درآوردی بودن =)))) جایی نگین یه وقت باتعجب نگاتون می‌کنن =))))))

     

    متاسفانه بدکسی رو واسه آزمایش انتخاب کردین =))))) نظرتون چیه دوتایی یکیو که خیلی تو قهر وارده پیدا کنیم و بررسی‌ش کنیم؟ :دی

     

    فک کنم یه «ش» از کامنتم جا موند :دی.

    واقعاً فک‌کردن داره؟ :| معلومه مثبت خب :/ نکنه واقعاً می‌خواستین بگین دخترونه‌شدن قالبِ یه وبلاگ محبوب و مردمی، نکته‌ی منفی‌ایه؟! :دی

    اصن قبل از مندلیف عزیز، یکی از عناصر گروه اول جدول -فک کنم بعد از سدیم- Dkh بوده (مخفف Dokhtaraneh). به‌خاطر مسائل نژادپرستی‌ای که بعد یه مدت پیش اومد و اینا، صلاح دیدن این عنصرو تو جدول مخفی کنن و فقط من و مندلیف و دو-سه‌تا دانشمند دیگه ازش خبر داریم. البته الان شمام خبر دارین دیگه. آره خلاصه، به اون بنده خدا هم همینا رو بگین. 

    دیگه دیره؛ آخه من کلماتی که به ذهنم وارد می‌شن رو دیگه هیچ‌طوره نمی‌تونم دور بندازم! خلاصه که اگه جایی به کارشون بردم و باتعجب نگام کردن، سریع لوتون می‌دم و‌ می‌گم تقصیر نرگس‌خانمه :/ فک کردین من از اونام که زیر بار سخت‌ترین شکنجه‌ها دووم می‌آرن؟ نه اتفاقا منو یه نیشگون ریز بگیرن سریع همه‌چی رو اعتراف می‌کنم :دی

    فکر خوبیه :))) پیداکردنش با شما، بررسی‌کردنش با من :))))


    :))
    نه به نظر من بارش منفیه! از اون جایی که تو وبلاگتون معمولاً انرژی مثبت زیاد جمع می‌شه و از اون جایی که بار‌های هم‌نام تمایل به دفع همدیگه دارن؛ پس دخترونه‌شدن قالبتون بارش منفیه تا بتونه انرژی مثبت درونی وبلاگتون رو جذب کنه :)))) 

    :)))))))
    الان شما رفیق فابریک مندلیف بودین ینی؟ :دی
    چشم به اون بنده‌خدا هم همینا رو می‌گم :))))
    سین دال

    از بچگی دوست داشتم توی یه خانواده‌ی پرجمعیت زندگی کنم ^_^

     

    من الان بال در آوردم رفتم آسمون سیزدهم :))

    اختیار دارین لطف دارین من متعلق به همه‌ی شما هستم و این حرفا :))

     

     

    وااااااااای داستانی به نام قتل!!!!!

    چرا منو وسوسه میکنید برم ادامه‌اش رو بنویسم؟ تا ته تهش رو هم میدونم قراره چی بشه و ننوشتنش خیلی سخته :(

    اسپویلتون کنم؟ :))))

     

     

    فقط بی‌زحمت اسکرین‌شات‌های روحی در همین نزدیکی رو جایی منتشر نکنید که مایه‌ی آبروریزی میشه

    اون نسخه‌ای که شما خوندید در مقایسه با نسخه‌ی ویرایش شده (که دود شد رفت هوا:/ ) واقعا واقعا مضحکه! چی بود اون من نوشتم :/ 

     

    میگما آقای عینک

    حالا که شما در جریان اتفاقات کلی روحی در همین نزدیکی هستین... میشه ازتون یه مشورت بخوام؟ بدجوری تو گل گیر کردم! داستانم یه ایراد گنده داره و مدت‌هاست بهش فکر میکنم اما جوابی نیافتم! 

    چرا همش برعکس منین؟ من همیشه دوست داشتم خانوادمون خلوت باشه که! حتی دوست داشتم مثلا تک‌فرزند باشم :/

    خواهش می‌کنم؛ چیزی به جز واقعیت نگفتم :)).

    اتفاقا دفعه‌ی قبل هم که اسم داستانی به نام قتل رو آوردم فک کنم همینو گفتین. آقا خب چرا ادامش رو نمی‌نویسین؟ 
    اسپویل؟؟؟ از شما بعیده :( من یکی از اولین برنامه‌های بعد کنکورم اینه که برم بشینم داستان قتل رو از اول بخونم. چون الان دیگه همش رو یادم رفته! بعدش هم منتظرم ادامش رو بنویسین و بیام بخونمش. ننویسین هم ناراحت می‌شم :/

    اتفاقا همین چن روز پیش که داشتم عکسای قدیمی گوشیم رو نگاه می‌کردم کلی اسکرین از وبلاگ سابق شما پیدا کردم. از جاهای مختلفش :))) گفته‌بودین اهل دل‌کندن از نوستالژی‌ها و اینا نیستین؛ پس منم این اسکرین‌ها رو نگه‌می‌دارم شاید یه روز به یه دردی خوردن :دی

    روحی در همین نزدیکی مضحک بود :// این همه من اون روزا می‌نشستم داستانای شما رو می‌خوندم بعد شما بهشون می‌گین مضحک :/ من که اون نسخه‌ی ویرایش‌شده رو نخوندم ولی همون نسخه‌ی اولیه هم قشنگ بود :))))

    اوه اوه... آقا اصن از من نخواین ایراد بگیرم که نمی‌تونم! سخت‌ترین کار واسه من ایراد‌گرفتن از کار آدماست. من فقط می‌تونم از خوندن داستاناتون لذت ببرم و متاسفانه کار دیگه‌ای از دستم برنمی‌آد :/
    سین دال

    فاطیما خب قسمت بعد رو تو بنویس :)

    منم کیف میکنم باهم بنویسیم :)

     

    البته تجربه‌اش رو داشتم با چند نفر یه سایت زدیم و نوبتی یه قسمت از داستان رو مینوشتیم ( هر کدوم یه شخصیت ساخته بودیم و از زبون اون مینوشتیم که توی یه دنیای مشترک بودن)اصلا هم با هم هماهنگ نکرده بودیم و من آیییییییییی حرصصصصصصصصصصصصصصصصص خوردم ://///////

    چون حسابی به قسمتای بعدش فکر میکردم و همه‌ی اقداماتم مقدمه‌جینی برای بعدش بود ولی اونا که خبر نداشتن از برنامه‌های ذهنی من میزدن همشو خراب میکردن همش ://////

    ولی این یکی چون همش فی‌البداهه است مشکلی پیش نمیاد :)

    بنویس دخترم :)

    @فاطیماخانم


    عه واقعاً چنین کاری می‌کردین؟ چه جذذذاب :))) حالا اون سایته هنوزم هستش؟ اگه از بین نرفته آدرس بدین شاید نیاز شد یه سری بهش بزنیم؛ اگه هم از بین رفته که خدا رحمتش کنه :دی


    فقط اونایی که تونستن حرص سین دال رو دربیارن :دی :)))))

    :))))))
    فاطیما ^^

    وااای چه باحاال!

    خیلی کیف میده اینجوری که :)

     

    من میزنم داستانو خراب میکنم آقای عینک و نرگس و ریحانه میریزن سرم ://

    یه داستان دیگه بنویسیم هر وقت، فرصت داشتی :) 

    :))))


    آقا نفرمایید! 
    خیلی هم قشنگ و عالی :))

    اون «هر وقت فرصت داشتی» رو با سین دال بودین دیگه نه؟
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    آقا از اونجایی که شما سرچتون بده (:دییی) من یه سر رفتم گوگل و دیدم اونقدرام من‌درآوردی نیستن و دوستای زبان‌دانم هم موافقن با نظرم :)))) مقهور می‌شه قهرشده، ولی ندیدم جایی قاهر و بگه قهرکننده که اونم من مجاز اعلام می‌کنم. با خیال راحت استفاده کنید :دی.

     

    نظریه‌تونو دوست داشتم :))))))))) حله منفیه. اینم تصویب شد :دی.

     

    من با همه‌ی دانشمندا رفیق بودم و هستم :( :)))

    من سرچم بده؟ واقعا که :/ همون بهتر که باهاتون قهر می‌موندم تا مقهور بشین :دی
    خیلی هم عالی :)) پس از این به بعد با آسودگی خیال و بدون اینکه کسی بخواد با تعجب نگام کنه ازشون استفاده می‌کنم :))))

    نظریه‌های من همیشه دوست‌داشتنی‌ان ^_^ :))))))

    تا باشه از این رفاقتا :دی
    سین دال

    :))))))))

    من حتی با نوستالژی‌های که بقیه نگه می‌دارن هم ذوق میکنم :)))))))))

    خوش بحالتون من خودم موقع اسکرین شات گرفتن حوصله‌ام سر رفت نصفش رو ول کردم دیگه :/

    شاید لازم شد بگم دوباره بفرستین خودمم بخونم :/

     

     

     

    ایراد گرفتن نیست

    سواله

    بذارید خصوصی بگم که بقیه اسپویل نشن

    :)))))))
    تا باشه از این نوستالژی‌ها و ذوق‌کردنا :))))

    از کجا می‌دونین من اسکرین‌شات ازشون گرفتم؟ شایدم دارم الکی شوأف می‌کنم :دی
    ولی جدی نه حداقل داستان قتل رو کامل دارم. ولی بقیه رو مطمئن نیستم که کامل داشته‌باشم :/


    برم ببینم خصوصی چی گفتین پس! 
    جودی! --

    مشکل این جاست که این نگاهه تغییر نمی کنه.مدتی میشه که کلا به شعرای حامد عسگری خو کردم ولی دریغ از یه کوچولو تاثیر پذیری حتی! حقیقتش خودم دیگه کم کم دارم وحشت می کنم از این حجم از نا امیدی و سیاه نویسی که دستشو از یقم جدانمی کنه!!!! به نظرم باید کم کم برگردم به سپید نویسی شاید اوضاعم بهترشه!

    شما چطور به غزل های عاشقانه رو آوردین؟ هرچند به نظرم باید به هر بیتی که میاد رو کاغذ با تمام وجود معتقد بود....

    چرا فک می‌کنین واسه تغییر نگاه باید به شاعرای دیگه رو آورد؟ به نظرم مشکل شما ریشه‌ای‌تر از اینا باشه :/ منم حامد عسگری رو دوسش دارما :)) به نظرم بعضی شعراش دیگه زیادی خوبن! مخصوصاً اون شعری که با این مصرع شروع می‌شه و فک کنم از شناخته‌شده‌ترین غزل‌هاش هم باشه: ‌
    مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر
    با همه گرمیم با دل‌های تنها بیشتر ^_ ^ :))))

    خب این به قول شما ناامیدی و سیاه‌نویسی‌هاتون که به همون غزل مدرن برمی‌گرده. وفتی چن سال روی این سبک شعر کار کردین قاعدتاً بایستی این سبک و سیاق روی شما تاثیر گذاشته‌باشه و اخت شده‌باشین باهاش. نه؟ بذارین چن تا سوال کوتاه بپرسم تا شاید یه‌ نمه کنجکاوی‌هام برطرف شه: گفته بودین چن سال از مهدی موسوی و فاطمه اختصاری تاثیر پذیرفتین و غزل مدرن می‌نوشتین؛ از کی دیگه به این سبک نمی‌نویسین و چرا؟ واقعا چرا؟ اگه از همون اول این سیاه‌نویسی‌ها رو دوست نداشتین چرا به سمتش رفتین؟ باز یادمه که قبلا کفته‌بودین غزل مدرن رو به‌شدت می‌‌پسندین. اگه دوسش دارین چرا دیگه می‌خواید ننویسید؟ گیج شدم! بازم می‌خواید برین سمت شعر سپید؟؟ به نظرتون چنین تصمیمی یک قدم رو به عقب برداشتن و گل‌به‌خودی نیست؟

    اینکه چطور به غزل عاشقانه رو آوردم که فک نکنم پاسخ دادنش در قالب یه پاسخ کامنت بگنجه! پس بهتره ناگفته بماند. البته من یه مقداری تو یکی-دو سال اخیر تحت تاثیر شعر سجاد سامانی هم بودم، شاید بی‌تاثیر نباشه. :)))
    فاطیما ^^

    آره آره معلومه که با سین دال بودم اون  «هر وقت فرصت داشتی رو» :) 

    خیلی هم عالی :))))
    جودی! --

    هنوز هم به شدت به این سبک شعر علاقمندم...اما اینکه صرفا همین سبک تو وجود آدم نهادینه بشه اونقدر که نشه به سبوک دیگر نوشت خیلی وحشتناکه! و متاسفانه دیر به این نتیجه رسیدم... همیشه بهم میگفتن شعرای سپیدم خیلی خیلی لول بالاتر از موزون اونقدر که رتبه آورد چنتاشون...ولی خب به گمونم باید شعر موزون و کنار بزارم.یه مدتیه دارم فکر می کنم که اصلا استعدادی تو شعر موزون گفتن ندارم...

    آخرین بار رفتم این چارپاره رو گفتم:

    تن میزنم پیراهن مردانه ات را

    شاید که از عطر تو آرامش بگیرم

    اینجا کنار قاب عکس تو بخندم

    در زیر باران های دلتنگی بمیرم...

    همینقدر چرت و پرت و مضحک:/

    منم تا همین یکی-دو سال پیش به شدت شعر نو رو دنبال می‌کردم و باور اینکه یه روز بخوام کلاسیک شعر بنویسم واسم دور از انتظار بود. ولی خب الان دارم کلاسیک رو دنبال می‌کنم چون حس می‌کنم بهش علاقه‌مند شدم و بیشتر با من مأنوسه :))))

    من که شعری سپیدی از شما نخوندم و نمی‌تونم نظری بدم ولی پیشنهادم اینه که هر دو سبک شعرو ادامه بدین، شاید بتونین تو هر دو موفق باشید؛ هوم؟

    الان شما به این چهارپاره می‌گین چرت‌و‌پرت؟ خداوکیلی این خیلی خوشگله که ^_^
    جودی! --

    شما فی البداهه شعر گفتین تا حالا؟من نمی تونم...باید یه موضوع انتخاب کنم و روش فکر کنم تا یه بیت بیاد رو کاغذ! سخت شعر میگم...همین خودش به معنای بی استعدادی نیست؟! نمی دونم...خیلی باید روش فکر کنم که اصلا چی می خوام و باید چیکار کنم...

    جز مصرع اولش بقیش هست:/ هرچقدر هم سعی کردم که در قالب غزل ادامه بدم همین مصرعو نشد... به نظرتون قافیه ی مصرع های بعدش چیا میتونه باشه؟

     

    آره خب فی‌البداهه هم گفتم ولی کیفیتشون معمولاً پایین بوده. خیلی وقتا واسه مدت طولانی یه چیزایی تو ذهنم شکل می‌گیره و بعد اونا رو روی کاغذ می‌آرم، اینجوری واسم بهتر یوده :))
    شاید به‌خاطر این سخت شعر می‌گین چون به خودتون سخت می‌گیرین! نکنه انتظار دارین هر شعری که می‌نویسین شاهکار باشه؟ 
    اینکه با داشتن یه پیش‌فرض ذهنی شروع به نوشتن کنیم به نظرم چیز بدی نیست! حتی اگه اون پیش‌فرض‌ها رو خودمون ساخته باشیم و خودشون شکل نگرفته باشن.

    اینو می‌خواستین تبدیل به غزل کنین؟ من هنوزم با وزن شعراتون مشکل دارم :/ وزن این شعرتون فک کنم می‌شه: «مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع» من اگه می‌خواستم همون مصرع اول رو ادامه بدم اول خود اون مصرع رو تبدیل می‌کردم به «باز هم تن می‌زنم پیراهن مردانه‌ات را». وزنایی که شما به کار می‌گیرین بیشتر واسه غزل مدرن مناسبن آخه...
    قافیه‌ی مصرع‌های بعد؟ بهترین کار اینه که همون «مردانه‌ات را» رو قافیه بگیریم و بعد قافیه‌ی بقیه بیتا رو به صورت خانه‌ات را، دیوانه‌ات را، کهنه‌ات را، آشیانه‌ات را، عاشقانه‌ات را و... ادامه بدیم :)).

    + پروفایلتون چرا انقد ناز شده؟ :دی
    جودی! --

    من اما با این وزنا خیلی راحت ترم اتفاقا...حس می کنم اگر با وزنی که شما به شعر دادین بنویسم قطعا اکثریت بیتام دچار سکته میشن:)

    خییلییی ممنونم واقعا.به مشکل برخورده بودم اساسییی.حس می کردم قافیه ای براش نیست...سعی می کنم از امشب تک بیت تک بیت بنویسم تا بتونم یه شعر کامل ازش دربیارم.بعد هم براتون میفرستمش اگر دوست داشتید:)

     

    + :دی

    پس فک کنم توی «وزن» سلیقه‌هامون به شدت با هم متفاوت باشن.

    خواهش می‌کنم :))
    خیلی هم عالی ^_^ 

    البته که دوست دارم، وقتی نوشتین حتما واسه من بفرستینشا :))))) مرسی :)).
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    @جودی

    ببخشید یهویی می‌پرم وسط بحثتون :| :))) ولی هر وقت برای قافیه به مشکل برخوردی، اینجا احتمالاً بتونه کمکت کنه :))

     

    @صاحاب مجلس

    اول خواستم برای خود جودی خصوصی بفرستمش؛ اما گفتم شاید به درد شمام بخوره. آره ببخشید خلاصه.

    عیب نداره اصن شما هر وقت خواستین بپرین وسط بحث :دی

    البته فک کنم مشکل جودی‌خانم بیشتر این بود که نمی‌دونستن کدوم کلمه رو تو اون مصرع به عنوان قافیه انتخاب کنن و بعد به دنبال کلمات هم‌قافیه با اون بگردن. وگرنه فک نکنم پیداکردن کلمات هم‌قافیه اون قدرا هم سخت باشه :))).

    «صاحاب مجلس» با من بودین ینی؟ :دی :)))))))
    من به شخصه اعتقادی به این سایت‌های وزن‌یاب و قافیه‌یاب و اینا ندارم! و معتقدم یه شاعر پیش از اینکه شاعر باشه باید خلاق باشه. پس ترجیحم اینه که خودم کلمات هم‌قافیه پیدا کنم و اگه نتونم خودم پیدا کنم و بخوام به این سایت‌های قافیه‌یاب پناه ببرم، شعری که می‌نویسم بخوره تو سرم! چیز، منظورم اینه که همون بهتر که شعر ننویسم :)))))))). می‌فهمین چی می‌گم؟ 
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    آره می‌فهمم. کامنتا رو می‌خونم :دی. قبلنم گفته بودین.

    ببخشید منظوری نداشتم!
    قبلاً هم چنین چیزی گفته بودم؟ واقعاً؟؟ من خودم یادم نیست شما از کجا یادتونه؟ :/ :دی 
    جودی! --

    @نرگس

    سلام:).سپاس فراااواان خانوم. حتما یه سری بهش میزنم.ممنونم از توجهت^_^

    خیلی هم عالی :)))))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    ببخشید چرا؟ :))) فک کنم باز کامنت کوتاه دادم چیز شد :دی. من هی می‌آم کم‌حرفی کنمااا، خودتون نمی‌ذارین :))))))))) 

    نمی‌دونم دیگه کجا گفته بودین :/ برین بگردین :دی.

     

    @جودی

    قربانت :))

    چون حس کردم اون «آره می‌فهمم» رو با اخم و تشر و اینا و با این ذهنیت که «نفهم هم خودتونین!» بیان کردین :/
    «من هی می‌آم کم‌حرفی کنماا، خودتون نمی‌ذارین» پس قبول دارین که آدم پرحرفی هستین دیگه نه؟ :دی

    برم بگردم :| ؛ حواسم هست که جدیداً مدام به من طعنه می‌زنین :/

    :))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    از اونجایی که قراره تو «چطوربرداشت‌کردن»هاتون دخالت نکنم، چیزی نمی‌گم :دی.

    نه :/

     

    بله :))) و حس می‌کنم اینکه سرچتون بده داره تکراری می‌شه و باید دنبال سوژه‌ی جدیدی باشم.

    واااای :))))))))) خیلی هم عالی.
    :/

    تأیید می‌کنین؟ و تازه می‌خواین دنبال سوژه‌ی جدید هم باشین :/ عجبا! 
    [یادتون باشه فردا روزی اگه بهتون مدام طعنه زدم خودتون شروع کردین! :دی]
    امیررضا ...

    این پیشرفت واقعا جای تحسین داره💙💙😍

    خیلی خوب و زیبا،و البته که آنچه از دل بر آید بر دل نشیند💙

    مرسی واقعاً. 
    ممنونم امیررضای عزیز :)))))
    .. میخک..

    این یکی هم شد فاعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

     

    قشنگه :)

     

     

    اقا چقد مسخره بازی در آوردیم اینجا ://// شیم آن می 😓😓😓

    آقا شما واسه بررسی وزن شعرا فقط به مصرع اول نگاه می‌کنین چرا؟ :/
    وزن این شعر همون طور که خانم «سما» تو کامنتا اشاره کردن می‌شه: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

    :))))))))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    کاهش جان من این شعر من است
    آرزو می‌کردم
    که تو خواننده‌ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می‌خوانی؟
    نه، دریغا، هرگز...
    باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می‌خواندی
    بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردان‌تر
    از پژواکم در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
    بی تو سرگردان‌تر
    از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو - اشکم
    دردم
    آهم
    آشیان برده ز یاد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم، خاموش
    نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
    چه کسی خواهد دید
    مردنم را بی تو؟
    خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
    روی تو را کاشکی می‌دیدم
    شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
    و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
    و تکان‌دادن سر را که عجیب
    «عاقبت مُرد؟»

    [شعر از حمید مصدق]