حس شاعرانه

[در شعر خودم، دنبال "خودم" می‌گردم...]

شاعرانه-نوشت [11]

  • عی‍ن‍‍ک ...
  • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۰۰
  • ۱۷:۱۷

از آن فصلی که رفتی بوی باران نیست دیگر

توان گریه‌ام از داغ هجران نیست دیگر

 

نه می‌مانی خودت با من، نه می‌ماند غمت با من

سراپایم به جز اندوه دوران نیست دیگر

 

به هنگام سفر رفتی و ترکم کردی و بی تو

مرا یارای پروازی به باران نیست دیگر

 

نمی‌دانی که دور از تو چه‌ها بر من گذشته‌است

بر این عاشق که در سالش بهاران نیست دیگر

 

بیا ای باد بی‌صبری، بیا ای ابر دلتنگی

بیا پاییز من هنگام هجران نیست دیگر...

 

_عینک_

  • نمایش : ۵۹
  • کاهش جان من این شعر من است
    آرزو می‌کردم
    که تو خواننده‌ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می‌خوانی؟
    نه، دریغا، هرگز...
    باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می‌خواندی
    بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردان‌تر
    از پژواکم در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
    بی تو سرگردان‌تر
    از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو - اشکم
    دردم
    آهم
    آشیان برده ز یاد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم، خاموش
    نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
    چه کسی خواهد دید
    مردنم را بی تو؟
    خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
    روی تو را کاشکی می‌دیدم
    شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
    و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
    و تکان‌دادن سر را که عجیب
    «عاقبت مُرد؟»

    [شعر از حمید مصدق]