حس شاعرانه

[در شعر خودم، دنبال "خودم" می‌گردم...]

هزاران بار ترکت کردم اما باز برگشتم...

  • عی‍ن‍‍ک ...
  • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۰۰
  • ۱۲:۵۰

می‌گویند وقتی که مدام به رفتن و نماندن فکر می‌کنی در واقع سفر را آغاز کرده‌ای؛ آنوقت دیگر برایت فرقی نمی‌کند که چمدانت را بسته‌باشی یا نه؟ فرقی نمی‌کند کسی پشت پایت آب ریخته‌باشد که سالم از سفر برگردی و اصلا کسی هست که منتظر برگشتنت بماند یا نه؟ اصلا برایت فرقی نمی‌کند که هنگامه‌ی رفتنت سپیده‌دم ابری و مه‌گرفته‌ی یک روز پاییزی باشد یا غروب دلگیر جمعه‌ی اردیبهشت‌ماه؟ هر چند راهی نرفته و فرسخی نپیموده باشی، هر چند گام‌هایت وسعت هیچ خیابانی را لمس نکرده‌باشد و چشم‌هایت عبور گیج منظره‌ها را از آینه‌بغل هیچ ماشینی به تماشا ننشسته‌باشد؛ همین که دل می‌کنی و دیگر تعلق خاطری نداری، همین که از خودت هراسی و از دیگران فراری، همین که سال‌هاست پریشانی و هیچ چیز دنیا حتی ذره‌ای آرامت نمی‌کند خودش بیانگر آن‌ست که تو سال‌هاست مسافری و شاید قطار بی‌قراری تنها میعاد توست. درست همان وقت‌ها که زیر لب با خودت تکرار می‌کنی "می‌روم اما نمی‌پرسم ز خویش...ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟" همان وقت‌ها که به نبودن عادت می‌کنی، از دیگران فاصله می‌گیری و اطراف خودت یک دیوار از جنس تنهایی می‌سازی نه به خاطر اینکه از عالم و آدم به دور باشی، نه... فقط به این دلیل که دوست داری بدانی چه کسی برای دیدارت دیوار تنهایی تو را فرو می‌ریزد؟ چه کسی دلش برای تو تنگ خواهد شد؟ اصلا کسی هست که کمی به یاد تو باشد آیا؟ درست همان وقت‌ها که حس می‌کنی بی‌کس‌ترین آدم دنیایی و احساس سرد تنهایی درونت را فراگرفته یکهو می‌بینی در نیمه‌شبی تاریک در جزیره‌ی دوری چشم گشوده‌ای و همه چیز شاید از اول برایت شروع شده باشد! دوباره باید زندگی کنی، دوباره باید برگردی، دوباره باید...

 

 

 

چند صباحی بود که از اینجا دل بریده‌بودم، کرکره‌ی وبلاگم را پایین کشیده‌بودم و دیگر قصد نوشتن نداشتم، حوادثی پیش آمد که شاید دیگر "وبلاگ" برایم معنایی نداشت طوری که مدام با خودم تکرار می‌کردم «وبلاگ مکان ماندن ما نیست بگذریم»، «وبلاگ مکان ماندن ما نیست بگذریم»، «وبلاگ مکانِ...». نمی‌دانم چطور است که آدم یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شود تمام چیز‌هایی که از قبل دوست داشته دیگر برایش ارزشی ندارد؟ انگار اصلا یک آدم دیگر شده و فقط می‌تواند آن‌ چیز‌ها را در لیست خاطرات خود قرار دهد. از آخرین روزی که در اینجا پستی منتشر کرده‌ام تا حالا به گمانم دو ماه گذشته و در این مدت هر وقت پنل اینجا را باز کرده‌ام دنبال دکمه‌ی "حذف وبلاگ" می‌گشتم و با اینکه می‌دانستم کجاست اما دلم می‌خواست که پیدایش نکنم! برای همین کمی بعد از گشتن خسته می‌شدم و پنل را می‌بستم! یا به سرم زده‌بود وبلاگ را ببندم و بروم تا احتمالا از "حس شاعرانه" فقط یک پیش‌زمینه‌ی سفید باقی بماند که آن وسطش نوشته شده: «اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند، اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفان‌ها رفته‌است و اگر باز هم سماجت کرد بگویید رفته‌است تا دیگر باز‌نگردد»

حالا کمی که با خودم فکر می‌کنم می‌بینم من غیر از این وبلاگ دارایی دیگری در دنیا ندارم و غیر از این وبلاگ جایی برای رفتن ندارم و هر چه که هست به قول سجاد سامانی میان ماندن و ماندن مرددم!

 

 

[این شعر زیادی قشنگه ^_^]

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

پر‌و‌بالی تکاندم خسته از پرواز برگشتم

به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را

دل از شرمندگی پر بود و بی‌ابراز برگشتم

مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل

هزاران بار ترکت کردم اما باز برگشتم

نه مثل ساحران پستم نه چون پیغمبران والا

عصا انداختم بی‌سحر و بی‌اعجاز برگشتم

دل از بیهوده‌گردی‌های سابق کندم و چون رعد

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم...

[سجاد_سامانی]

  • نمایش : ۲۲۲
  • شهرزاد nj

    سلام.

    نمی دونین من چقدر خوشحال شدم بعد این همه مدت دنبال کردن و خاموشی مداوم ستاره، دوباره اینجا روشن شده.... 

    امیدوارم که موندنتون ماندگار باشه :)

    الان هنوز پستتون رو نخوندم. 

    سلام :)

    منم خیلی خوشحالم که می‌بینم حداقل یه نفر منتظر روشن‌شدن ستاره‌ی اینجا بوده :)) خیلی ممنونم.

    خودمم امیدوارم...
    :))
    هلن پراسپرو

    :))

    خوش برگشتید :)  

    :))

    یادمه کمپین راه انداخته‌بودین که دیگه به کسی "خوش برگشتین" و اینا نگین که! :دی
    هلن پراسپرو

    متن قشنگ بود آخه! نتونستم جلوی خودمو بگیرم ≡(▔﹏▔)≡ بعد گفتم الان بگم "چه قشنگ" یا اینجور چیزا، لوس و مسخره میشه.

    D: 
    مرسی که صادقانه بیانش کردین! واقعا مرسی از صداقت :)

    + از هلن "چه قشنگ" شنیدن اصلا هم لوس و مسخره نیست! :/

    ~ فاطیما

    سلاااام خوبیین؟

     

    به قول هلن شاید لوس و مسخره به نظر بیاد ولی من؟ نه ماهمه :) از برگشتتون خوشحال شدیم. خیلی خوشحال :)))

    اصلا ستاره اینجا رو دیدم باورم نشد. 

     

    خلاصه که خوش برگشتید :)) 

    سلام :)
    مرسی ممنون، شما خوبین آیا؟

    خیلی خیلی ممنونم :)) 


    جا داره که بگم: "چشاتون برگشتنم رو خوش می‌بینه" :دی
    پروانه ★__★

    :)

    از این لبخند‌های دوست داشتنی و بدون اغراق؟ یا از اون لبخند‌های خشک و خالی؟
    .ک. .ن.

    از برگشتتون خوشحال شدیم. 

    خیلی ممنونم :))
    زری ...

    سلاااام ^______^

     

     

    سلام و صد تا سلاااام :))

    خوبین زری‌خانم؟
    زری ...

    تشکر...

    خب پس برگشتین بمونین دیگه ؟ :)))

    به استلا عم بگین برگرده /=

    تشکر یعنی خوب یا بد؟ :/

    فعلا که هستم تا ببینیم چی می‌شه؟ 

    من فقط برگشتن خودم دست خودم بود؛ متاسفانه برگشتن @استلا دست من نیست و کاری از دستم بر‌نمی‌آید :/
    پروانه ★__★

    شاید وقتی نتونستم خوشحالیمو از برگشتنتون با کلمات ابراز کنم 

    به این لبخند اکتفا کردم:)

     

     

    هرچند خوشحالی من چندان مهم نیست*_*

    مهم اینه که برگشتیننننننننننننننننننن

    خیلی هم عالی :)) باعث خرسندیه... و مرسی که حداقل لبخندتون رو با ما به اشتراک گذاشته بودین :))



    چرا مهم نباشه؟ اتفاقا خوشحالی شما مهم‌تر از برگشتن منه :))))
    پروانه ★__★

    ولی رفتنتون خیلی ترسناک بود..

     

     

    آقای عینکم رفت...

    نفر بعدی حتما باید خودم باشم

    :((



    شما بهتره منو سرمشق قرار بدین و جایی نرین؛
    نرفتن از که باید آموخت؟ از آنان که بیهوده رفتند و برگشتند! :دی
    پروانه ★__★

    با اینکه اصلا عاقلانه نیست

    ولی تنها سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود این بود 

    که چرا رفتین...

    چرا...

    همش چک میکردم نکنه شما هم ح.ذ.ف کنین..

    کاش میشد..حداقل خداحافظی میکردم

     

     

    امم...اگه بگم "بدون هیچ دلیلی" باور می‌کنین؟



    ولی به نظرم اونایی که می‌خوان وبشون رو حذف کنن و برن من ترجیح می‌دم بدون خداحافظی برن! کسی که خداحافظی می‌کنه یعنی حتما یه روز بر‌می‌گرده...
    آرتــ ـــــمیس

    سلام! =)) 

    سلام و صد تا سلام :)
    خوبین آیا؟ 
    ما رو نمی‌بینین خوشحالین؟ :دی
    زری ...

    تشکر یعنی ممنون که پرسیدین :")

    :/ 
    واسه تشکر‌شنیدن نپرسیده‌بودم! :|
    پروانه ★__★

      

    .

    :)
    پروانه ★__★

    .



    ؟؟
    زری ...

    :) مودونم

    خب پس از این به بعد اگه کسی ازتون احوال‌پرسی کرد به یه تشکر/ممنون خشک و خالی بسنده نکنین لطفا :/
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    سلام! 

    خیلی وقت بود تو کامنتام سلام نکرده بودم :)))

    ستاره‌ی روشن اینجا رو که دیدم خیلی خوشحال شدم از اینکه دکتر بالاخره رضایت داد و بیخیال نسخه‌ای شد که تجویز کرده بود :)) 

    اون پستی که با هر بار بازکردن وبلاگ باهاش مواجه می‌شدم، واقعاً حس خوبی نداشت.

    سلام :)
    مثلا از آخرین باری که تو وبلاگ من کامنت گذاشته‌بودین؟ :))

    امم...از کجا می‌دونین دکتر بی‌خیال نسخش شده؟ چرا احتمال رو بر این نمی‌ذارین که بیمار مورد نظر از دستور پزشکش سرپیچی کرده؟

    حس خوب نداشتنِ گذرا از یه حس بد مطلق بهتره!!

    کامنت خوبی بود مرسی :دی =))))))
    ** گُلشید **

    سلام

    جدا حیف این قلم زیبا نیست که دیگه اینجا نخواد بنویسه؟:)

     

    سلام :)

    شما که به من زیادی لطف دارین ولی خب آره حق با شماست دلیلی واسه نموندن و ننوشتن ندارم! 
    هیـ ‌‌‌ـچ

    بهترین خبر این چند وقتمون شدی پسر ^_^ زنده باد :)

    حتی بهتر از خبر ورود دلار به کنال زیر بیست تومن؟ :دی

    قربان شما :)) مرسی از محبتتون.
    آقای آبی

    خوش برگشتی... 

    خیلی ممنونم آقای آبی :))
    سما نویس

    السلام و علیک.

    جاتون سبز بود.الان که اومدید ،خرسند گشتم.

    سلام به شما :)

    ما هم خرسندیم که جای خالی‌مون شاید ذره‌ای حس شد :)) خیلی ممنون.
    _ Narges _

    سلام.

    خوش اومدین . اتفاقا پریروز اتفاقی اومدم توی وبلاگتون و گفتم چقدر حیف که آقای عینک دیگه نمینویسه و شعر نمیگه :)

     

    سلام :)

    ممنونم ازتون؛
    اینکه آدم بعد از یه مدت نبودن برگرده و ببینه تو این مدت کسی/کسانی به یادش بودن حس خوبی داره :)))
    °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس

    دقیقاً از همون موقع :دی.

     

    بنا رو بر این گذاشتم که دکتر و مراجع یه نفرن و اون نسخه، درمان خانگی بوده :)))

     

    منطقی بود، قانع شدم :دی.

     

     :)))))

    :))

    چه بنا‌گذاشتنِ عجیبی!
    [اتفاقا سین دال هم چن روز بعد از اون پستِ "دکتر برایم کمی نبودن..." پرسیده بود "دکتر یا خودتون؟" و من گفته بودم "مگه فرقی هم می‌کنه؟" راستش الان که دارم فک می‌کنم می‌بینم آره خیلی فرق می‌کنه :/]


    تا باشه از این قانع شدنا... 

    :))
    زری ...

    خب بیام بگم خوب نیستم خوبه عایا ؟ :)

    نمی‌شه به دروغ بگین "خوبم" ؟ :دی
    یـلـــدا ‌‌

    خوشا به سعادت‌مون که نسخه‌‌ی طولانی مدت پزشکت به انتها رسید :) [از این لبخند خرسندهاست مثلاً D:]

    عذر پزشکم رو خواستم که دیگه از این به بعد از این نسخه‌های حرص‌درآر تجویز نکنه :/ [تا باشه از این لبخند‌ها :)]
    زری ...

    نو  :")

    تصور کنین خواستم امتحانتون کنم و الان فهمیدم آدم صادقی هستین :))))
    چوی زینب دمدمی

    به به ببینین کی اینجاستتت*___*

     

    هروقت خواستین به رفتن فکر کنید یادتون باشه ...

    بعضیا اینجا با نوشته های شما زندگی میکننTT

    ^___^

    :((
    چشم اصلا دیگه غلط بکنم جایی برم :/ خوبه؟
    شما که به من لطف دارین ولی حتما یادم می‌مونه.
    بنده خدا

    والا به کجا چنین شتابان؟

     

    خوش برگشتید :)

    «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم!
    دل من گرفته زین جا
    ز غبار این بیابان
    هوس سفر نداری؟
    همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم...»


    خیلی ممنونم جناب بنده‌خدا :)
    باعث خرسندیه که شما رو اینجا می‌بینیم :))
    جودی! --

    سلام.خوشحال شدیم از اینکه ستاره وبلاگتون دوباره روشن شد:)

    سلام :)
    خیلی ممنونم؛ منم از دیدار شما اینجا و الان کلی خوشحال و خرسندم :))

    + راستی حواسم بوده که شما هم تو این مدت خیلی کم تو بیان آفتابی شدین!
    آرتــ ـــــمیس

    نه، اصلا بیان بدون شاعرش چجوری تا اینجا دووم آورده واقعا عجیبه! :دیی 

     

    +متن های قبلی تون کجاست؟ :/

    حتی اگه بیان بدون من دووم بیاره من بدون بیان دووم نمی‌آرم! :دی

    + امم...فعلا بهتره تو پیش‌نویس یِکَم خاک بخورن :))
    آقای آبی

    اصلا اهل تعارف نیستم... 

    طوری که دونات خوبا رو خودم میخوردم همیشه..

    ولی خیلی خوب مینویسد و شعر می گید... 

    تعارفم ندارم... :D

    واقعا جایی جز اینجا نداریم....

    گاهی حس می کنم حتی اینجا رو هم دیگه  ندارم... 

    نوشتتون خیلی مود بود... 

     چاییم نمیشه خورد الان... 

    .. 

     

    دونات خوبا رو خودتون می‌خورین!! D:

    ممنونم، شما لطف دارین :))

    جایی جز اینجا نداریم و اینجا رو هم شاید نداریم! چقدر عجیب :/

    :)))
    هیـ ‌‌‌ـچ

    شما برای ما از دینار کویت هم ارزشمندتری، دلار که این وسط عددی نیست ;)

    تا حالا تو زندگیم با دلار و دینار مقایسه نشده‌بودم :دی
    Teo ‌ ‌

    سلام؛ به به. خوش آمدی :)

    سلام :)

    خیلی ممنونم تئوی عزیز :))
    آیســــ ـــان

    سلاام ((=

    خوشحالیم که برگشتین ^^

    سلام :))

    مرسی ممنون ^_^
    سین دال

    من تصمیم گرفته بودم قهر کنم و دیگه اینجا کامنت ندم ولی نمیشه انگار :/

    یعنی من عاشق وقتایی‌ام که دو‌دل می‌شین :دی

    حالا جدی منو تحریم کرده‌بودین ینی؟ دلتون می‌آد آخه؟ :( 
    آرتــ ـــــمیس

    همین الان متوجه شدم اگه کامنت قبلیم رو یه دقیقه زود تر می دادم می شد دقیقا سه صبح، و اگه دو دقیقه دیر تر می دادم می شد 3:03 :))) :دی

    D:

    اینا رو باید به @نرگس‌خانم بگین که عاشق چینش جینگول‌پینگول اعداد کنار همه... 

    + حالا اگه بهتون بگم ساعت این یکی کامنتتون رنده چی می‌گین؟ چهار و چهار دقیقه :))))
    سین دال

    بله که تحریم کردم

     

    تقریبا نصف پستایی که مینوشتم با خودم میگفتم کاش اقای عینک بودن و میپرسیدن دلیل اینکه این جمله رو بعد اون جمله گفتی چی بود...

    ولی نبودید که

    :/

    حالا اگه الان بیام و جای همه‌ی اون نبودنام جبران کنم همه چیز به حالت عادی برمی‌گرده آیا؟ :/

    :))
    سین دال

    اوهوم

    ...استیکر انتظار...

    :))

    حسابی از خجالت‌تون در می‌آم :)) 
    هیـ ‌‌‌ـچ

    پاش بیفته با بیت‌کوین و الماس هم قیاست می‌کنیم، البته شما به مراتب از اونا قیمتی‌تری ;)

    دیگه انتظار مقایسه با بیت کوین نداشتم :دی

    یاد اون بیتِ سجاد سامانی افتادم که می‌گه:
    قیاس یک به یک شهر با تو آسان نیست
    که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی‌...
    جودی! --

    مثل شما دنبال همون عزلت گزین کردنه می گشتم... و ممنون بابت متذکر شدن این نکته که ما مسافریم و شاید قطار بی قراری تنها میعاد ماست... این جمله زیادی دلنشین بود! 

    حالا این عزلت گزین‌کردن‌تون نتیجه‌ای هم داشته؟ یا نکنه شما هم مثل من سرگردون رفتین، سرگردون‌تر برگشتین؟ :/

    خواهش می‌کنم :)
    و ممنون بابت دقت و توجهتون :))
    علی رضا

    سلام :)

    حیف نیست که این «حسّ دلکش شاعرانه» خاموش بمونه؟ :)

    دمتون گرم که نذاشتید.

    سلام :)

    "حس دلکش شاعرانه" چه تعبیر قشنگی ^__^
    راستش این حس دلکش عین یه چراغ کوچیک تو یه قصر بزرگ اینقدر روشن و خاموش شده که می‌ترسم همین روزا بسوزه :دی

    خیلی ممنونم علی‌رضای عزیز :))
    جودی! --

    سردرگمی که وصله شده به پیرهن زندگیمون ... ولی همیشه این عزلت گزینیه می تونه نتایج خوبی داشته باشه:) !

    اوهوم...

    امیدوارم یه کوچولو نتایج خوبش به ما هم برسه :/
    ghoncheh

    سلام:))

    چقدر خوب که برگشتین

    دلم برای متنهاتون حسابی تنگ شده بود:(

    نوشتتونم مثل همیشه عالی بود

    موفق باشین:)

    سلام :)
    خیلی ممنونم،
    منم یه عالمه دلتنگ "حس شاعرانه" شده‌بودم :(
    لطف دارین.
    شما هم همین‌طور :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    کاهش جان من این شعر من است
    آرزو می‌کردم
    که تو خواننده‌ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می‌خوانی؟
    نه، دریغا، هرگز...
    باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می‌خواندی
    بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردان‌تر
    از پژواکم در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
    بی تو سرگردان‌تر
    از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو - اشکم
    دردم
    آهم
    آشیان برده ز یاد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم، خاموش
    نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
    چه کسی خواهد دید
    مردنم را بی تو؟
    خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
    روی تو را کاشکی می‌دیدم
    شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
    و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
    و تکان‌دادن سر را که عجیب
    «عاقبت مُرد؟»

    [شعر از حمید مصدق]