حس شاعرانه

[در شعر خودم، دنبال "خودم" می‌گردم...]

شاعرانه-نوشت [13]

  • عی‍ن‍‍ک ...
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۰۰
  • ۲۰:۱۹

کسی دیگر به شب‌های قرار من نمی‌آید

که دیگر وعده‌های تو به کار من نمی‌آید

 

شدم مانند آن ابری که می‌بارد ز دلتنگی

من اندوه زمستانم، بهار من نمی‌آید

 

چه بی‌تابم برای لمس آن گیسوی بی‌تابش

چرا آن بی‌وفا دیگر کنار من نمی‌آید؟

 

منم آن ساعت ماتی که می‌لغزد ز بی‌خوابی

نشستم تا سحر اما «نگار» من نمی‌آید

 

تو را می‌خواهمت مثل هوای روز بارانی

ولی پاییزِ دل‌کندن به کار من نمی‌آید

 

در این مرداب تنهایی چه دلتنگش شدم امشب

بمیرم من... ببینم بر مزار من نمی‌آید؟

 

[عینک]

 

+ مدیونید اگر فکر کنید این شعر کوچک‌ترین ارتباطی به پست قبل دارد!

  • ادامه مطلب
  • «قلبت را به من بسپار، تنهایی پیرم کرده است»

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۰۰
    • ۱۵:۵۰

    شاید تو فقط یک خیال باشی و تمام عاشقانه‌هایی که از درون من می‌تراود توهمی از تو! ولی من همیشه پیش از نوشتن، می‌روم کمد کتاب‌هایم‌ را به‌هم می‌ریزم، دنبال دفترچه‌ی خاطرات قدیمی‌ام می‌گردم، آن را می‌آورم مقابلم می‌گذارم، بازش می‌کنم و گل سرخ پرپر‌شده‌ای که در لا‌به‌لای صفحه‌هایش خشکیده را -در حالی که عطر و بو و رنگ سابقش را از دست داده- نگاهی می‌کنم و به یادت لبخند می‌زنم، به یاد همان روزی که همین گل سرخ را به من دادی و بی‌رحمانه ترکم کردی و رفتی! یادم هست یک بار برای همیشه از تو چیزی خواسته بودم، گفته بودم که با دست‌خط خودت در همین دفتر خاطرات چیزی برایم بنویس، که اگر روزی نبودی حداقل چیزی باشد که با آن به یاد تو بیفتم. و تو درخواست مرا پذیرفتی و یادداشتی برایم گذاشته بودی. حالا من نگاهش می‌کنم و واژه واژه‌اش مرا به یاد تو می‌اندازد:

    «قول بده که خواهی آمد

    اما هرگز نیا

    اگر بیایی همه چیز خراب می‌شود

    دیگر نمی‌توانم

    اینگونه بااشتیاق

    به دریا و جاده خیره شوم

    من خو کرده‌ام به این انتظار

    به این پرسه‌زدن در اسکله و ایستگاه

    اگر بیایی

    من چشم‌به‌راه چه کسی بمانم؟»

    [حالا خیلی از آن روزها گذشته... و من اصلاً نمی‌توانم مثل تو باشم و با انتظار زندگی کنم؛ پس لطفاً بیا...]

     

    الان اگر اینجایم به این امید است که روزی تو اتفاقی از این خیابان عبور کنی و چشمت به وبلاگ من بیفتد و بنشینی تک‌تک کلماتی را که به یاد تو نوشته‌ام بخوانی، بغض کنی و بدانی که بعد رفتنت هرگز فراموشت نکرده‌ام و ثانیه‌ای از قاب خاطرات من فراموش نشدی و از یاد نرفتی. البته نمی‌دانم شاید هم خیلی بی‌تفاوت و بدون اینکه مرا بخوانی، بغض کنی و به یاد این بیفتی که چگونه مرا در گذشته جاگذاشته‌ای، خیلی راحت از کنار وبلاگم عبور کنی و بروی و بعد هم دوباره من بمانم و تنهاییِ من. اما این‌ها که گفتم خیلی هم مهم نیست. چون من همیشه هنگام نوشتن چه در نزدیک‌ترین مکان به من باشی و چه در دور‌ترین نقطه به من، تو را مخاطب خودم قرار داده و می‌دهم. می‌پرسی چرا؟ چون هر جمله‌ای، پاراگرافی، کلمه‌ای که از من تراوش کند و تو مخاطبش باشی یا اینکه ستاینده‌ی تو باشد بدون معنا و مفهوم زیباست. ولی خب هر وقت که تو را مخاطب خود قرار می‌دهم آنقدر محو تو می‌شوم که یادم می‌رود چه می‌خواستم بگویم و الان هم به گمانم از همان وقت‌هاست. [تویی که تمام آن چیزی هستی که من از تمام زندگی ندارم.]

    یک روز از روزگارِ «تقصیر دلم نیست، تماشای تو زیباست» به روزگارِ «به دیدارم نمی‌آیی چرا دلتنگ دیدارم / همین بود اینکه می‌گفتی وفادارم وفادارم؟» رسیده بودم و حالا از روزگارِ «زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است / مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم» شتابان به سمت روزگارِ «من مرده‌ام و بغض دلم وا نمی‌شود / زحمت نکش که مرده مداوا نمی‌شود» می‌روم.

     

     

     

    + روزهای بد و عجیبی در گذر است. روزهایی که آدم دوست دارد بروند و دیگر برنگردند چه نام دارند؟ همان. نمی‌دانم شاید خیلی وقت است که زندگی‌کردن را یادم رفته باشد و خودم بی‌خبرم!

  • ادامه مطلب
  • بلیت قطار به مقصد کجا؟

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • شنبه ۱۵ خرداد ۰۰
    • ۲۱:۲۰

    دلم می‌خواهد تقویم را بردارم و تک‌تک صفحه‌هایش را پاره کنم تا دیگر منتظر آمدن هیچ روزی و هیچ اتفاقی نمانم؛ تا دیگر یازدهم تیر با سوم شهریور و بیست‌و‌چهارم دی‌ و هفدهم فلان‌ماه برایم تفاوت چندانی نداشته باشد. تا گذر خیس فصل‌ها، رفت‌وآمد مدام‌ رویدادها، کوچ پرستوهای بهار و عصر جمعه‌های پر از دلتنگی پاییز همه برایم تکراری و عادی جلوه دهند. دلم می‌خواهد سنگی بردارم و ساعت‌دیواری خانه‌مان را بشکنم تا دیگر هیچوقت ساعت‌ها مرا در انتظار آمدن کسی نگذارد. از وقتی که یادم می‌آید خودم را در انتهای یک جاده‌ی مه‌گرفته تصور می‌کردم که روی نیمکتی نشسته‌ و منتظر آمدن/برگشتن کسی است و همیشه هم قرار است در همین حین یاد شعر حمید مصدق بیفتم: «چه انتظار عجیبی نشسته در دل ما / همیشه منتظریم و کسی نمی‌آید!» اصلاً امان از این همه انتظار.

    دلم می‌خواهد پنجره‌ی اتاقم را بردارم و به جایش دیوار بچینم، تا دیگر پرتو‌های نور به چشمم نتابند و گذر گیج نسیم را از کنار پنجره به تماشا ننشینم. دلم می‌خواهد گلدان‌های خانه را نیست و نابود کنم تا دیگر بذر امید هر روز صبح در قلبم کاشته نشود! یا که دلم می‌خواهد تمام افکارم را در یک جعبه بیندازم و با یک قفل خفه‌شان کنم که دیگر به سراغ‌شان نروم. اصلاً من دلم می‌خواهد از دست خودم فرار کنم و سر به کوه و بیابان بگذارم. راستش را بخواهید دلم خیلی وقت است که هوای رفتن کرده. مثلاً هوای این به سرم زده که در یک روز صبح سرد زمستانی که از قضا برف شب قبل هم روی زمین مانده کوله‌پشتی‌ام را بردارم و از خانه بیرون بزنم و اصلا هم برایم مهم نباشد کجا می‌خواهم بروم یا چرا می‌خواهم بروم یا کِی می‌خواهم برگردم؟ من فقط تاریخ رفتن خودم را می‌دانم و به بعدش هم فکر نمی‌کنم! بگذارید هر کس هم که می‌خواهد نگرانم شود. می‌پرسید اگر کسی نگران و دلتنگت نشود چه؟ اگر کسی اصلا نفهمد که تو رفته‌ای چه؟ من می‌گویم آدم موقع رفتن به این چیزها اصلاً فکر نمی‌کند!

     

     

    این روزها فقط دلم هوای یک اتفاق تازه کرده، که نمی‌دانم کی قرار است بیفتد؟

  • ادامه مطلب
  • شاعرانه-نوشت [12]

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • سه شنبه ۴ خرداد ۰۰
    • ۲۲:۵۹

    مصرعی از غم شدم، تنهای تنهایان منم

    فصل من کی می‌رسد عاشق‌ترین باران منم

     

    دیدمت یک شب که می‌رفتی به همراه رقیب

    خنده بر لب‌های تو، گریان منم گریان منم

     

    بی‌وفا‌جان بنگر این خانه‌خرابی‌های من

    آنچه می‌بینی در این آوار و این ویران منم

     

    می‌روی از یاد من، تو می‌روی از خاطرم

    آنکه می‌ماند به یاد تو در این دوران منم

     

    فصل ما عشق است و این گل‌ها منم باران تویی

    قصه‌ها می‌خوانمش، مبدأ تویی پایان منم

    .

    .

    می‌رسد روزی که می‌بینی "مرا با عکس «تو»"

    سال‌ها هم عاشقت بودم وَ هم گریان منم...

     

    [عینک]

  • ادامه مطلب
  • منتظرم می‌مانی؟

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۰۰
    • ۲۳:۵۹

    روزی دل را به دریا می‌زنم و به سراغت خواهم‌آمد. زنگ خانه‌تان را می‌زنم و منتظر می‌مانم، منتظر می‌مانم که تو آیفون را برداری و با همان حالت دخترانه و لفظ قلم بپرسی «کیه؟»؛ فرقی نمی‌کند که در را برایم باز کنی یا نه؟ همین که صدای نفس‌های تو را از پشت آیفون بشنوم برایم کافی است. اما من منتظر می‌مانم، منتظر می‌مانم که جلوی در بیایی، در را برایم باز کنی و به من لبخندی بزنی، شاخه‌گل سرخی را که برایت خریده‌ام از دستانم بگیری و آنوقت من برایت می‌گویم از تمام "دوستت دارم‌"هایی که سال‌ها نگفتم و به لبم خشکید، از تمام کافه‌هایی که تنها می‌رفتم و به یاد تو از هر چیز "دو تا" سفارش می‌دادم، برایت می‌گویم از تمام روز‌هایی که دوست داشتم با من باشی و نبودی، از تمامِ...

    البته شاید تا تو را ببینم تمام حرف‌هایم یادم برود و لام تا کامی نتوانم چیزی بگویم. فقط بدان که روزی به سراغت می‌آیم. فرقی نمی‌کند چه روزی از چه فصلی؟ فرقی نمی‌کند عصر جمعه باشد یا صبح شنبه؟ البته سعی می‌کنم خودم را عصر جمعه برسانم. می‌پرسی چرا؟ چون هر چه باشد عصر جمعه برای دیدار تو رمانتیک‌تر است. نه آنقدر دیر می‌آیم که دیگر در انتظارم نباشی و نه آنقدر زود که مشتاق به دیدارم نباشی! به موقع می‌آیم، فقط به موقع. نه شاهزاده‌ی سوار بر اسب خواهم بود و نه خارکش پیری با دلق درشت! یک آدم معمولی که تو را به اندازه‌ی "تو" دوست دارد. فقط همین.

     

    از گریه‌کردن در دل باران نمی‌دانی

    یا گریه‌کردن زیر دوش آب پنهانی

     

    وقتی که در آغوش تختت تخت می‌خوابی

    از گریه در زیر پتو کردن نمی‌دانی

     

    یک روز می‌فهمی که من هم عاشقت بودم
    با دخترت وقتی کتاب شعر می‌خوانی

     

    مردی که در دل گرمیِّ مرداد‌ها را داشت
    بعد از تو تقویمش فقط دارد زمستانی

     

    سرگیجه دارم از مرور خاطرات تو
    این روزها مانند دریاهای طوفانی

     

    با خاطراتت می‌شود رگ‌های من را زد
    اصلا نیازی نیست یک چاقوی زنجانی

     

    یک روز می‌آید تو هم سرگیجه‌ای داری
    یک روز می‌آید که قدری هم پشیمانی

     

    یک روز می‌آید که جای خالی‌ام خالی‌ست
    مثل تخلّص در میان بیت پایانی!

    [امیررضا_وکیلی]

    + دوست دارم یک بار به من بگویی: "کاش شاعر تمام شعر‌هایی که می‌خوانم تو باشی" و بعد من برگردم و در پاسخت بگویم: "کاش مخاطب تمام شعر‌هایی که می‌نویسم تو باشی..."

  • ادامه مطلب
  • شاعرانه-نوشت [11]

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۰۰
    • ۱۷:۱۷

    از آن فصلی که رفتی بوی باران نیست دیگر

    توان گریه‌ام از داغ هجران نیست دیگر

     

    نه می‌مانی خودت با من، نه می‌ماند غمت با من

    سراپایم به جز اندوه دوران نیست دیگر

     

    به هنگام سفر رفتی و ترکم کردی و بی تو

    مرا یارای پروازی به باران نیست دیگر

     

    نمی‌دانی که دور از تو چه‌ها بر من گذشته‌است

    بر این عاشق که در سالش بهاران نیست دیگر

     

    بیا ای باد بی‌صبری، بیا ای ابر دلتنگی

    بیا پاییز من هنگام هجران نیست دیگر...

     

    [عینک]

  • ادامه مطلب
  • هزاران بار ترکت کردم اما باز برگشتم...

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۰۰
    • ۱۲:۵۰

    می‌گویند وقتی که مدام به رفتن و نماندن فکر می‌کنی در واقع سفر را آغاز کرده‌ای؛ آنوقت دیگر برایت فرقی نمی‌کند که چمدانت را بسته‌باشی یا نه؟ فرقی نمی‌کند کسی پشت پایت آب ریخته‌باشد که سالم از سفر برگردی و اصلا کسی هست که منتظر برگشتنت بماند یا نه؟ اصلا برایت فرقی نمی‌کند که هنگامه‌ی رفتنت سپیده‌دم ابری و مه‌گرفته‌ی یک روز پاییزی باشد یا غروب دلگیر جمعه‌ی اردیبهشت‌ماه؟ هر چند راهی نرفته و فرسخی نپیموده باشی، هر چند گام‌هایت وسعت هیچ خیابانی را لمس نکرده‌باشد و چشم‌هایت عبور گیج منظره‌ها را از آینه‌بغل هیچ ماشینی به تماشا ننشسته‌باشد؛ همین که دل می‌کنی و دیگر تعلق خاطری نداری، همین که از خودت هراسی و از دیگران فراری، همین که سال‌هاست پریشانی و هیچ چیز دنیا حتی ذره‌ای آرامت نمی‌کند خودش بیانگر آن‌ست که تو سال‌هاست مسافری و شاید قطار بی‌قراری تنها میعاد توست. درست همان وقت‌ها که زیر لب با خودت تکرار می‌کنی "می‌روم اما نمی‌پرسم ز خویش...ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟" همان وقت‌ها که به نبودن عادت می‌کنی، از دیگران فاصله می‌گیری و اطراف خودت یک دیوار از جنس تنهایی می‌سازی نه به خاطر اینکه از عالم و آدم به دور باشی، نه... فقط به این دلیل که دوست داری بدانی چه کسی برای دیدارت دیوار تنهایی تو را فرو می‌ریزد؟ چه کسی دلش برای تو تنگ خواهد شد؟ اصلا کسی هست که کمی به یاد تو باشد آیا؟ درست همان وقت‌ها که حس می‌کنی بی‌کس‌ترین آدم دنیایی و احساس سرد تنهایی درونت را فراگرفته یکهو می‌بینی در نیمه‌شبی تاریک در جزیره‌ی دوری چشم گشوده‌ای و همه چیز شاید از اول برایت شروع شده باشد! دوباره باید زندگی کنی، دوباره باید برگردی، دوباره باید...

     

     

     

    چند صباحی بود که از اینجا دل بریده‌بودم، کرکره‌ی وبلاگم را پایین کشیده‌بودم و دیگر قصد نوشتن نداشتم، حوادثی پیش آمد که شاید دیگر "وبلاگ" برایم معنایی نداشت طوری که مدام با خودم تکرار می‌کردم «وبلاگ مکان ماندن ما نیست بگذریم»، «وبلاگ مکان ماندن ما نیست بگذریم»، «وبلاگ مکانِ...». نمی‌دانم چطور است که آدم یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شود تمام چیز‌هایی که از قبل دوست داشته دیگر برایش ارزشی ندارد؟ انگار اصلا یک آدم دیگر شده و فقط می‌تواند آن‌ چیز‌ها را در لیست خاطرات خود قرار دهد. از آخرین روزی که در اینجا پستی منتشر کرده‌ام تا حالا به گمانم دو ماه گذشته و در این مدت هر وقت پنل اینجا را باز کرده‌ام دنبال دکمه‌ی "حذف وبلاگ" می‌گشتم و با اینکه می‌دانستم کجاست اما دلم می‌خواست که پیدایش نکنم! برای همین کمی بعد از گشتن خسته می‌شدم و پنل را می‌بستم! یا به سرم زده‌بود وبلاگ را ببندم و بروم تا احتمالا از "حس شاعرانه" فقط یک پیش‌زمینه‌ی سفید باقی بماند که آن وسطش نوشته شده: «اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند، اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفان‌ها رفته‌است و اگر باز هم سماجت کرد بگویید رفته‌است تا دیگر باز‌نگردد»

    حالا کمی که با خودم فکر می‌کنم می‌بینم من غیر از این وبلاگ دارایی دیگری در دنیا ندارم و غیر از این وبلاگ جایی برای رفتن ندارم و هر چه که هست به قول سجاد سامانی میان ماندن و ماندن مرددم!

     

    [این شعر زیادی قشنگه ^_^]

    به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

    پر‌و‌بالی تکاندم خسته از پرواز برگشتم

    به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را

    دل از شرمندگی پر بود و بی‌ابراز برگشتم

    مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل

    هزاران بار ترکت کردم اما باز برگشتم

    نه مثل ساحران پستم نه چون پیغمبران والا

    عصا انداختم بی‌سحر و بی‌اعجاز برگشتم

    دل از بیهوده‌گردی‌های سابق کندم و چون رعد

    به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم...

    [سجاد-سامانی]

  • ادامه مطلب
  • زبان حال دلم را کسی نمی‌فهمد!

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • شنبه ۲۳ اسفند ۹۹
    • ۱۲:۴۵

    بی‌قرارم مثل عقربه‌ی ثانیه‌شمار ساعت چند لحظه مانده به تحویل سال، چند لحظه قبل از «یا مقلب القلوب و الابصار / یا محول الحول و الاحوال» گفتن‌های گوینده. بی‌قرارم مثل پرنده‌ای که به سمت قله رفته و پیش از رسیدن به لب قله به فرسخ‌فرسخ راهی که آمده شک می‌کند، مثل مادری که تا نیمه‌ شب نشسته و برای دختر‌بچه‌ی نداشته‌اش از نای جان لالایی می‌گوید، مثل مرد عاشق‌پیشه‌ای که ساعت ها از پشت پنجره به بارش باران زل زده و در انتظار آمدن کسی است؛ در حالی که هاله‌ای از خاطرات ترک خورده اطرافش را فرا گرفته، مثل شاعر پریشان و سرگشته‌ای که مدام زیر لب با خودش تکرار می‌کند:

    مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است / بمان که مهر تو از سینه راندنش سخت است

    چه حال و روز غریبی که قلب عاشق من / اسیر کردنش آسان رهاندنش سخت است

     

     

    بی‌قرارم؛ بی‌قرار... البته نه از آن نوع بی‌قراری‌هایی که بگویم: «بی‌قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی» یا که بگویم: «بی‌قرار تو‌أم و در دل تنگم گله‌هاست‌...» و از این حرف‌ها. نه اصلا نمی‌خواهم چنین چیز‌هایی بگویم چون آن نوع بی‌قرار‌بودن پیش‌شرطش عاشق‌بودن است؛ اما من قبلا هم گفته‌بودم که عاشق نیستم! حالا من مدام وسط وبلاگم می‌نشینم، پایم را روی آن پایم می‌اندازم، چایم را سر می‌کشم و می‌گویم عاشق نیستم شما چرا باور می‌کنید؟ اصلا من به قول قیصر امین پور:

    از تمام رمز و راز‌های عشق

    جز همین سه حرف

    جز همین سه حرف ساده‌ی میان تهی

    چیز دیگری سرم نمی‌شود

    من سرم نمی‌شود ولی

    راستی

    دلم که می‌شود!

     

    برعکس چیز‌هایی که در پاراگراف قبل گفتم و سعی کردم همه چیز را به گونه‌ای جلوه بدهم که شما باورتان بشود که من عاشق هستم! اما باید بگویم که اشتباه متوجه شده‌اید و من همان "عاشق نیستم" درست‌تر است!‌ با این وجود اما من نمی‌دانم چگونه می‌شود که یک آدم هم دلتنگ باشد، هم غمین و هم بی‌قرار، هم دلخون شده‌ی وصل و از این حرف‌ها باشد و هم لحظه‌هایش عطر نبودن کسی را بدهد و هم دلش برای آن شب قشنگ، برای جاده‌ای که عاشقانه بود، آن سیاهی و سکوت، چشمک ستاره های دور و از این دست شعرهای عاشقانه‌طور تنگ شده باشد و هم عاشق نباشد؟ چگونه می‌شود؟ البته این احتمال هم وجود دارد که عاشق باشم و خودم خبر نداشته باشم؟ :/ اصلا بگذریم. چرا آدم را هی سر این دو راهی‌های سخت می‌گذارید؟ مگر من چه هیزم تری به شما فروخته‌ام؟ (:دی) بگذارید مثل قبل وسط وبلاگ بساطم را پهن کنم پایم را روی آن پایم بیندازم و چایم را سر بکشم...

    هر چه که هست آوای بی‌قراری از هر سو مثل شعری که شاعرش یادش رفته آن را بسراید در گوشم نجوا می‌شود...

     

     

     

    هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام / حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است.

  • ادامه مطلب
  • خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • جمعه ۱ اسفند ۹۹
    • ۲۳:۳۸

    قطار می‌رود

    تو می‌روی

    تمام ایستگاه می‌رود

    و من چقدر ساده‌ام

    که سال‌های سال

    در انتظار تو

    کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

    و همچنان

    به نرده‌های ایستگاه رفته

    تکیه داده‌ام...

    برای تو می‌نویسم، برای تویی که نمی‌دانم چه مدت است رفته‌ای ولی می‌دانم سال‌هاست که نیامده‌ای! به اندازه‌ی تمام روزهایی که آسمان دلم ابری و هوای چشم‌هایم بارانی می‌شد. و این اصلا رسم خوبی نیست که تو یک بار می‌روی و بار‌ها نمی‌آیی!

    برای تو می‌نویسم؛ برای تویی که نیستی و من با فکر تو، با خاطر تو و با رد پای خاطرات تو زنده‌ام. به گمانم امروز همان روز است از همان روز‌ها که می‌گفتی:

    می‌رسد روزی که بی من روز‌ها را سر کنی / می‌رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

    می‌رسد روزی که تنها در کنار عکس من / نامه‌های کهنه‌ام را مو به مو از بر کنی...

     

    نمی‌خواهم بگویم که فلان‌بهار و فلان‌تابستان و فلان‌پاییز و فلان‌زمستان را بدون تو سپری کرده‌ام و از این پس کل جهان تکراری است؛ نه‌... نمی‌خواهم چنین چیزی بگویم ،چون مادامی که تو نیستی من اصلا نمی‌دانم که روز‌ها و فصل‌ها چگونه می‌گذرند؟ فقط می‌دانم که می‌گذرند! درکم از زمان به همین زل‌زدن به ساعت ثابت و خاک‌خورده‌ی دیوار اتاقم محدود شده است! بدون تو چه اهمیتی دارد که اکنون ساعت چند است؟

     

    دیشب لیلة‌الرغایب بود، شب آرزو‌ها... من اصلا فلسفه‌ی این شب را نمی‌دانم ولی دیشب وقتی که از پنجره‌ی اتاقم به آسمان نگاه می‌کردم، زیر لب با خودم آرام آرزو کردم که"ای کاش آسمان می‌توانست شبی چشم های تو را جای شبنم ببارد".

    یادت هست آخرین بار گفته‌بودی که اگر روزی نبودم پنجره ها را ببند. پرسیده بودم چرا؟ و تو گفته بودی چون تنهایی نسیم بی‌قراری است! پنجره‌ی اتاقم را باز می‌گذارم... بگذار نسیم تنهایی از هر سو که می‌خواهد بیاید. وقتی تو نیستی بگذار من تنهای دو عالم باشم، بگذار من گوشه‌ی تاریک اتاقم بعد از خواندن شعر گناه فروغ آرام جان دهم و بمیرم. اصلا "وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید های ما چونان که هست"!

    دلم می‌خواهد بگویم: «همین حالا که دارم برایت می‌نویسم یک کوچ پرنده‌ی سپید دارند بر فراز خانه‌مان می‌گذرند» اما هر چه که منتظر ماندم نه خبری از پرنده بود و نه خبری از کوچ...

     

     

     

     

     

     

    دوستت ندارم چون لیاقت دوست‌داشتن تو را ندارم! و عاشقت نیستم چون درکی از عشق ندارم! و اصلا هم بلد نیستم که حرف‌هایم را چگونه با واژه‌ها بیان کنم؟ فقط این را بدان که روزی فرا خواهد‌رسید که از من چیزی به جز چند بیت شعر که برایت سروده‌ام باقی نمی‌ماند! امیدوارم پیش از آن روز یا آمده‌‌باشی یا آمدن را یاد گرفته‌باشی، فقط همین.

    ​​​​​

  • ادامه مطلب
  • چالش | عینک هم به سوالات پاسخ می‌دهد :)

    • عی‍ن‍‍ک ...
    • سه شنبه ۲۱ بهمن ۹۹
    • ۱۴:۰۰

    چالش از اینجا شروع شده و منم به قول هلن: یهو حس کردم دوست دارم این سوالا رو!!

     

     

    ۱_راست دستین یا چپ‌ دست؟

    من راست‌دستی هستم که همیشه دوست داشته چپ‌دست باشه، چون اگه چپ دست بودم اون موقع می‌تونستم بگم:

    "تمام دوستت دارم ها را

    با دستی می‌نویسم

    که به قلبم نزدیک تر است"!

     

     

    ۲_نقاشی‌تون در چه حده؟

    پیشه‌ام نقاشی است

    گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ

    می‌فروشم به شما

    تا که آواز شقایق که در آن زندانی است

    دل تنهایی‌تان تازه شود...

     

     

    ۳_اسمتونو دوست دارین؟

    شعر تازه‌ی مرا 

    درد گفته است

    درد هم شنفته است

    پس در این میانه من

    از چه حرف می‌زنم؟

    درد حرف نیست

    درد نام دیگر من است

    من چگونه خویش را صدا کنم؟

     

     

    ۴_شیرینی یا فست فود؟

    هم شیرینی لبخندش و هم فست فود نگاهش...!

     

     

    ۵_دوست دارین که قد همسر آیندتون تقریبا چن سانت باشه؟(سانت بگینااا)

    قدش مهم نیست؛ همین که باباش پولدار باشه کافیه😅

     

     

    ۶_عمو یا دایی؟

    ۷_خاله یا عمه؟

    از کسی که نه تا دایی داره، پنج تا عمو داره، چهار تا خاله و چهار تا عمه داره، دیگه از این سوالا نپرسین...باشه؟

     

     

    ۸_عدد مورد علاقتون؟

    قلب برعکس!

     

     

    ۹_اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

    اولین وبی که زدم رو حذف نکردم ولی گمش کردم. اگه گمش نمی‌کردم حتما حذفش می‌کردم!

     

     

    ۱۰_با کی بیشتر از همه صمیمی هستین تو بیان؟

    فک نکنم با کسی صمیمی باشم و همیشه ترجیحم این بوده که از آدما فاصله بگیرم.

     

     

    ۱۱_بابا و مامانتون تو بیا کی عه؟

    هوم؟ :/

     

     

    ۱۲_رو جنس مخالف کراشی؟

    خیر...

     

     

    ۱۳_مترو یا قطار؟

    اتوبوس! D:

    ترجیحا هم باید صندلیِ آخرِ اون گوشه خالی باشه، در غیر این صورت سوار نمی‌شم.

     

     

    ۱۴_به نظرت شادی یعنی چی؟

    یعنی:

    زندگی زیباست

    تماشایی است

    چرا زیبا نمی‌بینیم؟

    چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی‌شینیم؟

    چرا با هم نمی‌خندیم؟

    مگر دنیا چه کم دارد؟

    ببین این آسمان آبی است

    ببین دنیای ما آکنده از پاکی است

    و خوبی تا ابد پاینده می‌ماند

    تو باور کن...همین کافی است.

     

     

     

    ۱۵_سه چهار تا از صفاتت؟

    بدخلقم و بد‌عهد، زبانبازم و مغرور!

    [پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟]

     

     

    ۱۶_اگه می‌تونستی هویتت رو عوض کنی دوست داشتی جای کی باشی؟

    دوست داشتم جای "خودم" باشم!

     

     

    ۱۷_الان از چی ناراحتی یا چی اذیتت می‌کنه؟

    از اینکه ۵۰ تا تست فیزیک رو پشت هم زدم و نصفشون رو غلط زدم! ://

     

     

    ۱۸_به چی اعتیاد داری؟

    به اینکه بشینم و فکر کنم "به چی اعتیاد دارم؟" و آخر هم به نتیجه‌ای نرسم اعتیاد دارم!

     

     

    ۱۹_اگه می‌تونستی یه جمله بنویسی که کل دنیا بشنوه چی می‌گفتی؟

    می‌گفتم:

    "پشت هیچستان پر قاصد‌هایی است که خبر می‌آرند از گل واشده‌ی دور‌ترین بوته‌ی خاک"

     

     

    ۲۰_پنج تا چیز که خوشحالت می‌کنه؟

    دلخوشی ها کم نیست

    مثلاً این خورشید

    کودک پس فردا

    کفتر آن هفته

    زندگی یعنی یک سار پرید

    از چه دلتنگ شدی؟

     

     

    ۲۱_اگه می‌تونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت می‌کردی؟

    "یادت باشد کاری نکنی که به قانون زمین بربخورد"!

     

     

    ۲۲_چه عادت ها/رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه است؟

    به بی عادتی عادت دارم!

     

     

    ۲۳_صبحا اگه مامان/بابا بیدارت کنه چجوری این کارو می‌کنه؟

    من معمولا زودتر از مامان بابا بیدار می‌شم D:

     

     

    ۲۴_کراشاتون تو مدرسه؟ (با ذکر جزییات)

    ​​​​​قاعدتاً خیر.

    ​​​​​

     

    ۲۵_تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

    اشتباهی به کسی پیام ندادم ولی برعکسش بوده؛ یعنی به یه نفر پیام می‌دادم و بعد می‌گفتم ببخشید اشتباهی دستم خورد :))))))

     

     

    ۲۶_یه جمله‌ی تاثیر گذار برا مخ‌زنی؟

    تو مرا یاد کنی یا نکنی

    باورت گر بشود گر نشود

    حرفی نیست اما

    نفسم می‌گیرد

    در هوایی که نفس های تو نیست...

     

     

    ۲۷_چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین وجود داره؟

    فقط اینکه تو واقعیت کمتر حرف می‌زنم و فک نکنم دیگه تفاوت خاصی وجود داشته باشه.

     

     

    ۲۸_یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

    پاسخ به سوال ۲۳ رو دروغ گفتم :دی

     

     

    ۲۹_تو بیان چن تا اکانت دارین؟

    فک کنم دو تا.

     

     

    ۳۱_به این سوال به این دلیل که حاوی کلمه‌ای بی ادبانه طور است پاسخ داده نمی‌شود. [لطفا مودب باشید!]

     

     

    نقطه تمام.

  • ادامه مطلب
  • کاهش جان من این شعر من است
    آرزو می‌کردم
    که تو خواننده‌ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می‌خوانی؟
    نه، دریغا، هرگز...
    باورم نیست که خواننده‌ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می‌خواندی
    بی تو من چیستم؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردان‌تر
    از پژواکم در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم در پنجه‌ی باد
    بی تو سرگردان‌تر
    از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو - اشکم
    دردم
    آهم
    آشیان برده ز یاد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم، خاموش
    نتپد دیگر در سینه‌ی من، دل با شوق!
    چه کسی خواهد دید
    مردنم را بی تو؟
    خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا می‌شنوی
    روی تو را کاشکی می‌دیدم
    شانه بالا‌زدنت را بی‌قید
    و تکان‌دادن دستت که مهم نیست زیاد
    و تکان‌دادن سر را که عجیب
    «عاقبت مُرد؟»

    [شعر از حمید مصدق]